سلام این هم قسمت حساس داستان ❤❤
ان یک پسر جوان بود که یک لباس مخملی شیک پوشیده بود که از جنس پوست گرگ بود امد سمتم گفتش بهتری گفتم ممنون من خوبم گفتش خب.. من چی صدات کنم گفتم
گفتم ارورا اسمم ارورا است گفت باشه ارورا تو توی منطقه قطبی چیکار می کردی گفتم من دنبال قصر پادشاه هستم
هستم میشه بهم بگی گفت البته اما اینجا خیلی دور است چطوری پیاده تمام راه را امدی دیگه چیزی نگفتم نمیدونم اما نمی توانستم توی چشماش نگاه کنم و حرف بزنم گفت باشه اگه نمیخوای بگی موردی نداره اسم من ادوارد هستش خوشبختم بعد دستش را دراز کرد تا بلند بشم بلند شدم و گفت من میرم غذا را اماده کنم من هم نشستم و به شیشه پنجره تکیه دادم و برف ها را نگاه کردم خیلی زیبا بود که یهو یک نور زیبا از قلبم تابید و مثل قطب نما به جایی اشاره میکرد تا اینکه ادوارد از پشت سرم گفت چیزی شده؟ سریع با دستم جلوی نور را گرفتم و گفتم نه داشتم به برف ها نگاه میکردم گفت باشه چند دقیقه دیگه بیا غذا بخوریم
بخوریم رنگت مثل گچ شده با سر تایید کردم و رفت وقتی دستم را برداشتم نور رفته بود اروم رفتم سر میز و نشستم اصلا اشتها نداشتم و با غذام بازی کردم گفت خب سوالی نداری نمیدونم چی شد که یهو یک سوال پرسیدم : تو میدونی قلب زمرد یعنی چی گفت اممم این چه ربطی داره گفتم ماجراش طولانیه گفت از زمان های قدیم یک افسانه بوده به نام افسانه قلب زمرد میخواست بگه که یهو صدای جیغ یک نفر امد
سریع به سمت در رفتیم داشتم دنبال ادوارد میرفتم که با دست جلوم را گرفت و گفت تو نیا خانه بمون و بعد دور شد وقتی یکم دور شد منم یواشکی دنبالش رفتم
برف ها قرمز بودند انگار یک راه را نشان میدادند و اما چیزی که خیلی من را ترساند این بود که دوباره از قلبم نوری روشن تابید به سمت رد خون میرفتم که یهو یکی از پشت من را گرفت و چاقو زیر گلوم گذشت داد زدم ادوااارد
خب امیدوارم خوشتون آمده باشه ❤❤
ببخشید کم بود??
خدانگهدار ??
??????????
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
الان ینی عاشق این یارو شد که این جوری مث خنگا داد زد ادوارددددد
سلام راستش هول کرده بود و داد زد ادوارد ??و بله یکجورایی عاشقش شده اما در قسمت های جلوتر ??
واییی خداااا. بعدی لطفااااا???