سلام دوستان اینم پارت 10? قسمت ها ی بعدی هیجانی تر خواهند بود. ممنون میشم کامنت بزارید و این تستو به دوستاتون هم معرفی کنید?
دختر کفشدوزکی اومد و لوکا همراهش بود. معجزه گر مار رو بهش داد. همه ی بچه ها هویت همو میدونستن برای همین تو حالت عادی بودن. دختر کفشدوزکی گفت بچه ها ما قرار نیست به این زودی ارباب شرارتو شکست بدیم. برای این کار باید یه نقشه بی نقص داشته باشیم. و اینکه کلویی لطفا تو این چند روز یکم مهربون باش. چون نصف افراد شهر بخاطر تو شرور میشن.
کلویی گفت. باشه سعی خودمو میکنم ?. بعد همه خداحافظی کردنو رفتن. بجز گربه. بعد گربه گفت بانوی من من یه نقشه دارم. و بعد نقششو توضیح داد. من گفتم نه گربه این خیلی خطرناکه. نمیزارم همچین کاری کنی. گربه گفت بهم اعتماد کن بانوی من.
ادامه از زبان گربه. بعد از کفشدوزک خداحافظی کردم و رفتم. وقتی رسیدم تو اتاقم به حالت عادی برگشتم. بعد به پلک یه تیکه پنیر دادم. بعد یکی در اتاقم رو زد من سریع رفتم تو تختم و پلک قایم شد. بعد گفتم بیا تو. ناتالی و پدرم اومده بودن. بعد به پدرم گفتم درباره پیشنهادش فکر کردم و حاضرم باهاش دختر کفشدوزکی و گربه سیاه رو شکست بدم. (این نقشمونه،اینکه پدرمو گول بزنیم) بعد بابام کلی تعجب کرد و گفت چیشد که نظرم عوض شده! منم بهش گفتم که هرچی باشه پای مادرم وسطه و میخوام که اون برگرده. پدرم یه نیشخند زد و گفت خوشحالم که بالاخره سر عقل اومدی.
بعد من گفتم خب من دقیقا باید چیکار کنم؟ پدرم گفت ادرین تو فعلا به استراحت نیاز داری نباید زیاد وایسی. من گفتم نگران نباش پدر من خوبم. پدرم گفت اما.. وسط حرفش پریدم و گفتم من خوبم پدر جای نگرانی نیست. اونم گفت باشه ادرین اما باید مراقب خودت باشی. گفتم باشه پدر. حالا نقشت چیه؟ گفت قراره به پاریس حمله کنیم. یه نفر بهمون کمک میکنه تا مردم رو شرور کنیم. من گفتم کی؟? یهو در باز شد و لایلا اومد داخل. من گفتم چییییییی! تو هم، همدست بابام بودی؟ ? لایلا گفت سلام ادرین. منتظر این لحظه بودم?
به بابام نگاه کردمو گفتم باورم نمیشه هویتت رو به لایلا گفتی! بابام گفت بهش اعتماد دارم. من? بابام? بعد گفتم دیگه کی باهات همدسته؟ بعد بابام گفت ناتالی. من که خیلی تعجب کرده بودوم گفتم امکان نداره! ? یعنی تمام مدت طاووس اون بوده! بابام گفت اره. من هم تعجب کرده بودم هم خیلی عصبانی شده بودم ولی نباید به روی خودم میاوردم چون باید نقش بازی کنم.
بعد بابام گفت ولپینا به من کمک میکنه تا همه ی افراد شهرو شرور کنم. بعد گفت خودشو ناتالی باهم میرن تا دختره کفشدوزکی رو شکست بدن. و معجزه گرشو بگیرن. بعد من گفتم پس من چیکار کنم؟ گفت ادرین تو از اینجا باید مراقب باشی. من گفتم چی؟ چرا؟ منم میخوام بهت کمک کنم پدر. پدرم گفت همینه که گفتم ادرین. تو نباید خودتو تو خطر بندازی.
من گفتم باشه پدر? بعد ناتالی منو به سمت اتاقم همراهی کرد. رفتم داخل اتاق و درو بستم. پلک اومد بیرون بعد گفت افرین ادرین??فکر نمیکردم انقدر بازیگر خوبی باشی? گفتم پلک من مجبورم که نقش بازی کنم.? ادامه از زبان پلک. ادرین خیلی ناراحت بود ازش پرسیدم چرا ناراحته بعد اون گفت پلک برام اسون نیست که پدرم ارباب شرارته. اگر هم منو دختر کفشدوزکی بتونیم اونو شکست بدیم اونو برای همیشه از دست میدم. ? بعد گفتم ناراحت نباش ادرین. برو یکم استراحت کن.
ادامه از زبان ادرین. رفتم روی تخت اما اصلا خوابم نبرد. صبح که شد زنگ زدم و همچی رو برای مرینت توضیح دادم. اونم خیلی تعجب کرد و گفت حالم از لایلا بهم میخوره? بعد گفت مراقب خودم باشم و خدافظی کرد و قطع کرد.
پدرم اومد داخل اتاقم و پلک سریع قایم شد. بعد گفت ادرین امروز روزیه که میخوایم به پاریس حمله کنیم. من گفتم چییییییی؟ الان؟ برای چی الان؟ بابام گفت بعدا خودت میفهمی. ? من پاشدم و باهاش رفتم. حتی نمیتونستم به مرینت خبر بدم ? اوضاع از کنترلم خارج شده بود. ? همش استرس داشتم و باخودم میگفتم حالا باید چیکار کنم ?
پدرم نصف ادمای شهرو شرور کرده بود و............
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ممنونم عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود از زمین تا اسمون با تست های دیگه فرق داره
لطفا تست های منم انجام بده خوشحال میشم
خیلی قشنگ بود??????????
سلام داستانت عالی بودولطفاازداستان منم"جاده ی عشق بازدیدکنین"???
عالی بعدی رو بزار