اینم از پارت چهارم ?? این داستان چند قسمت داره پس برید قسمت های قبل رو بخونید چون به هم مرتبط هستند . توی این قسمت هنری رازشو فاش میکنه ! به نظرتون رازش چیه؟ امیدوارم خوشتون بیاد ??
دوستت دارم ! از خواب پریدم . قلبم تند تند میزد ، چه خوب میشد اگه اینو بهم میگفت میدونستم که از ته دل دوسش دارم ، دوست داشتم بهش بگم اما نمیدونستم اونم همچین احساسی به من داره یانه ؟
رزا : تق تق ! امی اونجایی ؟ در اتاقمو باز کردم و گفتم سلام رزا و بغلش کردم. رزا : خب یه خبر خوب دارم. امی: خب . یه کارت داد دستم ، دیدم روش نوشته جشن سفید و سیاه با حال و هوای تابستانه. رزا : یه مهمونی گرفتم ، میای دیگه ؟ نه؟ آخر هفتس . امی: نمیشه من نیام ؟ کلی کار دارم ? ( الکی ) . رزا : بخاطر منم نمیای؟ بخاطر بهترین دوستت?؟ امی : خب باشه
چهار شنبه عصر .....
خب کدوم لباسو بپوشم ؟ خب این خوبه یه نیم تنه سفید ، یه سویشرت مشکی ، یه شلوار گت دار سفید و آلستار های مشکی ، اونجا اینا رو بپوشم ؟ موهام رو هم بالا می بندم نه؟ این جشن برای اینه که حال و هوامون یکم تو زمستون عوض شه خب یه مهمونی با حال و هوای تابستونیه پس خوبه، لباسای گرمم پوشیدم( عکس تست ) و راه افتادم خدایا چقدر دور بود بالاخره رسیدم
رفتم تو رختکن لباسا عوض کردم ، آماده شدم و اومدم دیدم رزا داره دنبال من میگرده داستم میرفتم پیشش که چشمم به یکی افتاد . خدایا چشمام مشکل پیدا کرده؟ اون هنری بود ؟ لباساش خیلی قشنگ بودن یه تیشرت سفید و یه کت با یه شلوار مشکی بود ، پس نقشه رزا این بود ! خدااااااااااااااا کمکککککک! اخه چرا اون اینجوری میکنه ؟ راهمو کج کردم رفتم رو صندلی نشستم و با گوشیم مشغول شدم
نیم ساعت بعد ....
رزا: اهم اهم ! امی : بله ! رزا که اعصابش به هم ریخته بود نشست جفتم و محکم زد پس کلم ! امی : هی !درد میگیره نکن . رزا : باید یجوری عصبانیتم خالی میکردم ، نه؟ امی : همم! چند دقیقه بعد جشن شروع شد . رفتم تو اتاق ، چقدر صدا زیاد بود ، گوشام درد میکرد . تازه نشسته بودم روی صندلی که دیدم یکی در زد .
امی : بله . هنری بود در رو باز کرد امی : سلام . خوبی کاری داشتی ؟ هنری : یکم نوشیدنی برات آوردم . و دادش دستم یه کم از نوشیدنی خوردم بلند شدم که برم . دیدم هنری منو زد به دیوار و در رو بست دستشو گذاشت کنار شونه ام و گفت امی من باید یه چیزی بهت بگم و صورتشو آورد جلو طوری که سرم خورد بهش هنگ کرده بود نمیدونستم غش کنم
یا داد بزنم دست و پام خشک شده بود لبشو آورد نزدیک و منو بوسید . بهترین لحظه زندگیم بود. هنری : امی من باید بدونم ، تو هم احساسی نسبت به من داری ؟ منم به عنوان جواب سوالش رفتم جلو و بوسیدمش?
اگر تعداد کامنتا زیاد شه پارت پنج رو میزارم ????
( زیاد کردن کامنت)
لطفا بعدی رو بزار خیلی وقته منتظرم (من ۱۸ ساله و بچه بازی )(کودک درونم فعاله)
(شاد کردن دل ادمین)
(جهت اینکه گفتی کامنت زیاد بشه می زاری)
این خوب بود ولی پارت های قبلی داستانن زیاد خوب نبود
خیلی قشنگ بود لطفا پارت بعدی رو هم بزار :]♡
عالیییی بود
اخرم کاری کردی نظر بدما حالا تست بعدی رو بزاررررر😭😭😭😭😭😭
تورخدا بزار دیگ
عالی عالی عالیییی عاشقش شدم لطفا پارت بعدی رو بزار نظرات هم که زیاده
سلام داستانت عالیه.اگه دوست داشتین میتونین داستان من رو هم بخونین اسمش The secret of Clara هست
بعدی رو بزار دیگ?
راستش بخاطر مدرسه ها وقت نمیکنم بنویسم
اما شاید توی این آخر هفته یا آخر هفته بعدی پارت بعد رو بنویسم.