سلااام من ترنمم و ورودت به این داستان عاشقانه و اکشن رو تبریک میگم . این داستان راجب دختری به نام آلا ست که از قرار معلوم یه گرگینه هم هست ، تازه اونم نه هر گرگینه ای ! اون رییس یکی از قبیله ی گرگینه ها و یه گرگینه ی آلفا ی خیلی قدرتمنده . که طی یه اتفاقاتی که با خواندن داستان می فهمید عاشق یه پسر انسان میشه . اما فقط اینا نیست که همون طور که اکثرا میدونین یا شاید نمیدونین توی افسانه ها همیشه خون آشام ها و گرگینه ها با هم در جنگند و گرگینه ها اکثرا از انسان ها محافظت می کنند و توی این داستان هم اینجوریه . شاید فکر کنین این داستان شبیه رمان عشق در قلمرو من باشه اما وقتی بخونیدش می فهمید چقدر با اون فرق داره
از بالای صخره ای که روش ایستاده بودم به پایین نگاه کردم و از باد لذت بودم . با صدای زوزه من تمام قبیله از جنگل خارج شدن و پشت سر من پایین صخره ایستادن . به خاطر اینکه من رییس قبیله هستم هیچ گرگی هرگز موقع زوزه ی شبانگاهی جلو تر از من حرکت نمیکنه . فقط برادر کوچیکم ترم رایان کنار من می ایسته چون اون یه جورایی مشاور و دست راست منه . بعد از گرفتن یه نفس عمیق دوباره یه زوزه ی بلند کشیدم اما اینبار بقیه ی قبیله هم با من زوزه کشیدن . بعد از یه پنج دقیقه که واسه ی خودمون ول چرخیدیم و هوا خوردیم ، به حالت انسانی برگشتیم و راه افتادیم به طرف خونه . همیشه توی افسانه ها گفته شده که گرگینه ها توی شب به اجبار به حالت گرگ میرن اما این از سر تا پایش اشتباهه . گرگینه ها میتونن هر زمان از روز و شب که بخوان به حالت گرگ برن و هر زمانی که میلشون بکشه به حالت انسانی برگردن .
اینو منی میگم که خودم یه گرگینه ام اونم نه یه گرگینه ی عادی و معمولی بلکه یه گرگینه آلفا . تازه من رییس قبیله هم هستم . تا اونجایی که عقل بنده قد میده این اولین بار در تاریخ گرگینه هاست که یه آلفا ی ماده رییس گله ست . البته منم کم کسی نیستم . از تمام گرگینه های این قبیله قوی ترم و الکی الکی گرگینه ی آلفا نشدم . الان هر کسی که باشه فکر می کنه چون من یه آلفا ی مادم الان همه ی قبیله بر علیه منن و دنبال یه فرستن تا بکشنم و خودشون آلفا بشن اما متاسفم که نا امیدتون میکنم چون من کسی ام که توسط خود مردم قبیلم انتخاب شدم . تمام مردمم من رو دوست دارن و هر بار مجمع گرگان تقاضای تغییر دادن آلفا رو میده همشون مخالفت میکنن . آخه من برای مردمم مثل یه همدمم .
من هربار که اونا به مشکل می خورن بدون توجه به سنشون به مشکلاتشون گوش میدم و حتی به درد و دل های کوچولوی بچه ها در مورد متفاوت بودنشون با مردم عادی گوش می کنم . راستش من چندان آدم جدی ای هم نیستم . صرف نظر از قدرت بدهیم و گرگینه بودنم من یه دختر کاملا عادی ام که به طرز عجیبی توی جدی و ترسناک بودن به مشکل می خوره . والا من دیگه عقلم قد نمیده . هر بار که می خوام توی مجمع گرگان حضور پیدا کنم ، قبل از وارد شدنم به تالار کلی خودم رو کتک می زنم تا خندم نگیره اما تا پامو از در میزارم تو میشم عین کش شلوار شل میشه . آخه با دیدن یه سری پیر پاتال با قیافه های آخمو یاد ایموجی عصبانی توی مبایلم میفتم.
