این پارت چهاردهم داستانه و بسیار هیجانی و درامه.
از زبان مرینت:یک شرور همراه ارباب شرارت و مایورا به ما حمله کردند.بعد بانیکس اومد و گفت:حالا مبارزه منصفانه شد.بعد به گربه سیاه و بانیکس گفتم:شما برید سر وقت شرور ، من حساب ارباب شرارت و بانیکس رو می رسم.از زبان گربه سیاه:بعد که دختر کفشدوزکی هین حرفو زد من و بانیکس رفتیم سراغش و بعد بهش حمله کردیم ولی این دفع چون دختر کفشدوزکی نبود شرور تونست من و بانیکس رو گیر بندازه.بعد که شروره ما رو برد بالای برج ایفل گفت.....
دختر کفشدوزکی معجزه گرتو بده به ارباب شرارت و مایورا و گرنه پیشی کوچولوت و خرگوشه میمیرن.از زبان مرینت:خیلی ترسیده بودم که بلایی سر آدرین بیاد.از یک طرف گربه سیاه و بانیکس میگفتن اینکارو نکن ولی من معجزه گرمو در آوردم?.بعد مایورا گفت:چچچچ،چی.مرینت دوپان چنگ .بعد گوشواره هامو ازم گرفت و گفت:پس من از یک نفر متنفر بودم. از زبان آدرین:مرینت نههههه.بعو مایورا از پشت لباس مرینت گرفت و برد و از برد لبه برج و بهش گفت:اخرین حرفاتو بگو.مرینت یه لبخند زد و گفت :دوستت دادم آدرین.بعد لایلا لباسشو ول کرد و افتاد.
از زبان آدرین :
مرینت نههههه.بعد خودمو آزاد کردم و رفتم تا بگیرمش اما خیلی دیر شده بود ??.وقتی رسیدم زمین از خون مرینت قرمز شده بود. بغض داشتم و هونجا بغضم ترکید و شروع به گریه کردن کردم.اما وقتو تلف نکردم و سریع بردمش بیمارستان.وقتی بردمش اونا بدون هیچ کاری سریع بردنش اتاق عمل.حسابی گریه کردم و انقدر گریه کردم که چشمام خشک شد.بعد یک دکتر از اتاق عمل اومد بیرون.من گفتم:اقای دکتر چه اتفاقی افتاده.دکتر گفت:چه نسبتی باهاش دارین.منم گفتم همسرشم.بعد دکتر گفت....
جناب آگراست ، متاسفانه خبرای خوبی براتون ندارم. همسرتون شدیدا اسیب دیده و باید فورا جراحی بشه. در بهترین حالت اگر معجزه بشه دیگه نمیتونه حرف بزنه یا تکون بخوره.هم عصبانی بودم هم ناراحت.رفتم پیش بانیکس و اصرار کردم من رو به گذشته برگردونه تا بتونم مرینتو نجات بدم اما اون قبول نکرد.بدون خدا حافظی از بانیکس رفتم بیمارستان تا ببینم حال مرینت چطوره.که یهو ...
یاد محفل نگهبانان معجزه گر افتادم.رفتم خونه مرینت و معجزه گر اسب رو برداشتم و خودمو به محفل نگهبانان تله پورت کردم.رفتم اونجا پیش رئیسشون و ازشون پرسیدم که راهی هست تا مرینتو خوب کنم، البته بدون اینکه کسی آسیب ببینه.بعد گفت:اگر معجزه گر کفشدوزک، گربه سیاه و ققنوس رو همزمان استفاده کنی میتونی یک ارزو بدون هیچ عوارضی بکنی.من یکم امید وار شدم ولی یادم اومد که معجزه گر کفشدوزک دست ارباب شرارت و مایوراست.
دوباره برگشتم و دیدم که والدین مرینت توی اتاق مرینتن و گفتن:آدرین چرا داری گریه میکنی. مرینت کجاست.منم گفتم:وفتی داشتیم با ارباب شرارت و مایورا می جنگیدیم ممم ...م.مرینت از رو برج ایفل افتاد.حواسم نبود اونا نمیدونن ما کی هستیم بعد مجبور شدم برای والدین مرینت تعریف کنم که ما ها کی هستیم.بعد گفتن مرینت چطوره.من:دکتر میگن،میگن تو بهترین حالت ...گریم گرفت و نتونستم بقیه شو بگم.
اونا منو بغل کردن و بعد باهم به سمت بیمارستان حرکت کردیم.وقتی رسیدیم رفتیم سمت اتاق مرینت. بعد دیدم چند تا دکتر بدو بدو از اتاق اومدن بیرون و رفتن یه اتاق و باز دوباره برگتن تو اتاق .بعد چند دقیقه چند تا دکتر دوباره از اتاق اومدن بیرون که داشتن یک تخت که روش ملافه سفید کشیده شده بود رو میاوردن???.
خب دوستان،لطفا در مورد اینکه مرینت چه اتفاقی براش بیافته نظر بدین.
فردا منتظر شما هستیم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بابا اینا که خیلی راحت شکست خوردن. حد اقل میتونستی لحظه سقوط مرینت یکم رمانتیک ترش بکنی یا باید یکم مبارزات رو طولانی تر میکردی
من که میگم مرینت نمیمیره. بلکه توسط آدرین یا شایدم گربه ی سیاه بیدار شه.???
بعدی ر بساز خواهش
منم با سارا موافقم که مرینت بمیره و ادرین با مهجزه گر ققنوس و گربه بره مایورا و ارباب شرارت رو از بین ببره (از لایلامتنفرم)