بفرمائید👇👇👇👇👇👇
آنچه گذشت... فهمیدم💡 __________________________________________________متیو: و بعد با گلوری (مادر ناتنی اش) رفتیم امارت آگراست و من به آقای آگراست و آدرین سلام کردم و رفتیم تو اتاق مهمون و ناهار و شام و خواب و...
/زمان حال/ مرینت: متیو اومد پیشم و گفت سلام آجی جونم😍 گفتم نمک نریز توضیح بده😠 گفت باشه بابا چرا عصبانی😕 میشی گفتم چرا گفتی من پیش آدرین بشینم🧐؟ گفت چون از مامان شنیدم عاشقشی😏 قرمز شدم و گفتم ش...ش..شاید😅 و ادامه دادم حالا توضیح بده😑
و اون هم ماجرا رو برام توضیح داد و من خیلی خوش حال بودم که یه برادر دارم🤩 و بغلش کردم و گفتم خیلی خوشحالم که حالا پیش ما هستی داداشی😊 گفت مرسی مرینت😊 و زنگ کلاس خورد و رفتیم سر کلاس که تا از در اومدم تو....
آلیا دستم را گرفت و کشیدم اون ور و گفت قذیه چیه بگو که دارم از فظولی میمیرم🤪 گفتم فظول هرگز نیا سود😁 گفت بگو دیگه دختر😠 و من هم ماجرا را برایش تعریف کردم و رفتم نشستم سر جام
/بعد مدرسه/ با متیو رفتیم تا خونه و خاطراتمون رو تعریف کردیم که یهو یه شرور پیداش شد و من به متیو گفتم یه چیزی تو مدرسه جا گذاشتم باید برم برشدارم😅 و گفت می دونم لیدی باگی لازم نیست بهونه بیاری سریع برو😘
با اینکه تعجب کرده بودم و این یه فاجعه بود سریع رفتم تبدیل شدم و رفتم سراغ شرور که کت رو دیدم و مثل همیشه باهام یه شوخی کرد و گفتم مزه نریز بدبخت شدم😓 خنده از روی لباش پرید و گفت چرا🤨 که یهو اون شرور یه گوله آتیش پرا کرد سمتمون و جا خالی دادیم و به کت گفتم بعداً برات توضیح میدم
نظرات بازدیدکنندگان (2)