با صدای زلدا تازه به خودم اومدم و به سمت اون برگشتم تا ببینم چی میگه . _ رولا حالت خوبه ؟ رایان خیلی نگرانت شده بود . قیافم شده بود علامت تعجب . _ وااا زلدا رایان چرا باید نگران من بشه ؟ زلدا با یه قیافه ی کاااملا جدی گفت _ آخه الان سه ساعته مثل چوب سر جات وایسادی و از در مجتمع تو نمیای . بعدشم زل زدی به دربون مجتمع و با قیافه ی متفکر نگاش می کنی و سر تکون میدی . این آخریا هم که داشتی با خودت ریز ریز می خندیدی . بابا اگه می خوای به جایی زل بزنی بزن ولی خواهشاً دیگه به اون پیرمرد بی چاره نگاه نکن خوب بیچاره زهره ترک شد . جان ؟ الان چی شد ؟ یه نگاه به آرتور ، دربان مجتمع انداختم که دیدم داره واقعا بی هوش میشه . آخه نه که کم پیش میاد من جدی بشم ، به خاطر همین این پیرمرد هم فکر کرده از دستش عصبانیم . برای اینکه خیالش راحت بشه یه لبخند تحویلش دادم که صدای نفس عمیقی که کشید رو به وضوح شنیدم .
ای بابا یعنی تا اییین حد ترسناک بودم و خودم خبر نداشتم ؟ برگشتم و به زلدا گفتم حالا تو برو من یکم دیگه میام . _ باوشه . فقط بگماا رولا پشت گوشتو دیدی خوراکی های توی یخچالو دیدی خودم هممممشونو می خورم . _ ای سواستفاده گر ! تو مثلا دوستمی ! ای خدا اینم از دوستای ما . همشون یه تختشون کمه . به مجتمع یه نگاهی انداختم . حدودا پنج تا برج بود که همش رو من خریده بودم تا اونجا زندگی کنیم . در واقع تمام قبیله توی همین مجتمع زندگی می کردن . ما گرگینه ها برای پنهان کردن رازمون به پول احتیاج داریم که خوشبختانه داریمش . ما وقتی که مریض یا عصبانی میشیم ناخودآگاه تبدیل میشیم ، پس ما به مدرسه ای احتیاج داریم که بچه گرگینه ها بتونن فوری قبل از تبدیل از کلاس خارج بشن .
ما وقتی که مریض یا عصبانی میشیم ناخودآگاه تبدیل میشیم ، پس ما به مدرسه ای احتیاج داریم که بچه گرگینه ها بتونن فوری قبل از تبدیل از کلاس خارج بشن . ما به بیمارستان های مخصوص خودمون هم احتیاج داریم چون گرگینه ها از زمانی که مریض میشن تا زمانی که خوب بشن توی حالت گرگن و حتی اگر هم بخوان نمیتونن ازش خارج بشن . پس باید خودمون با پول خودمون مدرسه و بیمارستان و دانشگاه بسازیم . که البتهه مدیریت تمام اونا با گرگینه ی آلفاست . کلا ما آلفا ها خیلی بدبختیم همه ی کارای سخت سخت رو باید ما بکنیم .
در واقع من برای اینکه بتونم مدرسه بسازم مجبور بودم توی دانشگاه درس خسته کننده ی مدیریت بورس و سهام بخونم و سه سال جهشی بزنم . تازه برای باز کردن بیمارستان مجبور شدم یه سال هم اضافه پزشکی بخونم تا تااازه بهم مجوز بدن ! خلاصه اینکه من الان مدیر یدونه مدرسه ، دانشگاه و یدونه بیمارستان که آدم توش گم میشه . حالا این آلفا ی بد بخت چند سالشه ؟ 27 سال ! البته تا به حال هیچ کدوم از شاگردای مدرسه یا دانشگاه منو ندیدن . در ضمن این مدارس و دانشگاهها و بیمارستانا فقط برای گرگینه ها نیست و مردم عادی هم میتونن ازش استفاده کنن .
