این پارت نوزدهم داستانه.امیدوارم لذت ببرید.
از زبان دختر کفشدوزکی:وقتی وارد پورتال شدم ۱۰۰۰ تا دختر کفشدوزکی شبیه خودمو دیدم.بانیکس با یک بلندگو می گفت:خب دوستان شما باید الان با یک ارتش کت بلنس و لیدی ماث بجنگین. پس بدون وقف وقت از اون پرتال وارد میدان نبرد بشین.خیلی عصبانی بودم.از نگاه گربه سیاه:خیلی وقتی وارد پورتالی که بانیکس گفت شدیم کلی مرینتو اونور دیدم.اونم منو دید اما یهو یه صدای خیلی بلند شنیدیم که گفت:....
هیولا های آموکی من حمله کنید.داشتیم میرفتیم تا با اونا بجنگیم که یهو یک چیزی دور کمرم پیچ خورد و منو کشید عقب.مرینت خودمون بود.به من .فت:امم آدرین می دونم از اینکه قراره از هم جدا بشیم ناراحتی اما من برای شکست اونا یک نقشه دارم.نقششو ازش پرسیدم و اونم گفت:اگر بتونیم معجزه گر طاووس رو بدست بیاریم میتونیم با یک بشکن تمام این قائله رو تموم کنیم.گربه هم تایید کرد و رفتیم پی نقشه.
از زبان آدرین:
یواشکی بانیکسو صدا کردیم و گفتیم یه پورتال به برج ایفل باز کنه چون ارباب شرارت و مایورا اونجا بودن. وقتی رسیدیم خواستم معجزه گر مایورا رو بقاپم که یهو یکی گفت:سلام کفشدوزک.یکی از کت بلنس ها بود گربه سیاه با اون جنگید و من و بانیکس هم با ارباب شرارت و مایورا. بانیکس یه پورتال بازکرد و به من اشاره کر بپرم توش .بعد از پشت مایورا سر در آوردم و معجزه گرشو برداشتم و تبدیل شدم و این کابوسو به پایان رسوندم.
بانیکس منو رسوند خونمون و بهم اختار داد که به آدرین نزدیک نشم.داشتم گریه می کردم که یهو یک نفر از تو بالکن صدام زد.وقتی رفتم کسی تو بالکن نبود. برگشتم تا برم تو اتاقم که گربه سیاه رو دیدم.گربه سیاه دست چپشو گذاشت رو گونه ام و لبهام رو بوسید.وقتی بوسه اش تموم شد گفتم:آدرین متاسفم اما ما نمی تونیم با هم باشیم.گربه سیاه :چرا میتونیم .بعد رفت سمت جعبه معجزه گرها،معجزه گر پروانه و طاووس رو برداشت و گذاشت تو دست راستش و گفت:پنجه برنده.
از زبان مرینت:
آدرین تو چیکار کردی?حواست هست که الان دوتا معجزه گر و دو تا کوامی بیگناه رو نابود کردی?.نه کوامی ها نابود نمیشن.همون لحظه یک دختر بنفش و یک پسر سوسنی رنگ جلوی ما ظاهر شدند.مرینت:شما ها کی هستین ، چکار این شکلی هستین و اینجا چه خبره?.پسر سوسنی:سلام من نورو هستم.دختر بنفش:منم دوسو هستم.در واقع در مورد کوامی ها یک راز هست که فقط خود کوامی ها و کاهن پلید اعظم میدونن.
مرینت:چه رازی ، قضیه چیه؟دوسو:قضیه از ۳۵۰۰۰ سال پیش شروع شد. ماها هممون انسان هایی بودیم که قدرت های مختلف داشتیم.ما کم کم همدیگه رو پیدا کردیم و برای کمک به نسل بشر با هم متحد شدیم. یکی ار ما که قدرت جادو داشت (کاهن معبد) میخواست قدرت همه ی مارو باهم داشته باشه.به همین دلیل جواهراتی ساخت و همه مارو به شکل کوامی توی اونا زندانی کرد.از زبان مرینت:بعد اینکه قضیه رو فهمیدیم رفتیم سراغ کاهن تا تمام کوامی هارو آزاد کنیم.
خب دوستان،من میخواستم تا قسمت بیست داستانو تموم کنم.لطفاً در مورد اینکه تا قسمت چند ادامه بدم نظراتتون رو کامنت کنید.
راستی بابت اینکه با تاخیر گذاشتم متاسفم.عکسم مشکل داشت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
یک داستان هیجانی پیدا نمیکنیم ما 😑😐 همش ادرین عاشق مرینت میشه مرینت عاشق ادرین میشه ــــــــــــــــ بابا یکم داستاناتونو به خود کارتن میراکلس ربط بدید
(همش که نباید مرینت با ادرین باشه)
از نظر من تا هر جایی که میتونی ادامه بده و داستان خیلی قشنگ بود.
سلام چند خبر خوب.1.مرینت و آدرین جدا نمیشن.2.حداقل تا 30 قسمت میرم .3......3رو نمیگم تو قسمت 20 سوپرایز بشین.
آره همین قسمت بیستم تموم کن ولی قسمت بیست طولانی باشه. ممنون. منتظر قسمت بعد هستم???