اینم ازپارت هفتم امیدوارم تااینجالذت برده باشین??
آلیس توواقعادوست خیلی خوبی هستی،امامن،من،نمیتونم مشکلی که دارم روبگم،قول دادم توی دریچه ی دلم مخفیش کنم?"منم اولش ناراحت شدم امابعدش باخودم گفتم"خب لابددوست نداره بگه منم نبایدزورش کنم?به آیسوگفتم"هرجورکه راحتی?،می خوای اینجابمونیم یابریم توی خوابگاه؟"آیسوگفت"بریم؟"منم لبخندزدم وگفتم"البته?من وتودوست های هم هستیم،من هیچوقت توروتنهانمیذارم?"آیسوخیلی تغییرکردیعنی خیلی حالش بهترشد"تواولین کسی هستی که اینقدربه من احمیت میده?ای کاش همیشه،همیشه،باهام باشی?"مثل اینکه دوباره چیزی یادش افتادوبه گریه افتاد?منم آیسورونوازش کردم وگفتم"راحت باش،خودتوخالی کن"خیلی دلم برای ماموروتنگ شده?ای کاش الان پیشم بودوبه من آرامش میداد?حدودیه ربع توی حیاط بودیم وآخرسرآیسوگفت"آلیس،هوایکم سردشده؛به نظرم برگردیم توی خوابگاه"منم باکمال میل تأییدکردم چون خودمم داشتم ازسرمامی مردم?وقتی توی راهروداشتیم به سمت اتاقمون میرفتیم یهوسوفی ودیدم که داره دنبال آنیل میره?آنیلم دادمیزد"باورکن من نبودم!"سوفی هم درجوابش میگفت"آره!منم باورکردم"صداشون توی راهروپیچیده بود؛من وآیسواتاقمون روپیداکردیم وواردش شدیم...
یهوتعجب کردم!رزیتاهمچین خوابش برده بودکه انگارده سالِ نخوابیده!منم لبخندزدم ورفتم سمت کمداتاق تاقرص هاموبخورم؛آیسوهم رفت روی تختش ودرازکشید؛منم قرصاموبرداشتم وتوی دستم نگهشون داشتم،لیوان موردعلاقم روبرداشتم وازتوی بطری پلاستیکی ای که روی میزبودریختم توی لیوانم وقرصموانداختم توی گلوم وسریع آب خوردم؛بعدقرصاروبازم گذاشتم توی جیب همون لباسم وگوشیموازروی میزبرداشتم.خیلی گرسنم شده بود،دلم ضعف میرفت?چراساعت ناهارنمیرسه؟سوفی خیلی آروم درروبازکردومعلوم بودکه اونم به نفس نفس افتاده وگرسنس"سوفی،آنیل روچیکارکردی؟?"سوفی عصبانی شدوگفت"اون؟من دیگه بااون کاری ندارم?"ازروی تخت بلندشدم وگفتم"جدی میگی؟"سوفی گفت"نه باباشوخی کردم?آنیل روحسابی دعواکردم اونم اعتراف کردکه حواسش نبوده من دوست دخترشم?برای همین هم بارزیتاگرم شده بوده"منم خنده ام گرفت وگفتم"ازهرچی شانس آوردی ازنظردوست پسر..."بعدهردومون خندیدیم?"دنگ دنگ"من وسوفی گرم صحبت شده بودیم که یهواین صدادراومد"آلیس وقتِ ناهاره بدوبریم"سوفی اینوگفت وسریع دررومثل همیشه ازجاکند?صدای پاهاش توی راهروپیچیدو...