در واقع من برای اینکه بتونم مدرسه بسازم مجبور بودم توی دانشگاه درس خسته کننده ی مدیریت بورس و سهام بخونم و سه سال جهشی بزنم . تازه برای باز کردن بیمارستان مجبور شدم یه سال هم اضافه پزشکی بخونم تا تااازه بهم مجوز بدن ! خلاصه اینکه من الان مدیر یدونه مدرسه ، دانشگاه و یدونه بیمارستان که آدم توش گم میشه . حالا این آلفا ی بد بخت چند سالشه ؟ 27 سال ! البته تا به حال هیچ کدوم از شاگردای مدرسه یا دانشگاه منو ندیدن . در ضمن این مدارس و دانشگاهها و بیمارستانا فقط برای گرگینه ها نیست و مردم عادی هم میتونن ازش استفاده کنن . همین جوری که داشتم با خودم فکر می کردم آنا کوچولو دختر دانیان و فارا اومد پیشم و گوشه ی لباسمو کشید .
بلاخره از فکر اومدم بیرون و خم شدم و با یه لبخند شیطون نگاش کردم و گفتم _ به به ! آنا خانم اومده پیشم حالا زود تند سریع توضیح بده ببینم چرا اینقدر دیر اومدی پیش خاله رولا ؟ من که گفته بودم هرکی دیر دیر بیاد چه مجازاتی داره . یه عااالمه قلقلک مگه نه ؟ با خنده نگام کرد و با اون لحن شیرین و بچه گونش گفت _ اما خاله لولا دونم که منو گلگلک نمیده مده نه ؟ ای سواستفاده گر ! بیا حالا کارم به جایی رسیده که یه بچه هم کم کم داره گولم میزنه . ولی نه خیر ! اینبار گول این لحن معصوم و بچه گونشو نمی خورم . قیافمو مظلوم کردم و بعد یهویی بقلش کردم و توی هوا چرخوندمش و شروع کردم به قلقلک دادنش . اون هم توی هوا قهقهه می زد و سعی می کرد با اون دستای کوچولو موچولوش نزاره قلقلکش بدم .
بعد از یه یه ربع بازی کردن با آنا بلاخره وقتی که بوی گند عرق گرفتیم جفتمون گذاشتمش پایین و گفتم _ خب . حالا آنا خانم بگو ببینم چیکارم داشتی ؟ آخه کوچولوی زرنگ من ! من که میدونم همین جوری مفت و مجانی نمیای پیش خاله که . حالا بگو ببینم گلم ، چی شده ؟ اینبار دیگه با یه قیافه ی متعجب گفت _ ا خاله تو از کجا میدونستی ؟ ااا نگاه کن تو رو خدا این بچه چقدر بلا شده ! آخرین باری که دیدمش مظلوم تر بود ! بهش یه چشم غره رفتم و گفتم _ خیله خب بابا فهمیدم که تو چقدر زرنگی حالا بگو چی شده . _ خاله جون از دانشگاه اومدن میگن که می خوان تو رو ببینن . خاله جون ولی مگه تو دانشگاه رفتنت تموم نشده ؟ پس چرا اینا اومدن ؟
ای بابا باز این معلمای دانشگاه به مشکل خوردن و می خوان بیان از من بیچاره کمک بگیرن . برگشتم و به آنا کوچولو گفتم _ نه خیر آنا خانم ولی اونا با من یه کار مهمی دارن پس بهدا میام باهم بازی کنیم باشه ؟ با قیافه ی پکر و گرفته گفت _ باشهه . راه افتادم سمت مجتمع و بعد از اینکه از سوار آسانسور شدم دکمه ی آخرین طبقه رو زدم و رفتم به طبقه ی آخر . میدونستم که معلمای دانشگاه از اینکه من یه گرگینه ام خبر ندارن و به خاطر همین هم نمیدونستن که می تونم بوشون رو حس کنم . وقتی که آسانسور وایستاد از آسانسور پیاده شدم و در پشت بوم رو باز کردم . میدونستم اونجان . قبل از اینکه در رو کامل باز کنم صدای صحبتاشون نظرمو جلب کرد و تصمیم گرفتم یه مقدار از پشت در به حرفاشون گوش بدم . _ خانم الدارو گفتن که به جز در مواقع ضروری مزاحمشون نشیم . خانما بیاین برگردیم ، خودمون با کمک پلیس یه جوری حلش می کنیم .
