اینم پارت هشت?امیدوارم خوشتون بیاد?نظرات فراموش نشود?
نگران به نظر میرسید!"چی شده رزیتا؟"رزیتا بامن ومن گفت"او،اون،اون دخت،ر"یهوترس خیلی زیادی روحس کردم؛رزیتادوئیدسمت درحمام ورفت بیرون!من موندم واون جنازه دختر،رفتم سمت یکی ازوان هایی که پردش کناربود؛"ا،ای،این!"نمیتونستم درست حرف بزنم،به من ومن افتاده بودم?یهوازاون دخترتوی وان صدایی دراومد"کمک،کمکم،کنین"دستشوگرفتم وگفتم"چی شده؟چی شده؟"دختره هم گفت"من،م،من..."بعدبیهوش شدومن ازته دل آهی کشیدم"چرابایدتوی روزاول دانشگاهم همچین اتفاقی افتاده؟مامورو،مامورووووووو?"رزیتاودخترابرگشتن...
سوفی گفت"چیشده؟رزیتاخیلی ترسیده!"منم بابغض گفتم"اینجا،این"سوفی دوئیدبه سمت من ووقتی دخترک رودید"آلیس!آلیس!توچیکارکردی؟"منم بابغض گفتم"من اینکاررونکردم،رزیتاهم شاهده"رزیتاگفت"آلیس این کارروانجام نداده!"آیسوازحال رفت?؛سوفی همینطورداشت گریه میکردکه چراهمچین اتفاقی افتاده؟رزیتاداشت به سوفی آرامش میدادامااونم گریش گرفت؛من،آیسورو بغل کردم وگفتم"نگران نباش،این مشکلم حل میشه"هممون غمگین بودیم؛یادحرف های دختره افتادم پس گفتم"بدوئیدبایدببریمش بیمارستان!"امارزیتاگفت"چیمیگی آلیس!چی میگی؟اون مرده!"امامن بااعتمادبه نفس گفتم"نه!اون بامن حرف زد!"سوفی سرش روازروی وان دخترک بلندکردوگفت"شوخی که نمیکنی؟"منم به سوفی اخم کردم وگفتم"نخیرم بدوبلندشوبایدیه راهی پیداکنیم"سوفی ورزیتابلندشدن وباهم نقشه کشیدیم-یواشکی میبریمش!ـ نه امکان نداره!ـ بچه ها!بایدخودمون درمانش کنیم!ازاین فکررزیتاتعجب زده شدم?"اماکی؟"صرزیتاباغرورگفت"معلصومه!اینجانب درمان بلدن!مادرمن یکی از بهترین دکترهاست!"بعدمن دست های آیسوروگرفتم ،اونوازجاش بلندکردم وازحمام...
بردمش بیرون؛آیسوطوری به نظرمیرسیدکه انگارسالمه واداره راه میره،فقط باچشمان بسته؛بعدسریع دوئیدم توی اتاق شماره ی 10.سوفی ورزیتاواون دخترک هم رسیدن؛حالاوقت مداوابود!رزیتارفت وازکیف بزرگ ودخترانش چندتاوسیله ی پزشکی آوردوگفت"خب دخترا؛حوله ی دورشودربیارین"امامن وسوفی خجالت کشیدیم وگفتیم"حولشو؟?"رزیتاگفت"مادرمن هم همین کاررومیکرد!?اون ازجنس خودمونه!هیچکسی هم غیرازما بدن اونونمیبینه بچه ها!"من وسوفی هم مجبوربودیم قبول کنیم،چون این تنهاراه زنده موندنش بود!?سوفی به من گفت"توانجامش بده!"منم بااخم گفتم"خیلی خب?"رزیتاهم سرمادوتادادزدوگفت"هی بچه ها!من به کمک دوتاتون احتیاج دارم!مسخره بازی درنیارین!"حوله ی دوربدن دختره روبازکردم!?(این صحنه روبرای دختران +12پیشنهادمیکنم،دختران!)وتمام بدنش نمایان شد"خدایامنوببخش?"رزیتاگفت"خیلی خب،حالابایدضربان قلبشوبگیرم"بعداون گوشیِ پزشکیشوگذاشت روی سینه ی دختر"اوممم،خوبه،خیلی خوب نیست ولی زندست"بعدکارهای دیگه ای وانجام دادوآخرسربا...
خوشحالی گفت" خوب!درمانش کردم?"من وسوفی هم زدیم قدش وازخوشحالی بال درآوردیم?دوباره حوله رودوربدنش پیچیدم وگفتم"حالاازکجا بفهمیم مال کدوم اتاقه؟"بعدرزیتاباغرورگفت"خب معلومه!خودش بهمون میگه؛الان بهوش میاد"مدتی بعدبهوش اومدوگفت"من،کجام؟"بعدرزیتاهمه ی ماجراروبرای دختره توضیح دادوآخرسرگفت"من نجاتت دادم!..."دختره هم گفت"ممنون،من ژینوسم"بعدازهمگیمون تشکرکردورف۱ت توی اتاق خودش ودوستاش؛من گفتم"ماژینوس رودرمان کردیم،اما،اگه اون حالش بدشده بوده،یعنی یه نفراینجا..."همه متوجه حرف من شدن...
سوفی گفت"آره آلیس!یه نفربایداینجاجنایتکارباشه!?"رزیتاهم وسایل پزشکیش روجمع کردوگذاشت توی کیفش"آره!بایداون حنایتکارروپیداکنیم وبه دفتردانشکده معرفیش کنیم"یهوصدای تق تق دراومد"ببخشید"من رفتم تادرروبازکنم؛وقتی درروبازکردم و...
.دیان رودیدم که داره به من لبخندمیزنه?"سلام آلیس!یادته بهت گفتم میبینمت؟الان وقتش رسیده!"دیان خیلی پسربانمکیه،امامن نمیتونم اجازه بدم که عشق من بشه?بین دوراهی سختی گیرافتاده بودم؛بهش جواب دادم"آم،"بعدبه دخترانگاه کردم وسریع به دیان گفتم"نه نه نمیتونم داریم بابچه ها کاردستی درست میکنیم نمیخوای که کاردستیمون خراب بشه"بعدسریع درروبستم.رزیتاگفت"...
چراباهاش نرفتی آلیس؟فرصت خوبی روازدست دادیا"من رفتم پیش رزیتاونشستم؛"راستش من..."ماجرای ماموروروبراش تعریف کردم،رزیتاهم منودرک کردوگفت"خب بایدیه راهی پیداکنیم که ازدست این پسره خلاص بشی"بعدروکردبه همه ی دخترای توی اتاق؛آیسوبهوش اومده بود"خب دخترا،آلیس...حالامابایدکمکش کنیم!"همه گفتن"حتما!"منم لبخندزدم وازهمشون تشکرکردم?که یهو...
ببخشیداگه داستان کوتاه بود?
منتظرپارت بعدی باشین?
نظرات فراموش نشود???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)