سلام داستان من همه ی شخصیت های میراکس توش هست ولی یه فرقی داری اینه که بعضی از شخصیت ها توش نیستن مثل معجزه گر و یا ابر قهرمان هاو..... توش نیس و کلا داستان با میراکس فرق میکنه. خب فرق هاش تو داستان بیان میشه. امیدوارم خوشتون بیاد❤
من و مامان و بابا و آدرین(داداشم) از پاریس تازه حرکت کردیم به سمت مارسی(یکی از شهر های فرانسه) تو راه بودیم که یهو دیدم
که بابام خوابش برده تا اومدم صداش بزنم... بابا با صدای بوق ماشین بیدار شد، داشتیم به ماشین جلویی میزدیم که بابام دستش رو داد اینور تا به ماشین جلویی نزنیم داشتیم میرفتیم تو کوه دیگه بابام نتونست کار بکنه و......
بقیه اش رو یادم نیست که چی شد..... وقتی چشمام رو باز کردم یه خانم رو بلای سرم دیدم و دیدم که دست و پام شکسته. هنوز چشمام تار میدید و اولش فکر کردم مامانمه . و گفتم:مامان اون زن گفت: عزیزم من مامانت نیستم، خیلی نگرانت شده بودممم. بعد که چشمام بهتر دید فهمیدم که واقعا مامانم نیس پس کی میتونه باشه؟
گفتم: شما؟ گفت: تو منو نمیشناسی عزیزم، من تو رو تو بیابون کنار کوه پیدا کردم. راستی اسمت چیه؟ گفتم: آهان، من مرینتم، یعنی اثری از خانواده ام پیدا نکردین؟گفت: چه اسم قشنگی، متاسفانه نه فقط و فقط خودت اونجا بودی.من خیلی ناراحت شدم جوری که یه بغض توی گلوم بود?شروع کردم به گریه کردن? اون تا گریه ام رو دید منو بغل کرد و دستش رو گذاشت رو سره ام و نوازشم کردو گفت: نترس عزیزم، من کمکت میکنم تا پیداشون کنی، نترس?
اشکام رو پاک کردم وگفتم: واقعا؟ گفت: معلومه که آره، من همیشه آرزوم بود دختری مثل تو داشته باشم ولی خدا بهم نداد? بهت قول میدم برای اینکه خوانواده ات رو پیدا کنی کمکت میکنم. گفتم: ممنون ژولی خانم شما خیلی مهربونید. و بعد ادامه دادم: کی شروع کنیم؟ گفت: عزیزم بذار پات و دستت که خوبه خوب شد شروع میکنیم. چند ماه گذشت تا اینکه پا و دستم خوب شد و خاله ژولی تو این مدت ازم پرستاری میکرد. و کم کم خیلی بهم وابسته شدیم. بعد از اینکه گچ پام و دستم رو باز کردیم شروع به دونبال خانواده ام گشتن کردیم
همه جا رو گشتیم( بیمارستان، به کلانتری خبر دادیم و حتی پزشک قانونی??) ولی خبری نبود تو روزنامه آگهی زدیم و هر کاری که باید میکردیم رو کردیم ولی هیچی به هیچی. یه روز که منتظر خاله ژولی بودم ( خاله ژولی رفته بود به یکی دیگه از بیمارستان ها سر بزنه) تو فکر بودم که اومد سریع گفتم: چی شد؟ سرش رو تکون داد و گفت: هیچی به هیچی. و رو مبل نشست و از ناراحتی سرش رو انداخت پایین، من سریع رفتم تو بغلش و گفتم: خاله ژولی میدونم چقدر برات سخته نبود من، ولی من هر جا باشم هفته ی یه بار میام پیشت، خیلی دوست دارم❤
گفت: من نه به خاطر اینکه میری از پیشم نه، تو هر جا باشی و فقط سالم و خوش حال باشی برای من کافیه، منم خیلی دوست دارم ❤ ۶ سال گذشت و من تو این ۶ سال خانواده ام رو پیدا نکردم و پیش خاله ژولی موندم
من تازه به دانشگاه میرفتم. و۱۹ سالم بود این که میگم ۶ سال نه اینکه ریاضیم ضعیفه نه اون موقعی که این اتفاق برام افتاد تو تابستون بود و من داشتم به هفتم میرفتم
همه چیز خوب بود تا اینکه، یک روز وقتی که داشتم آمده میشدم برای دانشگاه ، بعد که آماده شدم رفتم که صدای خاله ژولی بزنم که یهو دیدمم......
ببخشید که این پارت کم بود پارت بعد رو زیاد تر و بیشتر مینوسم . از اینکه داستان رو خواندید ممنونم .بچه ها اینم از این پارت امیدوارم خشتون بیاد، منتظر پارت بعدی باشید❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستان لیدی باگ و ابر قهرمانان های جدید را بخونید
درسته
عالی
سلام من فقط میخوام یکی بهم یاد بده تست بسازم کسی بلده من هر چی گشتم نفهمیدم کجا بفهمم 100 تا داستان دارم ولی نمیتونم بنویسم تو بلاگفا نوشتم ولی بلاگفا سین نمیخره
یه چیزی . انگار یه دختر ۴ ساله داره این قصه رو تعریف میکنه . لطفا بزرگانه تر
عزیزم اگه دوست نداری نظر نده چون هم به من و هم به کسانی که خششون میاد بی احترامی میکنی?
بعد اینکه یه حرفی بزن با عشق جور در بیاد. اصلا دختر ۴ ساله، نوشتن بلده که قصه بنویسه?
* عقل
شما مثلا چقدر بزرگ میخوای؟تو دوست نداری نخون.انجاربچه ی ۴ ساله بلده داستان بنویسه.مسخره😒
دوستان پارت ۲ رو تو سایت گذاشتم و انتشار شده
عالی لطفا بعدی رو بزار
چرا انقدر زمانو زود زود بردی جلو حداقل یکم از زندگیش تو این 6 سال بگو و درضمن فوری نیا تو قسمت دوم بگو خانواده اش پیدا شدن.
داستانت باهمه ی داستانای میراکلسی فرق داره خیلی فوق اچلعادست??
محشر♥♥♥خوبه که توش میراکلس نیست.
داره داستان میراکلس مینویسه یعنی چی خوبه میراکلس نیست