سلام سری چهار و ادامه اونی که آدرین و مرینت افتادن ازدواج کردن تموم شد
از زبان شین وغول... مرینت و آدرین به شدت زخمی هردو توی کما هستن و هر لحظه ممکن هستش بمیرن مرینت خیلی بد نیفتاد داشت میفتاد با یویوش زد به یکی از میله های برج ایفل که دستش سر خورد و افتاد ولی حال آدرین خیلی خیلی بده یک میله بالا تر بود ضربه مغزی می شد
خبر همه جا پخش شده بود که آدرین آگراست و مرینت دوپنچنگ از برج ایفل افتادن پایین این دونفر گربه ی سیاه و دختر کفشدوزکی هستن پدر مادر مرینت تا این خبر رو شنیدن اومدن به پاریس و پدر مادر مرینت رفتن به بیمارستان ناتالی هم رفت
مرینت به هوش اومد ولی آدرین نه دکتر گفت وای داره خطر ناک میشه سرم رو چرخوندم دیدم به آدرین دارن شوک میدن اون داشت میمرد که
دیدیم خوب شد نفس عمیق کشیدم و خوابیدم از زبان پرستار دختر کفشدوزکی خوب بود و همین طور گربه ی سیاه من رفتم بیرون از زبان آدرین بیدار شدم عطسم گرفت و عطسه کردم و مرینت بیدار شد من بهش گفتم بخوابه
از زبان مرینت خوابیدم بیدار شدم دیدم صبح شده و شهر بهم ریخته یکی با یک معجزه گر معجزه گرش شبیه معجزه گر پلنگ بود اون داشت همه جارو نابود میکرد که من مجبور شدم برم گفتم دختر کفشدوزکی آماده تبدیل شدم بعد رفتم به جنگ اون اون گفت صدای پلنگ داد زد و من رو پرت کرد به اون ور خیلی رفتم نمی تو نستم حرکت کنم اون هم بهم فشار میاورد که مجبور شدم تسلیم شم داشت من رو میبرد که
گربه ی سیاه اومد و من خوشحال شدم دیدم پلنگه گفت پلنگ ترسناک قیافش شده بود مثل شیطان بود بعد گفت گربه ی سیاه از من بترس گربه ی سیاه سریع فرار کرد من هم داشتم فرار میکردم ولی من رو گرفت من رو برد به یک خونه متروکه من رو بست و می خواست که من رو از دار و دسته ی خودش کنه من گفتم نه
من گفتم شرارت بد ترین چیزه و تو یک شیطانی تو یک هیولایی که یک زن مریض رو گرفتی و اوردی به خونه متروکه تو یه هیولایی این رو بفهم
اون عصبانی شد و یک سنگ پرتاب کرد سمتم اون خود به صورتم از صورتم خون مریفت دیگه خونی از من نمونده بود و آخرای خونم بود که اون ترشید و من رو آزاد کرد گفت دوباره میام سراقت وقتی که خوب شدی من داشتم بیهوش میشدم خودم رو کشون کشون رسوندم به برج ایفل خدا رو شکر داخل شهر من رو برد گربه ی سیاه اومد و من رو برد به بیمارستان
من رو برد به بیمارستان یکی باید به من خون میداد ولی کل خونش اون ها نصف خونم رو برگردوندن ولی نصف بعد چی آدرین گفت من این کار رو میکنم آدرین خون داد بهم و من خوب شدم ولی درد زیادی داشتم چون صورتم نابود شده بود
و اون روز گذشت و ۱۵ روز بعد اون ۱۵ روز خیلی بد بود دو روز دیگه مرخص میشدیم و دو روز هم شد و مرخص شدیم موقه ی حساب کردن بود که اونا گفتن شما خیلی وقت ها جون مارو نجات دادین پس این هم هدیه ما به شما ما گفتیم نه نه ما پول رو حساب میکنیم اونا گفتن نه ما ازشون تشکر کردیم و از اونجا رفتیم من و آدرین کل جیبمون رو دیدیم ولی هیچ پولی همراهمون نبود خدا رو شکر کردیم از ما پول نگرفت? رسیدیم آدرین هنوز از من ناراحت بود من بهش نزدیک تر شدم بهش گفتم که اون من رو ببخشه من تو شک بودم نفهمیدم چی شد به خاطر همین گفتم نه من رو ببخش اون گفت باشه می بخشمت گفت پس قرار مرارامون کی من گفتم برای امروز بسه بقیه صحبتمون برای فردا اون گفت باشه رسیدیم به خونه آدرین شون دیدیم که توی خونشون یک نفر هست اون
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی هسته
ممنون
کسانی که میاین تو داستان خواهشان نظر بدین
سری بعد رو فردا پس فردا می سازم
سلام سری۴ داستان ببخشید من ۲ یا ۳ روز طول کشید تا تائید شه قسمت بعدی اگه تائید سریع کنه تا فردا شب می آید ممنون نظرات فراموش نشه