_ خانم لیاندر شوخی که نیست ! جون شاگردانمون درخطره . ایشون مدیر این مدرسن . حقشونه که در جریان باشن . جون شاگردان در خطره ؟ مگه چی شده ؟ فکر کنم مسئله جدی تر از اونیه که فکر می کردم . صدامو صاف کردم و بعد از زدن چند تا تقه به در ، در رو باز کردم . با باز کردن در همشون ساکت شدن و صاف نشستن . برای اینکه به وقت هول نکنن آب دهنشون بپره تو گلوشون بمیرن ، یه لبخند کوچیک زدم و گفتم _ سلام عزیزان . بفرمایید بنشینید تا خدمتکار ها چای و قهوه و شربت رو براتون بیارن . بهشون یه نگاه انداختم . خانم لیاندر و خانم پارملیان و آقای هاید اومده بودن . خیلی عجیب بود که میون گفت و گوی خانم لیاندر و پارملیان صدا ی آقای هاید رو نشنیدم . انقدر آروم نشسته بود که حتی صدای نفس کشیدنشم نمیومد .
_ خانم لیاندر شوخی که نیست ! جون شاگردانمون درخطره . ایشون مدیر این مدرسن . حقشونه که در جریان باشن . جون شاگردان در خطره ؟ مگه چی شده ؟ فکر کنم مسئله جدی تر از اونیه که فکر می کردم . صدامو صاف کردم و بعد از زدن چند تا تقه به در ، در رو باز کردم . با باز کردن در همشون ساکت شدن و صاف نشستن . برای اینکه به وقت هول نکنن آب دهنشون بپره تو گلوشون بمیرن ، یه لبخند کوچیک زدم و گفتم _ سلام عزیزان . بفرمایید بنشینید تا خدمتکار ها چای و قهوه و شربت رو براتون بیارن . بهشون یه نگاه انداختم . خانم لیاندر و خانم پارملیان و آقای هاید اومده بودن . خیلی عجیب بود که میون گفت و گوی خانم لیاندر و پارملیان صدا ی آقای هاید رو نشنیدم . انقدر آروم نشسته بود که حتی صدای نفس کشیدنشم نمیومد .
وقتی که ایرلا برامون نوشیدنی آورد با ابرو هام بهش اشاره کردم که مرخص بشه و بعد از رفتنش رو به استادای دانشگاه گفتم :خیلی خوش حالم که اومدین تا مشکلات دانشگاه رو با من در میون بزارین . هر چی نباشه من مدیر این دانشگاهم و باید از احوالاتش با خبر باشم . خب حالا بفرمایید که چه مشکلی پیش اومده ؟ اتفاقی افتاده ؟ خانم پارملیان یه نگاه به خانم لیاندر و آقای هاید انداخت و گفت : راستش خانم الدارو چند وقتیه که در دانشگاه اتفاقات عجیبی میوفته . همون طور که یکم روی میز خم میشد صداشو اورد پایین و گفت : چند وقته که ما شاگردان دانشگاه رو بی هوش کف زمین پیدا میکنیم که خون زیادی ازشون رفته اما عجیب اینجاست که هیچ خونی روی زمین نریخته و روی گردنشون جای دو تا سوراخ هست .
