خب خب خب من اومد بایه تست زیبای دیگه?نظرات فراموش نشه وراستی?عکس پارت قبلی عکس سوفی بودوعکس این پارت عکس آیسوعه چنکه ماجرای این پارت درموردآیسوعه?
وارددانشگاه شدم وطبق راهنمایی های سوفی رفتم طبقه ی بالای دانشگاه تابه دفتربرسم؛نمیدونم چرااماانگارعجله داشتم برای همین به سرعت دوئیدموافتادم،?حدس بزنیدروی چی؟ای کاش روی سنگ کف دانشگاه میفتادم?"افتادم روی یک پسرباموهای طلایی وچشم های براق سیاه?قلبم چنان تندتندمیزدکه حدنداشت?پسرموطلایی گفت"چیزیت که نشده؟"خیلی نگران به نظرمیرسید،جوری که انگارسالهاست همدیگه رومیشناسیم بهم ذل زده بود?به تته پته افتادم اماجواب اونودادم"ب،ل،ه"اونم خنیدومنوبلندکرد"خوب،اسمت چیه تازه وارد؟"منم دستام رودورخودم حلقه کردم وسرموانداختم پایین"آلیس،جری"اون پسرهم خودشومعرفی کرد"منم دیان هستم،ازفرانسه به اینجااومدم،مثل اینکه دخترخجالتی ای هستی?"بادستاش موهاموکشیدوسرموبالاآوردمنم گفتم"نخیرنیستم?"دیان هم گفت"باشه آلیس?بعدامیبینت?ورفت...
رفتم سمت دفتردانشگاه،هنوزم قلبم داره میزنه?چه احساس عجیبی؟منظوردیان ازبعدأیعنی چی؟یعنی مابازهم همومیبینیم?وای چیکاردارم میکنم?تنهاعشق ودوست پسرمن ماموروعه?امانمیتونم ازفکرش بگذرم?به دردفترمیرستم ودرمیزنم"تق تق"ویه صدایی میاد"بله؟بفرمایین"منم درروآروم بازمیکنم وواردمیشم؛"سلام?من شاگردجدیدم،برای لباس فرم اومدم"خانمی که پشت میزکاردفترنشسته بودوداشت لیستی تهیه میکردگفت"الان"بعدبلندشدوازتوی کشوش یک یونیفرم دخترانه درآوردونگاهی بهش کردوگفت"بپوشش وببین اندازته؛رختکن دختراآخرسالنه"منم یونیفرم روگرفتم ورفتم توی رختکن دختراودرروبستم؛لباس هامودرآوردم ویه نگاهی به یونیفرم انداختم"یونیفرم خیلی قشنگی بود؛یونیفرمم روپوشیدم و...
رفتم توی دفتروبه خانم پشت میزگفتم"...""مثل اینکه اندازت شده?"وحرفموقطع کرد؛"لباسای خودت روببرتوی اتاقت ویادت باشه همیشه بایدبااین یونیفرم توی دانشگاه بگردی"منم گفتم"چشم"ودراتاق روبستم وراه افتادم طرف خوابگاه??وقتی به خوابگاه رسیدم،و وارداتاقمون شدم،یک دخترموکوتاباچشمهای قهوه ایه روشن پشت میزاتاق بود وداشت چیزی مینوشت،احتمال دادم که آیسوباشه،پس آروم "سلام"کردم؛آیسوازجاش پریدوکاغذروگرفت توی دستش?منم گفتم"من شاگردجدیدم?"آیوسوگفت"اوه،ببخشید سوفی درموردشمابه من گفته بودامامن حواسم نبود"بعدسرشوانداخت پایین،مثل اینکه خیلی غمگینه?منم جلورفتم وبهش گفتم...