منم ازجام بلندشدم وآیسوورزیتاروبیدارکردم تابیان ناهاربخورن؛همگی باهم رفتیم توی سالن ناهارو سوفی رودیدم که باآنیل روی میزنشستن ودارن میخندن؛من وآیسوورزیتاهم رفتیم روی اون میزکنارسوفی وآنیل نشستیم،خوشبختانه میز۵نفره بودوماهممون جاشدیم?آنیل به سوفی گفت"پس حتماتاحالالباساتو..."وسوفی زدزیرخنده?دیگه خیلی خیلی دلم برای ماموروتنگ شده می خوام یه قرارملاقات باهاش بذارم وببینمش?خوشبختانه دانشگاه ماموروبه دانشگاه ماخیلی نزدیکه اما ماموروبه خوابگاه نمیره چون خونشون نزدیکِدانشگاهشون هست،وقتی ناهارروتموم کردیم ورفتیم توی اتاقمون،شروعکردم به نوشتن،اول دفترچموبرداشتم وبعدجامدادیمووشروع کردم"سلام مامورو،خیلی دلم برات تنگ شده?دانشگاه خوبه امابدون تواصلاخوش نمیگذره?تاالان باسوفی ورزیتادوست شدم اوناهم اتاقیامن،والبته آیسو،آیسوخیلی غمگینه هروقت میام دلداریش بدم یادتومیفتم?ای کاش الان پیشم بودی خیلی دلم برای اون چشمات تنگ شده،دلم می خوادهرچه زودترببینمت؛پس یه قراربذاریم تاهمدیگه روببینیم!به نظرم کافه ی نزدیک دانشگاه من خوبه،میتونی بیای دیگه؟..."داشتم ادامه روهم مینوشتم که یهویادم افتادچراپیام ندم?بعدسریع گوشیموبرداشتم وتمام چیزایی روکه...
توی کاغذنوشته بودم واردپیامم کردم وبرای ماموروجونم فرستادم?"دختران دانشکده،ازفرداآموزش شروع میشه،واماپسران دانشکده،ششماهم همینطور"صدای بلندگوقطع شد؛دیگه ازبرنامه ی کلاسیمون هم مطلع شدیم.نمیدونم چرااصلانمیتونم ازفکرمامورودوربشم?خیلی دلم براش تنگ شده بااینکه حدود۱۰ساعته دیگه باهاش نیستم وهمینکه میدونم قراره برای چندسال اینجوریپیش بره بیشترناراحت میشم?حتماخیلی دوست دارین بدونین که من وماموروچجوری عاشق هم شدیم؟پس براتون تعریف میکنم،ماجراازیه روزآفتابی شروع شدکه"من وماموروهمدیگه روتوی اولین روزمهدکودک ملاقات کردیم،من داشتم توی حیاط سرسره بازی میکردم وقتی ازپله هارفتم بالادیدم یه پسرخیلی خوشگل اون بالانشسته ومیترسه که بره پایین؛منم بهش گفتم"اصلاترس نداره"بعداون پسربرگشت ومن قلبم همینجورتندتندمیزد?پسره گفت"من،من،میترسم!"منم گفتم"بیاباهم بریم پایین"اونم قبول کردومن اومدم کنارش نشستم وباهم سرخوردیم پایین"اسمت چیه؟"اون پسره لباشوجمع کردوگفت"مامورو شیبا"منم خندیدم وگفتم"فامیلیتونگفتم?"ماموروهم باهام خندیدوازاون موقع به بعدبهترین دوست های هم شدیم،تاالان?...
من وماموروخیلی همدیگه رودوست داریم برای همینه که دوستیمون تاالان پایداره وامیدوارم کسی مانعش نشه."هی آلیس داری چیکارمیکنی؟"منم سریع گوشیموپشتم قایم کردم وبه رزیتاگفتم"هیچی?"اونم چشماشوتنگ کردوگفت"خیلی خب"بعدهردومون خندیدیم ومنم گوشیموبهش نشون دادم"داشتم به یه نفرپیام میدادم"رزیتاگفت"اوچه جالب منم خیلی دلم می خوادبه یه نفرپیام بفرستم وهمه ی دردودل هاموبهش بگم و..."رزیتادوباره شروع کردومنم کلافه شدم،بعدازیه مدت حس کردم بدنم خیلی عرق کرده پس رفتم تادوش بگیرم"صبرکن آلیس منم می خوام بیام!"؛تودیگ چرارزیتا؟"رزیتاسرشوانداخت...
پایین وگفت"خب می خوام برم حموم دیگه"داشتم میگفتم که چرابامن میای امایادم افتادکه اون تازه وارده پس بهش گفتم"باشه رزیتادنبالم بیا"بعدهردومون ازاتاق شماره ی10رفتیم بیرون ووارددانشکده شدیم ومن رزیتاروبه سوی حمام راهنمایی کردم ووقتی رسیدیم گفتم"خب دیگه،میبینمت"بعدواردحمام دختراشدیم؛رزیتایکی ازپرده هاروکشیدووقتی دیدکسی نیست واردوان حمام شدوپرده روکشید؛منم رفتم سراغ یکی ازپرده هاداشتم میکشیدمش که متوجه شدم صدای آبی میادوگفتم"کسی اونجاهست؟"مدتی صبرکردم اماکسی جوابموندادمنم رفتم سراغ یکی دیگه ازپرده هاووقتی مطمئن شدم کسی اون پشت نیست پرده روکشیدم وداخل وان شدم،پرده روکشیدم تاکسی منونبینه؛آب روداغ داغ کردم و...