جای دو تا سوراخ روی گردن ، خونی که از دست دادن ، یعنی ممکنه ؟! اما آخه چطور ؟ فوری چشمام گرد شد و قیافم حالت وحشت زده به خودش گرفت . خانم لیاندر و آقای هاید فورا روی میز خم شدن و گفتن : خانم الدارو حالتون خوبه ؟ خانم الدارو . توی کم تر از یک دقیقه از شک خارج شدم . با چشمای وحشت زده از آقای هاید پرسیدم : کسی کشته شده ؟ کسی آسیب جدی ای دیده ؟ هاید با صدای آروم گفت : نه اما همشون یه روز توی بیمارستان بستری شدن . کسی هم آسیب جانی ندیده . یه نفس عمیق کشیدم و گفتم : خدایا شکرت . متشکرم ای عیسی مسیح . برگشتم و رو به معلم های دانشگاهی گفتم : به عنوان مدیر دانشگاه فارلاید از دانشگاه خودم بازدید کنم . در ضمن تمام شما و معلم ها و سرایه دار های دانشگاه تا یه هفته به مرخصی اجباری میرن . _ اما ... پس چه کسی به بچه ها درس بده ؟ _ این دیگه جز نگرانی هاییه که من به عنوان مدیر این دانشگاه باید داشته باشم نه شما . مرخصی شما از همین الان شروع میشه . از تعطیلات تون لذت ببرین .
از بالکن خارج شدم . من قطعا اون خون آشام رو می کشم . خون آشامی که جرعت کرده به شاگردان دانشگاه من آسیب بزنه رو آتیش میزنم . وقتشه با یه ورود پر سر و صدا برای اولین بار در این هفتصد سالی که عمر کردم از دانشگاه خودم بازدید کنم . از دانشگاهی که لحظه به لحظه از دور مراقب خودش و شاگردانش بودم ، حالا زمانش رسیده که از نزدیک شکوه و عظمتش رو نگاه کنم .
از زبان جک : با بیلی و جولیان داشتم توی راه رو ها یواشکی می گشتم . از زمانی که به این دانشگاه شبانه روزی اومدم همیشه توی راه رو ها با بیلی و جولیان پرسه میزدیم . دانشگاه شبانه روزی ای که پدر و مادر بی مسئولیتم منو توش ثبت نام کردن تا از شرم راحت شن ، یا بهتره بگم دانشگاه شبانه روزی ای پر از رمز و راز . دانشگاهی که هر شب وقتی ماه بالا میاد توش صدای زوزه ی گرگ ها شنیده میشه . دانشگاهی که هیچ یک از شاگردا و معلما مدیرش رو ندیدن . کلا یه دانشگاه عجیبیه برای خودش .
بچه هاااااا دیگه خسته شدم واقعا بیست تا زیاد بود ولی اگر ادامشو می خواین برین توی وبم هست اینم آدرسش . http://taranom1001.blogfa.com ولی به تستام هم سر بزنیداااااا . اصلا پشیمون شدم ولی اگر داستانای دیگمو می خواین برین توی وبم
اونجوری نگام نکنید خب خسته شدمممممم ولی اگر شما انرژی بدین شب یه دونه ده تایی هم میزارم
برین دیگههههه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اسم منم ترنمههههه
داستانم عالیهههع
سلام میشه منم باهات بنویسم فقط بگو چطوری
یعنی شما تو میدی یا گروه پرست کنم لینک بدم
حتما تا ببینم داستان چه جوری پیش میره
وااااااااااااای خییییلیییییییی عالی هست ?????
مرسییییی عزیزمممم
حالا که اینطوریه حتماااا ادامش میدم
بچه هاااا لطفا نظر بدید و بگین که خوبه یا نه و اگر خوبه بگین ادامش بدم اینجوری انرژی نمیگیرم ????