سلام این هم پارت دوازدهم ??
وقتی چشمانم را باز کرد به درخت بسته شده بودم در یک جنگل خیلی ساکت گفت سلام گفتم ارباب شرارت! میخواستم با یویوم گیرش بندازم اما یویوم نبود ارباب شرارت گفت:دنبال این میگردی و یویوم که جلوی پاش افتاده بود را بهم نشان داد
گفتم پسش،بده خندید و گفت عمرا و یویوم را برداشت و گفت بزار ببینم شماره کت نویر کجاست گفتم به اون کاری نداشته باش معجزه گرم را بهت میدم گفت صبر کن اول مال اون مال تو را هم میگیرم(یک جوری گفت انگار خیلی دلم میخواست) از زبان ادرین:انقدر گشتم تا اینکه دود ها رفتن داد زدم بانوی من ! گفتم احتمالا رفته خونه پس من هم رفتم خانه و ادرین شدم تا اینکه یکی در زد فکر کردم ناتالیه اما یادم اومد ناتالی فوت شده بود اون پدرم بود گفت ادرین باید باهات حرف بزنم گفتم در مورد چی
گفت احتمالا این چند روزه خیلی در خانه نباشم اگه من را ندیدی بدون شب برمیگردم گفتم کجا میخوای بری پدر گفت نمی توانم بهت بگم و رفت دیدم رفت سمت تابلو نقاشی مامان که یهو سرش را بگرداند و من سریع قایم شدم و نتونستم ببینم به هر حال فردا شد و رفتم ویلایی که یک مدت من و مرینت انجا بودیم شیشه هایش شکسته بود پس رفتم خانه خانم و اقای دوپن چنگ انجا هم نبود پس کجاست که راننده شخصیم امد تا به مدرسه برویم
سوار شدم توی راه یک اکوما را دیدم که داشت به طرف کسی میرفت شیشه را باز کردم تا ببینم به کی بعدش رز را دیدم که یک گل صورتی را پر میکند و گریه میکند گفتم رز مواظب باش اما دیر شده بود رز اکومایی شد و تبدیل شد به (black rose) رز سیاه رفت داخل مدرسه و به تمام انها گلبرگی پرت میکرد و مجسمه میشدند رفتم گوشه ای گفتم پلگ باید تغییر شکل بدیم پلگ گفت اما بدون دختر کفشدوزکی که نمیشه گفتم نمیدونم پلگ اما باید تغییر شکل بدیم پلگ پنجه ها بیرون
از زبان مرینت :ارباب شرارت با یک صفحه مینیاتوری بهم مدرسه را نشان میداد گربه سیاه, الیا گفتم بزار برم گربه نمیتونه تنهایی این کار را بکنه گفت می بینیم سعی میکردم با پام یویوم را بگیرم اما نمیشد صفحه مینیاتوری را گذاشت و گفت من دیگه برم گفتم صبر کن ببینم تو هیچ جایی نمیری صبر کن اما اصلا توجه نکرد و رفت تنها راهی که داشتم این بود که صفحه را تماشا کنم تا منظورش را بفهمم
داشت افتاب غروب میکرد و همه جا خیلی هوا اش سرد بود از زبان ادرین:بالاخره تونستم شکستش بدم اما اکوما اش را چیکار کنم که یهو نینو اومد و گفت میتونی از پنجه ات استفاده کنی گفتم اره و گفتم کت کلیزام و اکوما پودر شد الیا با دوربینش اومد و گفت کت نویر میشه بدونیم چرا توی این ماموریت دختر کفشدوزکی نبود گفتم نمیدونم احتمالا کاری داشته و پشت سرم را خاروندم بعدش رفتم خانه مان و و هزار بار بهش زنگ زدم اما جواب نداد گفتم پنجه ها داخل و
و همان وقت در باز شد پدرم را دیدم که خیلی کتش خاکی شده بود مگر با ماشین نمیرود به همه چی داشتم شک میکردم فردا صبح با صدای یک پیام بیدار شدم
بیدار شدم و یک دوش گرفتم گوشیم را برداشتم یک پیام ناشناس بود که نوشته بود بهم زنگ بزن منم زنگ زدم صدا از خانه می امد اما خیلی دور که جواب داد گفت سلام کت نویر..??
مرسی که خواندید ببخشید قبلی ها کم بود خودتان میدونید بخاطر مدارس یکم سخت است امیدوارم از این پارت راضی بوده باشین لطفا نظر بدین خیلی خوشحال میشوم☺?
خدانگهدار ??
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
قسمت بعد کی میاد؟؟؟