سلام من محمد هستم و ۱۷ سالمه و بچه تهرون
در سیاره ای ملکه ماه و همسرش بچه به دنیا اوردن و اسم آن را استار گذاشتند
ملکه ماه تصمیم گرفت به او چوب دستی بسیار قدرتمند بدهد از چشم استار من خیلی خوشحال شده بودم که مادرم به من چوب دستی بسیار قدرتمند داده بود اما بلد نبودم با آن کار کنم ? به خاطر همین مادرم را به سیاره زمین فرستاد
مادرم را در مدرسه ثبت نام کرد خانوادهای برای من گرفت من خیلی خوشحال شده بودم که با سیاره جدیدی آشنا شدم و با خانواده جدیدی
وقتی رفتم توی مدرسه با دانش آموزی بهنام مارکو آشنا شدن و با هم دوست شدیم وقتی رفتم تو خونه
در ادامه از چشم مارکو با هم دوست شدیم وقتی داشتم به خونه میومدم تو خونه دیدم استار تو خونه دیدم که داره با مامان بابام صحبت میکنه
بعد از مامان بابام پرسیدم چرا داریدبا استار صحبت میکنی مامان بابا گفتن از این به بعد استار جزو خانواده ی ماست
فرداش با استار رفتیم مدرسه و دیدیم دارن جشن میگیرند و شادی می کنند گفتم چی شده گفت از مدرسه تعطیلیم بعد که رفتیم خونه دیدیم مامانم بابام نیستن
ادامه از چشم استار رفتیم خونه دیدیم مامان و بابای مارکو نیستن
رفتیم بیرون با هم دیگه صحبت کردیم بعد اومدیم خونه که دیدیم
دوستان داستان تموم شد همانطور که میدونی من در جاهای حساس داستان را تمام می کنم
جلد دو رو بزار
بدک نیست.
ولی بهترش کن.
به هر حال نویسند خوبی هستی.
من هم باید تست هامو بهتر کنم.?
دوستان لطفاً نظر خود را بدهید
خیلی زیبا و عالی مننون
خیلیی مسخره بووود واقعا افتظاح با یک عالمه غلط املایی
عالیه