سری دوم میرالکس من این رو گذاشتم ولی بخاطر اینکه هم طرفدار نداشت و خودم هم فکر کردم مسخرس پس دوباره می نویسم
که ارباب شرارت پشت سرم بود و گوشوارم رو گرفت و داشت میرفت که آدرین اومد و تبدیل شد به گربه ی سیاه دهنم باز موند یعنی آدرین=با گربه ی سیاه بعد گربه ی سیاه گفت پنجه ی برنده و ارباب شرارت رو نابود کرد
بعد هم گوشوارم رو داد بهم و گفت مرینت یعنی تو دختر کفشدوزکی بودی خدایا ??????????? خوشحالم خوشحالم آرزوم براورده شد
من گفتم نه تو اشتباه کردی من دختر کفشدوزکی? امکان نداره من خیلی دست و پا چلفتی هستم اون گفت من تورو دیدم که ارباب شرارت گوشوارت رو گرفت من بهش گفتم باشه مچم رو گرفتی من دختر کفشدوزکی هستم آ.....د.....رین ??
آدرین قیافش یه جوری بود ناراحت و هم خوشحال من هم درکش کردم و تو ذهنم گفتم باید یک استراحت کنه چون پدرش کشته بود خیلی بد بود
قیافه ی آدرین این بود? ولی بهش نگاه می کردم قیافش میشد?این خیلی بد بود من ناراحت و بعد از اینکه فکر کردم و فهمیدم میتونم با آدرین ازدواج کنم خیلی خیلی خوشحال رفتم به سمت خونه ساعت ۱۰چهل و پنج دقیقه شب بود
رفتم خونه خوابیدم صبح بیدار شد اصلا باورم نمیشد به موقع بیدار شدم به لطف تیکی اون به من گفت مرینت امروز کلی کار داریم من گفتم آره
داشتم میرفتم مدرسه که دیدم یه هیولا اومد هیولا رو قبلا دیدم معجزه گر طاووس صاحبش دست به کار شد گربه ی سیاه هم اومد و بعد
گربه ی سیاه گفت پنجه ی برنده من پیش اون هیولا بودم که گربه ی سیاه بدو کرد و رفت سمت اون و اون پرواز کرد و گربه ی سیاه خورد به من و
از زبان گربه ی سیاه رفتم سمت دختر کفشدوزکی که خرودم بهش و اون رو تبدیل کردم به سنگ و خیلی ناراحت شدم دختر کفشدوزکی مرد چه چیزیه وای
خیلی بد بود رفتم به مدرسه نصف کلاس رو خوایده بودم و اون نصفه هم خوابو بیدار? اصلا نمیدونستم خبر پخش شد و به گوش همه رسید که آدرین آگراست که جدیدا فهمیدیم اون گربه ی سیاه هستش و دختر کفشدوزکی هم مرینت دوپنچنگ هستش که اون رو گربه ی سیاه نابود کردیکی در زد گفتم بیاد تو ناتالی بود گفت پدر مادر مرینت اومدن من تعجب کردم
گفتم در رو باز نکن رویی جلوشون ندارم من به فکرم زد که اگه پدرم ارباب شرارت بود پس ناتالی هم طاووس وای باید ناتالی رو بکشم
به ناتالی گفتم که بیاد تو اتاقم کمین کردم اومد با نخ کلفت بستمش و به مرینت زنگ می خواستم بزنم که یادم اومد اون مرده
ناتالی رو بردم پیش استاد فو استاد فو گفت از کجا میدونی من گفتم این نزدیک ترین آدم به پدرم هست ازش استاد فو پرسید هیچ چیزی نگفت شکنجش دادیم چیزی نگفت بعد می خواستیم بکشیمش که یکم لو داد گفت معجزه گرم رو بهتون نمیدم ما سریع اون رو انداختیم توی یک اتاق
استاد فو از من راجب مرینت پرسید من گفتم هیچ چیزی نمیدونم بعد اون گفت من میدونم بعد بهش گفتم اون یه
ببخشید جای حساس داستان رو تموم کردم نظر فراموش نشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستانت خیلی بده اصن ادم نمیفهمه چی نوشتی?
ب نظرم ادامه ندی بهتره
چ وضعشه ادرین ک همه رو کشته هیچ حسی هم نداره ن ناراحته ن خوشحال ن عذاب وجدان داره یکم از بقیه یاد بگیر حداقل??
نگفتم ناراحته وهم خوشحال جنابالی نصف رو نخوندی
خوب می گفتین اونجا فکر نکنم مسخره باشه
واسه اونم سری سه می نویسم