سلام اینم از این قسمت،نظر یادتون نره
از چشم آدرین: یهو با صدای بلگ از خواب بیدار شدم گفت آدرین بدو، الان مدرسه ات دیر میشه گفتم وای واقعا و سریع رفتم لباسامو پوشیدم رفتم که برم از پدرم خداحافظی کنم که دیدم تو اتاقش بود و چند تا دکمه روی قاب عکس رو فشار داد و رفت پایین من کنجکاو شدم که کجا رفت پدرم، و به پلگ گفتم که باید یه پیغام بگذارم که شب ساعت ۲ که همه خوابن بیاد باهم بریم اونجا بعد رفتم یه گوشه ای به گربه سیاه تبدیل شدن او برای لیگ با پیغام گذاشتن
امروز هیچ آکومایی نبود و من رفتم مدرسه بعد از سه زنگ خسته کننده به خونه برگشتم بعدش رفتم کلاس چینی و تمرین پیانو و بعد گربه سیاه شدم و رفتم بیرون یکم بگردم، از چشم مرینت: شب بود ساعت ۱۲ بود امروز رفته بودم مدرسه و بعدش تو شیرینی پزی به مردم کمک کردم خیلی خسته بودم و حوصله ام سر رفته بود برای همین لیدی باگ شدم رفت داخل بالکن و دیدم گربه پیغام گذاشته ،آهان اون دور برا گشتم که دیدم ساعت داره ۲ میشه سریع رفتم سمت خونه آدرین و دیدم کت نوار هم تو اتاق آدرینه،گفتم پس آدرین اگراست کجا است؟کت نوار گفت امروز ی شو تو آلمان بوده رفته اونجا امشب ساعت ۵ برمی گرده گفتم آهان
رفتیم همون جا که گربه گفت و گفته بود چند تا دکمه که گربه گفت فشار دادیم و رفتیم پایین یه جایی که مامان آدرین اونجا بود داخل یه تابوته شیشه گذاشته بودش چه مادر خوشگلی بود و بعد به گربه گفتم بی خودی شک کردی ببین هیچی اینجا نیست و رفتیم از خونه بیرون من گربه بغل کردم و گربه هم مون بغل کرد و گفت دلم برات تنگ شده گفتم منم ک بعد از چند دقیقه هر کدوم به خانه هامون رفتیم
خوابیدن فردا صبح شد وقتی که میخواستم تو مدرسه دم در مدرسه دیدم که ی شرور اونجاست، شبیه بابای آدرین بود بعد رفتم اونجا دیدم که آره بابای آدرین و بعد گربه سیاه هم اومد و دوتایی باهم شکستش دادیم و بعد گفتم کفشدوزک معجزه آسا، و آقای اگراست رو رسونیدیم خانه و رفتیم هر کدوم به کارهای که داشتیم رسیدیم من رفتم یه گوشه و کنار و تبدیل شدم به مرینت رفتم داخل مدرسه
از چشم راوی : به گذشته برمیگردم موقعی که آدرین پدر دید وقتی که داشت میرفت پایین پدر آدرین صدای ادرین شنید و رفت سریع پیش ناتالی این نقش را با هم کشیدند که وقتی که گربه سیاه و دخترکفشدوزکی ساعت ۲ شب میان اینجا فقط طاغوت مادر آدرین را ببینند و بعدش هم
و بعدش فردا صبح من شرور میشم الکی با آنها من رو از شرارت در میآورند و در آخر شب اون شب یه اربابشرارت تقلبی با یک آموک میسازی که میره با آنها میجنگه و بعد کوامی اش خسته میشه و به حالت عادی برمی گرده ی بار ناشناس و آنها باید در حد چند ثانیه وقت یک سمت صورتش رو ببینم و باید سریع فرار کنه
داخل مدرسه بودم اصلا متوجه نشدم معلم چی میگه فقط خوشحال بودم که میدونستم به احتمال زیاد پدرم ارباب شرارت نیست من خیلی خوشحال بودم با دختر کفشدوزکی ساعت ۹ قرار بود که بریم روی برج ایفل مثل برق و باد گذشت و ۹ شد من رفتم روی برج ایفل دختر کفشدوزک همونجا بود اومدم که ببوسمش که یهو ارباب شرارت دیدیم دویدم دنبالش باهاش جنگیدیم و در آخر هم
و یه دفعه کوامی اش صدا دادن به حالت عادی برگشت نصف صورت شو دیدم و ی دفعه خیلی زود رفت من خیلی خوشحال شدم چون پدرم نبود دختر کفشدوزکی گفت که خیلی دیگه دیر شده ما الان دو ساعت که داشتیم دنبالش می دویدم و باهاش میجنگیدم من باید برم خونه ببخشید که قرار مون خراب شد گفتم طوری نیست یه روز دیگه دوباره قرار نی گذاریم گفت باشه خداحافظ منم رفتم خونه و به حالت عادی برگشتم و رفتم و خوابیدم
از چشم مرینت : رفتم خونه و خیلی وقت بود که به جعبه کوامی ها یه سری نزده بودم برای همین رفتم اون رو داخل سقف قایم کرده بودم رفتم از درز سقف در آوردم و نگاه اش کردم معجزه گر ها سر جاشون بود و بعد دوباره گذاشتمشون سرجاشناراحت کننده بود که استاد حافظش پاک شده و من نگران این بودم که از پس نگه داری جعبه معجزه گر ها بر نیام و ارباب شرارت اون ها رو بگیره ولی به خودم امیدوار بودم من دیگه صاحب جعبه معجزه گر ها بودم برای همین همه تلاشم رو می کردم، خیلی خسته شده بودم و رفتم خوابیدم
از این قسمت ۳ قسمت ۴ و دقیقا نمیدونم کی میزارم برای فردا که پنج شنبه میشه میذارمش امیدوارم لذت برده باشید نظر یادتون نره
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (4)