
اینم قسمت شیشم بخونید و لذت ببرید
رینو به ارامی از پلکان بالا رفت . سارا به راحتی می توانست خشم درون چشم های اورا بخواند همه جا سکوت شده بود .. رینو و مرد ردا پوش داخل اتاق تاریک شدند و در سالن دوباره همهمه شد : نگران نباش اونا همیشه با هم این جوری بودن کی می دونه شاید باهمدیگه دوستای خوبی باشن ولی شکل دوستی شون متفاوته .
سارا که به در بسته چشم دوخته بود سرش را به طرف صاحب صدا کرد کمی متعجب شد : ببینم تو همون دلقکه نیستی ؟؟؟ دلقک دستش را به طرف سارا بلند کرد و گفت : خوشبختم بانو .. سارا ریز ریز خندید و گفت : چند وقته که مردی ؟! دلقک انگشتانش را بالا اورد و عددی را نشان دادو گفت : چهار سال ..
سارا کمی فکر کردو بعد پرسید : بخاطر همینه که چهرت اشناست .. دلقک سر تکان داد و گفت : درسته.. تو اون موقع یه دختر کوچولو بودی که با پدربزرگش روی صندلی تماشاچی ها میشست .. بعد نفس عمیقی کشیدو ادامه داد :
یادمه اون موقع هر روز برای دیدن نمایش ها می یومدی از پدربزرگت چه خبر حتما الان خیلی از مرگت ناراحت شده !!! سارا لبخند غم انگیزی زد و گفت : اون مرده خیلی زود تر از من .. دلقک سرش را خاراندو گفت متاسفم قصد ناراحت کردنتو نداشتم حالا چیشد که وارد سیرک شدی
اون روزا خیلی شاد بودم ..... «بابابزرگ صبر کن منم بیام » .....دستشو می گرفتمو باهم به نمایشای سیرک می رفتیم من اون موقع یه بالرین بودم ...«بابابزرگ من می خوام وقتی بزرگ شدم برم تو یه سیرک و برای مردم نمایش اجرا کنم می خوام. .. می خوام یه نمایش خیلی خیلی قشنگ داشته باشم ...
سالهای سال هرروز غروب روی اون پله ها می شستیم و همین حرفو بهش می زدم دوازده سالم بود مثل روزای قبل همون حرف رو تکرار کردمولی اینبار فرق داشت من جدی تر بودم و اون هم انگار فهمیده بود برای اولین بار بجای اینکه بلندبلند بخنده دستشو گذاشت روی شونم و لبخند ارومی زد و گفت : موفق باشی» .. فردای اون روز اون برای همیشه رفت و دیگه هرگز برنگشت از اون روز بی نهایت تمرین کردم ولی دیگه نشد دیگه مثل سابق نشدم انگار طلسم شده بودم
یه روز یه صدایی از سیرک شنیدم صدای تشویق و سوت رفتم داخل هرگز همچین چیزی ندیده بودم یه بند باز بود وقتی روی طناب راه می رفت همه از ترس خشکشون می زد و ترس در اخر به شادی تبدیل میشد
بالاخره تونستم اون بند بازو پیدا کنم اون می خواست به سیرک دیگه ای بره ولی بخاط من بیشتر موند و بهم اموزش داد ، صبح و شب تو سرما و گرما دنیای من اون بند باز بود اما هرچی تلاش کردم نمی تونستم مثل اون باشم وقتی پامو روی طناب میذاشتم یاد پدربزرگم می افتادم و بدنم میلرزید دراخر پخش زمین میشدم .. یه شب اومد پیشم و گفت «
این اخرین نمایشمه ، و اخرین چیزی که به تو یاد می دم همیشه وقتی می خوای نمایش اجرا کنی تصور کن که مردی اون وقت اون بالا روی بند ها تو چیزی برای از دست دادن نداری اون موقعه که می تونی یه بند باز باشی هیچ وقت معنی حرفشو نفهمیدم.... از بعد اون شب بند باز برای همیشه ناپدید شد ..اشک از چشمانش بارید : ولی ... زندگی خوبی بود
لطفا نظر بدید .. داستانو ادامه بدم یانه ... اگه اره دوست دارید چطوری تمو شه ... به نظرتون مرد ردا پوش کیه .. تانظر ندید ادامه داستانو نمیسازم .. امیدوارم لذت برده باشید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بنظرم بهتره مرد ردا پوش پدر سارا باشه و حتی مادرشم پیدا بشه که شیطانی بشه و با سارا دشمن باشه.. و البته اگر میشه کمی ترسناک ترش کن مثلا از چیز هایی مثل زیر زمین سیرک یا یه جای تنها و تاریک باشه و البته لطفا لطفا اصلا عشق نیار تو داستانت که مزش از بین میره?من عاشق داستانتم و همیشه دنبالش میکنمو خواهشا قطعش نکن چون دوست دارم ببینم اخرش چی میشه❤❤❤❤
ممنون که نظر دادی . باشه حتما
عالی لطفا تست های منم بخونید اسمش Lady bug 1،2 اگر نیاورد در گوگل بزنید لطفا داستان من 37 قسمته و سه هم داره میاد