سلام دوستان. اینو پارت هفتمه.امیدوارم خوشتون بیاد و خوشحال میشم کامنت بزارید ?
بعد یهو پاش لیز خورد و...... من بلند گفتم نهههههه ادرین افتاد پایین? سریع آمبولانس اومد و بردیمش بیمارستان. باورم نمیشد که ادرین افتاده پایین.فقط گریه میکردم و منتظر دکتر بودم تا بیاد و حال ادرینو ازش بپرسم.
گابریل و ناتالی سریع خودشونو رسوندن. من از صندلی پاشم و رفتم سمت گابریل. نمیدونستم چی دارم میگم و حالم خیلی بد بود. بهش گفتم همش تقصیر توعه.? بخاطر تو این اتفاق براش افتاد. ناتالی و گابریل تعجب کرده بودن و نمیدونستن من چی دارم میگم. ناتالی اومد سمتم و دستاشو گذاشت رو شونه هام و بهم گفت اروم باشم. من که تعجب کرده بودم اشکامو پاک کردم و رفتم نشستم.
تیکی یواشکی اومد بیرون و گفت مرینت برای چی ناتالی انقدر عجیب برخورد کرد؟ نکنه که اون میدونه که تو دختره کفشدوزکی هستی! من گفتم نه تیکی اون از کجا باید بدونه اخه! شاید منو درک کرده! تیکی چیزی نگفت و رفت تو کیفم.
یکم بعدش دکتر اومد. من سریع بلند شدم و رفتم پیشش و حال ادرینو پرسیدم. دکتر گفت خوشبختانه حال بیمار خوبه و عمل موفق امیز بود? من خیلی خوشحال شدم. ناتالی هم لبخند زد اما گابریل فقط گفت ممنون آقای دکتر. بعدش هم به من گفت میتونم باهاتون خصوصی حرف بزنم خانم دوپن چنگ؟ منم گفتم اره.?
بعدش رفتیم داخل حیاط بیمارستان. اون ازم پرسید که چه اتفاقی افتاده؟ منم گفتم که یهو پاش لیز خورد و افتاد پایین. بعد با تعجب رفت. رفتم پیش دکتر و دوباره حال ادرین رو پرسیدم . دکتر بهم گفت خانم دوپن چنگ شما مطمئنید که اقای اگراست از رو برج ایفل افتاد؟
من نمیدونستم چی بگم چون اگر ادرین از بالای برج ایفل میوفتاد حتما میمرد. اما خداروشکر تو حالت گربه بود. برای همین کمتر اسیب دید. بعد به دکتر گفتم متاسفانه من نمیدونم من فقط ادرینو رو زمین دیدم و سریع اوردمش بیمارستان. دکتر هم چیزی نگفت. بعد من ازش پرسیدم که ادرین کی مرخص میشه؟ دکتر هم گفت نمیتونم جواب قطعی رو بگم چون بستگی به بیمار داره. احتمالا تا ماه بعد باید بستری باشه و اگر حالش بد بود شاید بیشتر.
من اروم اروم رفتم روصندلی بیمارستان نشستم و تیکی اومد بیرون. من داشتم گریه میکردم . تیکی گفت مرینت چرا داری گریه میکنی؟ من گفتم اخه تیکی دکتر گفت 1ماه یا شایدم بیشتر ادرینو بستری میکنه. من بدون اون نمیتونم ?? من خیلی بی عرضم. همش تقصیر من بود. میترسم که ادرین همچی رو فراموش کنه?. تیکی گفت نگران نباش مرینت ادرین چیزی یادش نمیره. دکترم نگفت که فراموشی میگیره. منم چیزی نگفتم فقط گریه کردم.
یکم بعدش الیا و نینو اومدن. به اونا توضیح دادم که چیشد. چند دقیقه بعد کلویی و سابرینا هم اومدن. کلویی اومد سمتم و گفت دوپن چنگ چه بلایی سر ادرین جون من اومده.؟ من چیزی نگفتم یعنی نمیتونستم حرف بزنم فقط گریه میکردم. بچه ها تا دکتر رو دیدن رفتن سمتش و حال ادرینو پرسیدن. گابریل اومد و کلویی سریع رفت پیشش و ازش پرسید چیشده؟
من اصلا متوجه اطرافم نشدم. الیا اومد کنارم نشست و گفت مرینت گریه نکن تو که مقصر نیستی. من گفتم مهم نیست که مقصرم یا نه من نگران ادرینم. بعد الیا پاشد و بغلم کرد. و گفت نگران نباش . بعد رفت به پدر و مادرم زنگ بزنه و بهشون خبر بده. بعد تیکی اومد بیرون و گفت مرینت انگشتر ادرین کجاست؟ تو که فراموشش نکردی؟
بعد من گفتم نه تیکی یادم نرفت ایناهاش بعد از اینکه ادرین افتاد پایین از دستش در اوردم تا کسی نفهمه که اون گربه سیاهه. بعد پلک اومد پیشمون و گفت مرینت حالا چی میشه؟ ? من گفتم نمیدونم پلک. فقط اینو میدونم که تو چند ماه باید پیش من بمونی. بعد انگشترو گذاشتم تو دستم. پلک و تیکی رفتن داخل کیفم. پدر و مادرم سریع خودشونو رسوندن و گفتن چیشده عزیزم منم باگریه بغلشون کردم. چند ساعت بعد همه رفتیم خونه. اون شب اصلا نتونستم بخوابم.................
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
لطفا ادامه خیلی خیلی خوب نوشتی
قشنگ بود آفرین ???