لباسام رودرآوردم وبه یکی ازمیله هاآویزون کردم"خوشبختانه اینجاحوله ی حمام روداره"ازاین بابت خیالم راحت شدچونکه باخودم هیچی نیوورده بودم?توی وان درازکشیدم و چشماموبستم دستام رودروان انداختم وازآب داغ لذت بردم؛خستگی بدنم داشت میرفت،وقتی یکم توی این حالت موندم،نشستم ولیف روباشماپوی گیاهیِ بدن روی زانوهام کشیدم؛لیف رواززانوهام بردم تاکف پام واین عمل روروی اونیکی پاهم انجام دادم،سپس دستام رویکی بعدازدیگری لیف کشیدم وبادست راستم لیف روروی بقیه ی بدنم کشیدم بعدلیف روشستم وگذاشتمش توی جاش بعدشیرآب روبازکردم وبدنم روشستم بعدرفتم سراغ موهام وشامپوی مخصوص مورواز روی قفسه برداشتم وریختم توی دستم،موهام روهم حسابی شستم وشیررودوباره بازکردم وسرموگرفتم زیرش؛وقتی کارم تموم شدشامپو روگذاشتم توی طبقه ی مخصوص خودش وازوان اومدم بیرون،حوله ی حمام روبرداشتم ودورخودم بیچیدم وپرده روزدم کنار"آلیس!آلیس!"رزیتاخیلی تعجب کرده بودوکمی هم...
لباسام رودرآوردم وبه یکی ازمیله هاآویزون کردم"خوشبختانه اینجاحوله ی حمام روداره"ازاین بابت خیالم راحت شدچونکه باخودم هیچی نیوورده بودم?توی وان درازکشیدم و چشماموبستم دستام رودروان انداختم وازآب داغ لذت بردم؛خستگی بدنم داشت میرفت،وقتی یکم توی این حالت موندم،نشستم ولیف روباشماپوی گیاهیِ بدن روی زانوهام کشیدم؛لیف رواززانوهام بردم تاکف پام واین عمل روروی اونیکی پاهم انجام دادم،سپس دستام رویکی بعدازدیگری لیف کشیدم وبادست راستم لیف روروی بقیه ی بدنم کشیدم بعدلیف روشستم وگذاشتمش توی جاش بعدشیرآب روبازکردم وبدنم روشستم بعدرفتم سراغ موهام وشامپوی مخصوص مورواز روی قفسه برداشتم وریختم توی دستم،موهام روهم حسابی شستم وشیررودوباره بازکردم وسرموگرفتم زیرش؛وقتی کارم تموم شدشامپو روگذاشتم توی طبقه ی مخصوص خودش وازوان اومدم بیرون،حوله ی حمام روبرداشتم ودورخودم بیچیدم وپرده روزدم کنار"آلیس!آلیس!"رزیتاخیلی تعجب کرده بودوکمی هم...
ببخشیداگه هیجانی نبود?قول میدم قسمت های بعدی جالبتربشه وامیدوارم که لذت ببرین??
من کلاتا15پارت ادامه میدم وبه نظراتتون احتیاج دارم تاببینم پارت16به بعدروهم بذارم یانه?خیلی خیلی ممنون که حمایت میکنین اماتازگیافکرمیکنم که دیگه جاده عشق رودنبال نمیکنین اماخواهشانظربدین خیلی سپاسگزارم?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت هشتم روگذاشتم بریدببینین?
هنوز هم درحال برسیه!!!
نمیدونم چرااماخیلی دیربررسی میکنه تستامومن 2قسمت بعدشم پریروزنوشتم هنوزبررسی نشدن
چرا نمیزاری منتظرم.
نوشتم؛درحال بررسین هنوز
عالی بود
ممنون?
عالی بود
سپاس?
دوستان من توی پارت۵قراربودعکس سوفی روبذارم وگفتم که موردتأییدبودپس عکی سوفی روروی این پارت میذارم اماازحاله ب بعد به گفته ی یکی ازدوستان خوبم عکس داستان هارو"جاده ی عشق"رودیگه عکس آلیس ویاسوفی یا...نمیذارم یعنی عکس هایی میذارم که به داستان مربوط نیستن اماعکس های عاشقانه میذارم?سپاس ازهمراهیتون?