
سلام👋 یه یادآوری: داستان یه سال رفته جلو ( ولتون نمیکنم😂 )
( موافقین تو همین زمان بریم یه جای دیگه داستان؟ پس من شما رو همزمان با ایزابل تو همان یه سال بعد میبرم تو کلیسای گل سرخ. پیش سه تا بچه شیطون که قراره تاثیر زیادی تو داستان ما بذارن و یواشکی اومدن. داستان از زبان بزرگترینشون تامه ) من گفتم: وای خدااااا! بابا بفهمه یه معنای واقعی جرمون میده😐 ( علامت تام@ علامت مکس# علامت مگان$ ) # اههههه! داداشی ول کن دیگه! با اینکه از من ۲ سال بزرگتری ولی گیر میدیاااا!
$ راست میگه داداشی! اولین بارمونه! بابا دیگه انقدم سختگیر نیست! @ مامانو چی میگی؟ # اون خودش وقتی بچه بوده به عشق بابا با اسب از قصرش فرار کرده اومده قصر صلح. ( یه پارازیت: هنوز نفهمیدین اینا بچه های کین😀 خیلی خب وایسین میفهمین ) @ من به عنوان یه بچه ۱۲ ساله عاقل و بالغ... # مگه ۱۲ ساله ها هم عاقلن😐 @ مکس میام میزنم تو... $ منم به عنوان یه بچه ۸ ساله عاقل و بالغ و مکس هم یه عنوان یه بچه ۱۰ ساله عاقل و بالغ...
@ رسیدیم! # وای اینجااااا رووووو! $ چه خوشگل... وای اون چیه؟ @ اون گل سرخ... دهنم بند اومد... : چرا پژمرده نیست؟ # این که سر و مر و گندست! یعنی گولمون زدن؟ @ ولی... نه... از وقتی اون جادوگره به دستور شاه جک اینجا ذو طلسم کرد که هر کی بیاد اینجا میره پیش ارباب گل های سرخ... مردم از ترس جونشون دیگه نیومدن اینجا... $ پس یعنی... ما میمیریم؟ اهههه! چه اتفاقی داره میفته؟ # چرا داریم خود به خود حرکت میکنیمممم؟
هممون در حالی که جیغ میزدیم کشیده میشدیم به یه سمتی. بالاخره بعد مدتی جیغ و عربده کشیدن من یه جیغ بنفش زدم: داره ما رو صاف پرت میکنه تو یه درههههه!اهههههه! ( برگردیم سراغ داستان خودمون از زبان ایزابل ) از زبان ایزابل: حدودا یه سال بعد گیر افتادنم دیگه به اون سر و وضع عادت کرده بودم... یه جپرایی بعد ماجرای دزدی تونستم دوباره خودمو خپی جا بزنم و عاقلانه خرید کنم... ولی هنوز پولم کم بود... یه روز صبح من از خونه بیرون رفتم تا یخورده برای خودن بچرخم...
داشت بهم خوش میگذ... نه ولش کن خوش نمیکذشت. همه چیز عادی بود مثل دیروز تا اینکه یهو دیدم سه تا بچه مثل باد از کنارم گذشتن و منم که تاشتم سکته میزدم... دیدم یه آقاهه دنبالشونه: اون آدمیزادن! بگیرینشون! _ آدمیزاد؟ قلبم وایساد. نمیدونستم اون آدما از کجا اومدن ولی وقتی کلی آدم شروع کردن به همکاری با اون آقاهه فهمیدم نباید به حال خودشون واشون کنم. پس منم تندی دویدم تا بهشون برسم... یچه یودن و سرعتشون از من بیشتر نبود...
بالاخره تو یه بم بست متوجه شدم گیرشون انداختن و منم شنلمو پوشیدم و زدم طرفو که گیرشون انداخته بود ناقص کردم. دست بچه ها رو بدون هیچ حرفی گرفتم و دویدم یه کوچه. وقتی تونستم وایسم و نفسی تازه کنم پرسیدم: شما کی هستین؟ @ ما... وایسا ببینم اصلا تو کی هستی هاا؟ _ من نجاتتمن دادم! اگه میخواستمتون! بیشتر الافتون میکردم تا بخورمتون! @ راست میگی... من تامم و اینم بردارم مکسه و اون یکی هم برادرم مگانه. _ خب؟ @ تو اسمتو نمیگی؟ # راست میگهه! $ آره خانم بگو! کلاه شنلمو برداشتم. # خانم شما حیلی خوشگلی! @ مکس! _ ممنون... خندم گرفته بود. گفتم: شما درموذد خودتون بیشتر بگین؟ چجوری اومدین اینجا؟ @ خب ما... اهمم به خواسته این دیوونه ها... همش تقصیر شما دوتاست! ما... اهم! و تو یه جمله منو تو بهت فرو برد: ما بچه های جناب دیوید بردار زاده شاه جک و بانو ماریا همسرشون و دختر خاله برادر زاده و البته برادر زاده های جناب رابرت هستیم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییییییییی
ممنوننننن😘
عالی بود ❤️🌹
وای خدا باورم نمیشه من از فصل 1 داستانو گم کردم البته از قصد نکردم خواهرم تاریخچه سرچیاتمو پاک کرد منم با چه بدبختی داستانامو پیدا میکردم 😐
لطفا پارت بعد رو زود تر بنویس 🙏🏻🌷
اوپس😂 اشکال نداره دیگه حالا پیش میاد من درکت میکنم خودم خواهر کوچیکتر دارم😂