ی داستان عاشقانه جنایی که با بقیه ی داستانام فرق داره
درو محکم پشت سرم بستم و از اون خونه ی کذایی اومدم بیرون نگاهی به اطراف کردم و وقتی دیدم کسی نیست لرز کردم هوا خیلی سرد بود آستینه هودیمو جلو کشیدم و پا تند کردم تا به سر کوچه رسیدم هوا سرد تر شده بود و بارون تند تر ب گوشیم نگاه کردم ساعت ۳ صبح رو نشون میداد بغض کردم که جایی رو ندارم برم
روی یکی از صندلیا نشستم ب هیچ کس نمیتونستم زنگ بزنن و دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم پاهامو تکون میدادم تا بلکه گرم شن اما فایده نکرد...
قلبم درد گرفت اه شششششتتتت یادم رف قرصامو بیارم بیخیال باش تا میکنم یکم روی قفسه ی سینمو ماساژ دادم و بلند شدم برم جای دیگه ای تو راه پر بود از آدمای مست و معتاد از ترس زبونم بند اومده بود و نمیدونستم چیکار کنم...
توی پارک بعدی هم روی صندلی نشستم و پتو مسافرتی که با خودم آوورده بودمو انداختم رو شونه هام و شروع کردم تو دستام ها کردن دمای بدنم خیلی پایین بود...
هی به خودم دلداری میدادم چیزی نیست اینم میگذه دنیا که تا ابد اینطوری نمیمونه قلبم دوباره شروع کرد ب درد گرفتن کولموگذاشتم ذوی سرم و سعی کردم بخابم...
اما همش ارسلان میومد جلوی چشمم و بیشتر از قبل مصمم میششدم برای برگشتن به خونه به اطراف نگاه مردم ی زن که معلوم بود معتاده و تو حاله خودش نیست کم کم میومد طرفم روموب طرف مقابل کردم صدای پاهاش گواهی میداد رسیده...
بلند گفت آی دختر خوشگله بر نگشتم چون میدونستم چیزه خوبی انتظارمو نمیکشه خودمو بیشتر تو پتو فشار دادم اونم با پوز خندی دور شد...
با سرو صدای زیدی برگشتم طرف صدا چنتا مشکی پوش که ماکس زده بودن به اینطرف با قدمای محکم میومدن و من...من چیزی برای از دست دادن ندارم پس نمیخاد استرس داشته باشم...
صدای کفشاشون نزدیکو نزدیکترمیشد تا اینکه بهم رسیدن یکشون صورتمو با چونش گرفت...
وگفت....
نظرات بازدیدکنندگان (0)