سلام به کیوت های خودم
از زبان مرالین
داشتیم می دویدیم جیک پشت سرمون بود رابرت گفت:اگه نمیخواستی بری به اون یتیم خونه نگاه بکنی الان این (منظورش جیکه) پشت سرمون نبود!
بهش گفتم:کی بود می گفت برو به یتیم خونه نگاه بکن برگرد؟.رابرت گفت:از دست تو مرالین
رابرت گفت:یه فکری دارم!.گفتم:مثل اینبار که نیست؟.گفت:این دیگه مثل بار قبل نمیشه بهم اعتماد کن. بعد به درخت جلو رومون اشاره کرد
گفت:من دست به سرش میکنم و تو هم باید بری تو اون درخته. گفتم:دیونه شدی! اون درخته اگه خودمو بکوبم به تنش میمیرم! . رابرت گفت:بهم اعتماد کن مرالین! این دفعه دیگه اشتباه نمیکنم
گفتم:ببین من هنوز وصیت نامه ام رو ننوشتم ولی از همین جا اعلام میکنم اگه بلایی سره من اومد تو رو بندازن زندان! . رابرت گفت:این بار هیچی نمیشه
گفتم:مطمئنی؟ . گفت:مطمئنم😊. گفتم:دیگه هرچی میخواد بشه بشه! .بعد تند دویدم سمت درخت
اینقدر تند دویدم که احساس میکردم پاهام رو زمین نیستن! نزدیک درخت شدم جیغی کشیدم و خودمو زدم به تنه درخت ولی هیچیم نشد!!!! وارد تنه درخت شده بودم! جلوم یع در بود بازش کردم تو اون اتاق شیک و مجلسیه بودم!
از زبان رابرت:دیدم مرالین وارد درخت شده برای همین من جهتم رو عوض کردم یکهو صدایی از پشت سرم شنیدم که میگفت:آییی! .برگشتم دیدم
لایک کنین و کامنت بزارین. به احتمال زیاد فصل 3 رو نمینویسم چون نظر و بازدید خیلی کمه 😿 چالش:جادوی بیرحم رو توی یه جمله توصیف کنین💜
ج چ: بخترین داستان زندگیم 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
😚
عالـــــــــی مثل همیشه
بهترین داستان کل زندگیم
چرا نمینویسی
بنویس واگر نه سر به تنت نمیمونه ها😈
چون میخواد کتابش کنه و چاپ کنه
ایتجا هم بکنه
ج چ : بهش لقب دوم در بهترین داستان 🥺💜
اولی ابرقهرمان جدید پاریسه 💜🥺
😚
راستی ترنمم💜🖤