
برو پایین رو بخون 💜💙

نینا : سرم درد عجیبی گرفت بازم اثرات اون جادوی مسخره باید خودمو تا قبل اینکه بیهوش بشم به یه جای خلوت ببرم تا حداقل مردم روم راه نرن °•° دانای کل °•° همان جور که دنبال جای خلوتی می گشت چشمش به فردی بسی آشنا خورد به سمت آن فرد حرکت کرد تا ببیندش و بفهمد او کیست اما زمان یاری نکرد چشمانش سیاهی رفت کسی نمی توانست به او کمک کند زیرا کسی او را نمی دید ...

°•° جیمین °•° امروز وقتمون آزاد بود یونگی هیونگ خواب بود و بقیه هم رفته بودن خونواده هاشون رو ببینن اما من نرفته بودم چون خونواده رفته بودن سفر تصمیم گرفتم برم توی شهر گشت گذار ماسک و کلاهمو پوشیدمو راه افتادم _ چندی بعد _ به سمت خیابون تهران حرکت کردم ( داخل سئول یه خیابون به اسم تهران هست داخل تهران هم یه خیابون به اسم سئول ) وسط راه بودم که دیدم کسی روی زمین افتاده هیچ کس هم به کمکش نمیره سریع خودمو رسوندم بهش تکون تکونش دادم تا بهش بیاد ولی نه اینجوری بهوش نیومد نبضش رو گرفتم تا حداقل ببینم در چه حاله نبضش میزد اما هر لحظه کند تر از قبل یه دفعه داد زدم : یکی بیاد کمک بده حالش خوب نیست انسانیت تون کجا رفته یه نفر : آقا حالتون خوبه ؟ درمورد می حرف میزنید ؟ من : یعنی دختر به این گندگی رو روی زمین نمی بینین یه نفر : مسخرمون کردی آقا کور نیستم اگه کسی بود حتما میدیدم من : یعنی نمی بینیش ؟ یه نفر : نه کسی اینجا نیست توهم زدی پسر جون

جیمین : ولی من مطمئن بودم کسی اونجا هست پس گذاشتمش روی کولم و دویدم به جایی که خودمم نمی دونستم کجاست فقط می دویدم وقتی به خودم اومدم وسط یه جنگل بودم دختره رو گذاشتم روی زمین باید می فهمیدم کجام هر کاری کردم نتونستم راه خروج از اون جنگل مزخرف رو پیدا کنم نشستم رو به روی دختره خوب نگاهش کردم آشنا می زد یکم فکر کردم و فهمیدم این همون دختره است که دیروز بهش خوردم دختر خوشگلی بود موهای سیاه داشت که یه تیکه از موهاش سفید بود بینی خوش فرمی داشت که متناسب با صورتش بود چشمای خمار و لبی که نه زیاد کشیده بود نه خیلی گنده همینطور که داشتم تجزیه تحلیل می کردم تکون خورد

•°• دانای کل •°• تکان خوردن همانا و ذوق کردن جیمین همانا نینا آهسته چشمانش را باز کرد جیمین را رو به رویش دید جیمین لبخند پهنی زده بود جیمین : بهوش اومدی ؟ خوبی ؟ نینا : هن ؟ جیمین : سرت درد نمی کنه ؟ نینا : هن ؟ جیمین نا امید به صورت نینا نگاه کرد نینا : چیـ چیزه ت تو ممـ منو می بینی ؟

جیمین : آره البته یه مَردی وقتی تو خیابون بیهوش شده بودی گفت توهم زدم که تو اونجایی فک کنم چشماش ضعیف بوده نینا : نبوده جیمین : پس چطور ندیدتت نینا : نم تونسته ببینه جیمین : ولی کور نبود که نینا : یه سوال جیمین : بپرس نینا : چجوری منو می بینی نکنه از اون خوناشام هایی که قدرت دارن ؟ یا از نژاد اژدهایی؟ جیمین : وات د هل دختر نینا : نینا صدام کن جیمین : باش خب نینا من نه خون اژدها دارم نه خوناشامم فعلا اینا رو بیخیال بیا کمک کن راه خروج از جنگل رو پیدا کنیم نینا : تو منو آورد اینجا ؟ جیمین : اوهوم نینا : خب بهت مدیونم بیا ببرمت خونه ام تا شب نشده اینجا شب خطرناکه جیمین : نه مزاحم نمیشم نینا : مزاحم که هستی ولی بهت مدیونم

خب خب خب لایک و کامنت و فالو فراموش نشه 🙃 💜♥️💙
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میشه کتابی ننویسی😐🍌
خوشم نمیاد💔😐
تنکس💔🍌
عالیییی بود
:(
مزاحم که هستی ولی بهت مدیونم 😹😹😹
چه جمله باهالی 😂😂
عالی بود
عالی بوددددد👌👌👌👌👌👌👌❤❤❤❤❤
عرر
حالا جیمین چیجوری نینا رو میبینه ؟ 😂😂💔
خلاصه که عالی بود پارت بعد 🤧
ادامشو بخون میفهمی 😐💜
عاللللی