این پارت شانزدهم داستانه.امیدوارم لذت ببرید.
از زبان آدرین :چیی،اما تو که حافظتو....مرینت انگشت اشاره شو گذات رو دهنم و گفت:مادر پدرم منو هشیار کردن.البته هنوز درباره معجزه گر و اینجور چیزا چیزی یادم نمیاد ولی همین که عشقمون رو به یاد آوردم کافیه.بعد دستم هم رو گرفتیم و از مادر پدر مرینت خداحافظی کردیم و رفتیم خونه.تو راه به مرینت گفتم: مرینت حالا که چیزی از معجزه آسا ها یادت نمیاد منم مجبورم یادت بیارم.بعد براش چند تا خاطره تعریف کردم که یادش بیاد.
بعد که رفتیم خونه گفتم:نمیخوام بهت زیاد فشار بیارم اما وقتی تو حدوداً مرده بودی یک نقشه برای شکست ارباب شرارت و مایورا کشیدم.مرینت:خیلی مشتاقم بشنوم اما مطمئنی دوباره منو نمیکشن.رفتیم سراغ اصل مطلب.اگر ما با یک توهم نظر اونا رو جلب کنیم، وقتی اونا به توهم حمله کردند با معجزه گر اسب اونارو به جایی که می خوایم تله پورت میکنیم.مرینت تایید کرد و فردا همین نقشه رو عملی کردیم و اونا رو به یکی از زندان های پدر تو مخفی گاه قبلیش تله پورت کردیم.
از زبان مرینت:
وقتی رفتیم پیش زندانیها دوتامون کف کردیم.یعنی فیلیکس و لایلا ارباب شرارت و مایورا بودن.ماهم اول معجزه گر هاشون رو گرفتیم و بعد به پلیس تحویلشون دادیم.وقتی کارمون تموم شد آدرین گفت:بانوی من حالا که خطر از پاریس رفع شد نظرت چیه برای ماه عسل بریم نیویورک.خیلی تعجب زده و خوشحال بودم و قبول کردم.بعد با آدرین رفتیم و برای ساعت ۹ صبح فرداش بلیط هواپیما گرفتیم.
مرینت:فردا صبح زود بلند شدم و آدرین رو هم بیدار کردم.بعد چمدونامون رو هم جمع کردیم.وقتی داشتیم چمدونارو جمع می کردیم آدرین برگشت و دستم رو گرفت و گونم رو بوسید و گفت:مرینت،از ته دل دوستت دارم.منم یک خنده ریزی کردم و بعد جمع کردن چمدونا رفتیم خونه ما تا جعبه معجزه گر هارو برداریم و از مامان و بابام خداحافظی کنیم.وقتی رسیدیم مامان و بابام یک ساک بزرگ برامون خوراکی چیز میز آماده کرده بودن.اما وقتی رفتیم جعبه معجزه گر ها رو برداریم یهو....
مرینت لیز خورد و با مغز خورد زمین?♂️?♀️.بعد دستش رو گرفتم و بلندش کردم و بهش گفتم:بانوی من شاید بخشی از حافظه تو از دست داده باشی اما دست و پا چلفتی بودنت هنوز سرجاش هست.مرینت یک خنده با نشانه خجالت کشیدن زد و بعد رفتیم و جعبه رو برداشتیم و رفتیم فرودگاه.وقتی رفتیم اونا گفتن گوشواره یا هر چیز فلزیی دارین رو در بیارین.من و آدرینم دغل کاری کردیم و به تیکی و پلگ گفتیم معجزه گر هامون رو دستشون بگیرن و معجزه گر ها رو تو هواپیما به ما تحویل بدن.
از زبان آدرین:
وقتی رفتیم تو هواپیما و معجزه گرهامون رو پوشیدیم مرینت دستم رو گرفت و طوری فشار داد که دستم کاملا قرمز شد.بعدش گفتم:مرینت چراا،دستم رو انقدر محکم فشار دادی.اونم گفت:اخه اولین باره که هواپیما سوار میشم و اگرم تا حالا سوار شدم یادم نمیاد.بعد دو نفر گفتن شما دوتا هم به نیویورک میزین.کلویی و لوکا بودن بع اومد صندلی های جلویی ما نشستن.وقتی که هواپیما نشست می خواستیم از فرودگاه خارج شیم که یهو.....
خب دوستان از نظرتون مرینت و آدرین دائماً تو نیویورک بمونن یا نه.
فردا منتظر شما هستیم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
به نظر من ماه عسل ۲ هفته تو نیویورک باشن بعد برن پاریس
سلام دوستان،پارت ۱۷ رو ۲ روزه گذاشتم اما هنوز در حال بررسیه.
نهههه بر گردونشون پاریسسسس
ای کاش مرینت تمام حافظشو به دست بیاره
نه برگردن پاریس
عالی
به نظر من تو نیویورک بمونن
قشنگ بود آفرین