دوستان این پارت آخر داستان هست🥳🥳 آخیش بالاخره تموم شد دیگه ایده ای براش نداشتم😅
آنچه گذشت... جنگ همه تموم شد اما از نظر همه یه جای کار می لنگید. ریناروژ و کاراپایس اومدن کمکمون. گوی جادویی که اسمش ملون است. هه هه فکر کردن با همچین نقشه هایی می تونن جلوی منو بگیرن خواب کوخوندن __________________________________________________ هاک ماث: از دریچه رفتم تو بُعد لیدی باگ ها و ملون (اسم همون گوی جادویی) رو برداشتم و برگشتم وقتی برگشتم تک تک دریچه ها سیاه شدن آخرین دریچه ای که سیاه شد دریچه ای بود که پدرم را نشون می داد که داشتن می کشتنش و بعد هم بانیکس محو شد. حالا من چیکار کنم، من خیلی احمق و بدجنس و شیطان سفت هستم😭 من کل دنیا رو نابود کردم به خاطر چیزی که ۱۰ سال پیش اشتباه فهمیده بودم😭😭😭😭 /۱۰ سال پیش/ لایلا: پدرم گفت یک روز میره توی جنگ کمک دوستش و بغلم کرد و تو هوا چرخوندم و گذاشتم زمین و گفت من فردا برمی گردم عسلم، دختر شیطون بلای من🙂 و رفت./یک سال بعد/ لایلا: پدرم رفت اما برنگشت😢 اون به من دروغ گفت...و به هدفش رسید😢 پس این یعنی با دروغ گفتن میشه به هدف رسید😈
/زمان حال/ لایلا: حالا من چیکار کنم هیچ راهی نیست که بتونم همه چیزو درست کنم😭 یهو نگاهم به ملون که تو دستم بود افتاد و شکوندمش و لیدی باگ ها اومدن بیرون بعد از اینکه ماجرا را تعریف کردم مرینت اومد بغلم رو زمین نشست و دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت نگران نباش ما درستش می کنیم🙂 (لایلا:😭😢🥺😕🙂😊) /۴ سال بعد/ مرینت: و اون روز لیدی باگ ها خودشون رو فدا کردن و دنیا رو نجات دادن😊 و لایلا هم درس بزرگی گرفت🙂 (♡: بابا مردیم تا این درس بگیره😩 ولی باز خوبه حداقل درس گرفت🤪) حالا من دو تا بچه دارم🥳 دخترم کارین😘 و پسرم مارین😘 ♡: و لیدی باگ و کت نوار به خوبی و خوشی به پایان رسیدند🥰
دوستان اسلاید اضافه آوردم☹
لایک فراموش نشه خواهشاً🥺🙏
برو دیگه چرا وایسادی
آقا به سلامت برو👋
نظرات بازدیدکنندگان (2)