میتونی منودوست خودت بدونی?آیسولبخند کوچکی زودخیلی آروم ازم"تشکر"کردوبه نوشتن ادامه داد؛منم لباسام روتوی کمداتاق آویزون کردم وباگوشیم وررفتم؛حدودیک ساعت بودکه من وآیسو باهم توی اتاقیم وحرف نمیزنیم?سوفی بازهم دروازجاکندوداشت میومدتو که یهویه دست اونوکشیدعقب؛منم ازروی تختم بلندشدم واومدم پایین،جوری بیرون رومیدیدم که خیلی غیرعادی بنظرنیاد"سوفی،باهمون پسرلاغرقدبلند،یاهمون دوست پسرش،داشتن همومیبوسیدن?که یهوازهم جداشدن وخداحافظی کردن؛سوفی اومدتوی اتاق وگفت...
"بچه ها?یک شاگردجدید دیگه هم اومده دانشگاه?"روکردم به سوفی وگفتم "خیلی خوبه که?"سوفیباهیجان گفت"تازه آلیس بخش بهترش اینه که قراره هم اتاقیمون بشه?"یه نگاهی به تخت بالاییه تختم انداختم،پس اونجاجای شاگردجدیدبود?"تق تق"صدای دراومدمن رفتم تادرروبازکنم؛درروبازکردم وبایک دختربی حدواندازه زیباروبروشدم?"موهاش زردزردبود وچشم هاشم سبزتیله ای?""سلام?من رزیتاام?شماهااسمتون چیه؟قراره باهم هم اتاق بشیم؟من کلی سوال درمورداین دانشکده دارم?"ازاین همه حرف زدن خسته شدم?چه خبره؟"سلام رزیتامن آلیسم ودوستانم سوفی و..."رزیتاپریدوسط حرفم وگفت"سوفی کدومشونه؟"سوفیگفت"منم"بعددستشوبلندکردوتکون داد؛...
منم ادامه دادم"ایشون هم آیسوعه?"رزیتاگفت"خب سلام سوفی،سلام آلیس،سلام آیسومن رزی..."سوفی پریدوسط حرف رزیتاوگفت"بله مامیدونیم که تورزیتایی?"امارزیتاحتی یک درصدهم بهش برنخوردوگفت"خب آیسوتخت من کجاست؟"آیسوغرق درغم واندوهش بودواصلامتوجه رزیتانشد?برای همین رزیتااخم?کردوروشوکردبه من وازمن پرسید"ام،سوفی،نه نه نه آلیس تخت من کجاست؟"منم به تخت بالایی تختم اشاره کردم؛رزیتاخیلی بلندگفت"راستی!?کی دانشگاه روبه شمانشون داد؟"من باخجالت گفتم"سوفی"سوفی هم گفت"منوآنیل?راهنمایی کرده"رزیتاتعجب کرد،"اماآنیل منوراهنمایی کرده!?"سوفی هم گفت"نخیرم آنیل دوست پسرمنه?"جروبحث بین رزیتاوسوفی همینطورادامه داشت?...
آیسوازجاش بلندشدوازاتاق بیرون رفت?یک لحظه رزیتاوسوفی ساکت شدن،منم همینطور؛صدای بسته شدن دراتاق سکوتوشکست?منم سریع دنبال آیسورفتم واون دوتاروتنهاگذاشتم؛توی راه پله هادوئیدم وبه حیاط خوابگاهمون رسیدم که پرازنیمکت بود،"حالاچجوری آیسوروپیداکنم؟"یکم گشتم تااینکه دیدم آیسوروی یکی ازنیمکت هاست وداره اشک میریزه?منم رفتم وکنارآیسونشستم،به یادحرف های ماموروافتادم?به آیسوروکردم وگفتم"نگران نباش آیسو،من پیشتم،هرمشکلی داشتی به من بگو?"آیسولبخندکوچیکی زدومنومحکم بغل کردوبه گریه افتاد...
این پارتم تموم شد?اماادامه داره?
لطفانظربدید?
منتظرپارت هفتم باشین?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
من اسمم این عه
من به گفته ی یکی ازدوستان خوبم عکس داستان هارو"جاده ی عشق"رودیگه عکس آلیس ویاسوفی یا...نمیذارم یعنی عکس هایی میذارم که به داستان مربوط نیستن اماعکس های عاشقانه میذارم?سپاس ازهمراهیتون?
عالی عالی مثل همیشه
مرسی??