وایی ماجرا جالبه و یه پارت مونده تا اخر
خواستگاری به خوبی تموم شد و اونا رفتن منم از سر ذوق زودتر خونه را تمیز کردم و به اتاقم رفتم و به زندگی کردن با رادمین فکر کردم
راستی اسم دختره رو نگفتم اسمش رها بود مثل یه پرنده رها و ازاد
از شب قبل تا نماز صبح خوابم نبرد اذان رو گفتن و نمازو خوندم و از خدا بهترین را برای خودم درخواست کردم
میدونستم خدا همیشه صلاحم رو انتخاب میکنه و مواظبمه
همون روز تلفن خونه زنگ زد برداشتم مامان رادمین بود گفت که گوشی رو بدم داداشم منم با استرس گوشی رو دادم داداشم
دعا دعا میکردم داداشم حرف بدی نزنه که یهو داداشم صحبتش تموم شد و گفت باید بریم بازار گفتمچیشد گفت میخان جشن نامزدی براتون بگیرن گفتن که مهریه خوبی میدن و نمیزارن اواره بمونی از خوشحالی زود کیفمو برداشتمو رفتم
رفتیم بازار و یه لباس صورتی بلند و یه جفت کفش مجلسی شیری رنگ و کیف و اینا انتخاب کردیم و رفتیم خونه
شب نامزدی رادمین بهم گفت اگه میشه یکم موهاتو از زیر شالت بیار بیرون ببینم گفتم نه خدا که اون بالاست میبینه هر وقت محرمت شدم موهامو نشونت میدم خیلی اصرار کرد گفتم میخایی بدونی موهام چه رنگه گفت اره گفتم ابرو هام رنگ موهامه رادمین از خدا پرستی من خوشش اومد و گفت تو فرشته ای که تو دنیا همتا نداری خوشحال شدم
شب جشن خیلی خوب بود انگشتری که انتخاب کرده بودند هم خیلی قشنگ بود و حرفای رادمینم خیلی قشنگ بود و باعث شادی من میشد
اگه خوب بود تست بعد هم بخون
عزیزان خواهشا نظر بدید
اخرین فصل هم میزارم هرچه زودتر و داستانمو به پایان میرسونم
خیلی عالیه
عالی شما چند سالته؟
۱۳ چطور
قشنگ بود بعدی رو بزار
ممنون عزیزم باشه