سلاممم......با بخش جدید برگشتم.لذت ببرید.آفرین بچه های خوب لطفا نظر بزارید ممنون?????
با خودم گفتم(عالی،قراره جدا شیم)فکر نکنید ناراحتم از این که با اونام هان نه!!!!!??فقط وثتشه یه کمی با خودم خلوت کنم.و الان وقتشه.میدونید که ما هفت نفریم،و این یعنی یه نفر تنها باید بره????اونم منم???
دیدم همه موذب موندن که کی رو به عنوان همراه انتخاب کنن.منم نمیخواستم فرصت تلاییم رو از دست بدم واسه همین.....پری گفت(من تا شب برمیگردم و مسیر رو آمادده میکنم،شما همراهاتون رو انتخاب کنید)و رفت.همه به هم خیره بودن.مرینت یه خنده خوشگل زد(حالا چی کار کنیم؟؟؟)بلند گفتم(خببب.....از جایی که همه خجالتی هستید و من شما رو گروه بندی میکنم)
السا با جک،هیکاپ و مریدا،راپونزل و مرینت.اینا رو گروه بندی کردم.همه راضی بودن و لبخند زدن.یه هو جک گفت(غرغرو،تو چی؟?)بابا ببند اون فَک رو ???(من تنها،چون عاشق تنهاییم????)مرینت گفت(ولی رویا،مطمئنی؟؟)اِی یگم خدا چی کارت کنه جک.بی حوصله گفتم(آره دیگه چرا اذیت میکنید؟آخه؟؟؟???)و بعد رفتم بالا توی آسمون.رفتم بین درختها و خودم رو گم و گور کردم.??
دیگه حال و حوصله نداشتم و دادگشتم فقط غرغر میکردم.نمیخواستم کسی رو ببینم.چرا هیچکس نمیفهمه وقتی من حال ندارم؟؟؟
از زیان مرینت《بعد اینکه رویا رفت ما هم رفتیم پیش همگروهی هامون.من و راپونزل.داشتیم با هم حرف میزدیم.(پس گفتی اسم نامزدت یوجین بود.)(آره.یوجین.عشق تو هم آدرین نه??)(آره??)به خودم اومدم(راستی به نظرت رویا چش شد یه هو؟؟)(نمیدونم،ولی حسابی به هم ریخت)(نگرانشم،نکنه من بد حرف زدم)(این چیه میگی بابا؟تو درست صحبت کردی که.)چند ثانیه سکوت بین ما ریشه کردو بعد راپونزل گفت(من حس میکنم مشکل از یه چیز دیگه است)(چی مثلا؟؟)(عشق❤❤❤)
(یعنی چی؟؟؟??)(دقت کردی رویا چه راحت با چک صحبت میکنه.??)یه کم نگاهش کردم(اونا که فقط جرو بحث میکنن.)(آره دیگه،اینم نوعی ابراز علاقه است.??)اگه این باشه که پس دیگه واقعا نگرانم.السا اخه،خب....میدونید که.....
داشتیم حرف میزدیم،که صدای السا رو شنیدیم(آ،پس شما اینجائید?)با جک بود.سلام کردیم.جک گفت(مرینت اصلا فکرش رو هم نمیکردم،تک عاشق باشی?)السا زد به شونه اش(اذیت نکن دیگه)منم گفتم(ولی تو خودتم که عاشقی???)جک و السا سرخ شدن.مریدا گفت(مرینت راست میگه دیگه.)بله،مریدا و هیکاپ هم به ماپیوسان،فقط رویا مونده بود که اونم نبود.
کم کم وقت رفتن رسید و هنه داشتیم با هم دیگه خداحافظی میکردیم،که بالاخره سروکله رویا پیدا شد.راپونزل رفت سمتش و یه دونه زد پس کله اش.ولی اون روز اصلا روز خنده نبود.همه یه حس بدی داشتیم،انگار که آخرین دیدار ما بود.??مخصوصا رویا.نمیدونم چش بود ولی خوب نیود.پری اومد و چهار تا حفره رو توی فضا درست کرد.همه به نگاه میکردیم.پری گفت(خب اول جک و السا.)
اونا اروم اروم رفتن سمت حفره و واردش شدن،داشتن ما رو نگاه میکردن تا اینکه از نظر ما محو شدن.بعدش نوبت هیکاپ و مریدا بود.هندیگر رو محکم بقل کردیم.من و راپونزل و مریدا و رویا.اکنا هم رفتن.و حالا ما.....از رویا خداحافظی کردم و وارد حفره شدم که یه چیزی یادم افتاد(رویا.....)متعجب نگاهم کرد(چیزی شده؟؟??)(مراقب باش.......)》از زبان رویا《(مراقب چی؟؟؟)(من یه خواب دید.....)که ندیدمش و نتونستم بقطه حرفاش رو بشنوم.متعجب مونده بودم چی میخواست بگه(مرینت??)مری گفت(ببخشید،غیر قابل بازگشته)رفتم درون حفره و پشت سرم رو نگاه کردم.اون منظره غیب شد و صدایی اومد(کم کم داری به من میرسی)و یه خنده شیطانی،همون صدایی بود که هر شب میشنیدم....
بچه ها!!!!!قراره ماجراجویی واقعی تازه شروع بشه.ممنون که تا اینجا بودین.قراره دیگه بره توی فاز وقایع باحال و عحیب.مخصوصا حالا که دورن.(نظر بده!آفرین)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (4)