چون راهبه ای که دیدم صورت سیاهی داشت و يکدفعه به طرف من رفت ولی من با سرعت از اتاق بیرون رفتم اما وقتی از اتاق بیرون رفتم ناپديد شد فکر کردم خیالاتی شدم برای همین وقتی پدر و مادرم و برادرم برگشتن چیزی بهشون نگفتم....... وقتی میخواستم بخوابم باز دوباره اون راهبه رو دیدم ایندفعه باهام حرف زد و گفت : فردا شب ساعت ۱۱ راه بیوفت بیا به یه خونه قدیمی و متروکه وقتی رسیدی در خونه دَر بزن دَر که باز شد بیا تو یه روح میبینی به اسم شیزا ازش نترس و باهاش برو فقط بهش بگو با سَمپلیس کار داری فقط اگه اینو نگی میبَرتت شهر اشباح پیش یوبابا و تو درد سر میوفتی فقط یادت نره بری اونجا وگرنه راحتت نمیزارم..فقط اگه کسی رو با خودت بیاری حسابت رو میرسم
منم به علامت تایید سَرَم رو تکون دادم بعد یهو مثل یک ساعت پیش ناپديد شد.........
بچهها پارت دوم این داستان منتشر شد 😆😆😆
آفرین خوب بود فقط یکم کم نوشتی برخلاف اون مرینت و آدرین ❤️❤️
این داستانت خوبه لطفا بعدی هم بزار
به نظر من طلا از پس این ماجرا برمیاد
و فیلم ترسناک هم سرقت پول یا همون خانه کاغذی البته خیلی ترسناک نیست اگه هم بگید ترسناکه اشتباه می کنید یکم شاید ترسناک باشه
ولی خلاصه این داستانت رو دوست داشتم
سلام باشه پارت ۲ رو نو در حال بررسی هست
محشر بود پارت بعدی
باشه عزيزم حتما
عالی بود داستان ترسناک بزار راستی منم دارم یه رمان ترسناک مینویسم البته هنوز تستچی تایید نکرده هر چند وقت یه بار سر بزن اگه تایید شده بود انجام بده و کامنت بزار مثل من
باشه حتما❤️