سلام دوستان گلم داستان استار❤️❤️ مارکو 4 سعی میکنم زود به زود بگذارم یک داستان دیگه هم میگم که اون هم مثل این قشنگ یه نام مرینت❤️❤️ آدرین اون رو هم ببینید نظرات حتما بدبد??
از چشم استار ?:من عمل شدم و خوب شدم بعد از اتاق خارج شدم و مارکو رو دیدم که داره گریه میکنم و نگران هست سلام که کردم گفت سلام خوب شدی جکی کجاست منم گفتم تو اتاقه و هنوز به هوش نیومده اون نگران و تند رفت به سمت اتاق و در رو محکم باز کرد و دید به هوش نیومده و هی صداش میکرد و هی بهش آب میریخت و میگرفتش اما به هوش نیومده تا شوک الکتریکی رو درجه ۲۰۰۰ زد و جکی رفت بالا و اومد زمین اما هیچی به هیچی هی بهش آب می ریخت تا دکترا کمک کردن و مارکو رو بیرون کردن??
من واقعا نمیدونستم این دو تا آنقدر زیاد هم رو دوست دارند با خودم میگفتم من چه هیولاییم که بخاطر خودم این دو تا رو به این حال درآوردم دیدم که مارکو داره خیلی گریه میکنم و میگه که من بیام پیشش??
من رفتم پیش مارکو نشستم و اون بهم گفت که متاسف هست که من رو نمی دیده و با جکی بوده من دوباره تا میخواستم نزدیکش برم و بوسش کنم یهو پیرزنه دوباره اومد تو ذهنم و گفت نه نباید اینطوری بشه
من خیلی سرم درد میکرد و نمیدونستم چیکار کنم رفتم و تو اتاق دکتر و ماجرا رو بهش گفتم اونم گفت این برای اینه که تو و مارکو نباید به هم برسید و این سونوشت و اگه این اتفاق بیفته و بهم برسید یک اتفاقی برای یک کدومتون میوفته من که این رو شنیدم خیلی ناراحت شدم و می خواستم گریه کنم که نمیدونم وی شد و چشم سیاهی رفت و غش کردم
من باید قبول میکردم که دیگه به مارکو نمی رسم رفتم پیش مارکو تا بهش بگم که دیدن رفته پیش جکی و دارن با هم میخندن و جواب آزمایش جکی اومده و اون دیگه نمی میره و بیماریش خوب شده من ترجیح دادم مستقیم برم خونه که دیدم جکی داره بهم نگاه میکنه و با لبخند خداحافظی میکنه منم از دور دستم رو براش تکون دادم و رفتم
در راه خونه خیلی گریه میکردم اما من برای مارکو خوشحال بودم که به عشقش رسید بعد دیدم پیرزن از دور داشت برام دست تکون میداد و ازم ممنون بود که کار درست رو کردم اما من هنوز ناراحت بودم???
من به خونه رسیدم و داشتم وسایل هام رو جمع میکردم تا شهر خودم یعنی میونی برم اینجا دیگه نمیتونم بمونم
که دیدم یک دفعه مارکو اومد و گفت استار ازت خواهش میکنم نرو و ما رو ترک نکن من تو رو از خواهرم هم بیشتر دوست دارم
دیدم جکی اومد و گفت دلمون برات خیلی تنگ میشه و بمون من تو رو از خواهر نداشتم هم بیشتر دوست دارم استار من گفتم نه دیگه ممنون که تا الان پیشم بودید از تو هم ممنونم جکی که کلیه بهم دادی من مارکو رو بغل کردم و گریه می کردم که میخوام برم اون خیلی ناراحت بود و من قول دادم شده برای یک بار دیگه هم که شده می بینمت مارکو دوست دارم و تا مدتی که نمیدونم چقدر خدافظ من اون لحظه با خنده بودم اما من بغض کرده بودم و وقتی با عصای جادویی پرتال به شهرم باز کردم رسیدم شهرم فقط گریه کردم?? وقتی می خواستم برم پیش مادرم دیدم یکی همشون رو گرفته و میخواد نابودشون کنه تو دیگ مذاب???
دوستان گلم من برای اینکه دوست داشته باشید هر روز دو جلد منتشر میکنم حتما نظراتتون رو بگید من به حرف همتون گوش میدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ببخید من پارت اول خونده بودم برا جبران الوت میکنم
افتضاح باید جکی به مارکو میرسید چجوری روت میشه بنویسی اولين این 10 تا نظر داشت این 2 تا داره
خیلی قشنگ می نویسی آفرین