ممنون از نظراتتون این قسمت سوم داستانمه امیدوارم لذت ببرید
سارا شوکه شده بود . رینو گفت خب حالا که به این راحتی مرد اسکلتی ترسناکو پذیرفتی پس بقیشم می تونی هضم کنی .
سارا چشمانش گرد شد من من کنان گفت ب...ب..بقیش مگه بقیه هم داره . مرد اسکلتی انگشتش را روی چانه اش گذاشت و به سقف خیره شد و گفت به جز اینکه تو مردیو دچار نفرین سیرک شدی وبیرون از این در قد یه سیرک ادم مرده وجود داره ..وبعد به سارا نگاه کرد با لبخند مرموزی ادامه داد نه دیگه چیزی نیست .....سارا روی تخت ولو شد و گفت میشه از این اتاق نرم بیرون ؟؟؟؟؟
رینو به شوخی گفت بذار فکر کنم !!!! ام نه نمیشه ... وشروع کرد به هرهر خندیدن . سارا چپ چپ به او نگاه کرد و گفت بی نمک . رینو با مهربانی گفت زودباش مطمئنم از اون بیرون خوشت میاد ..
سارا از روی تخت بلند شد و گفت امیدوارم یه روز یکی پیدا بشه که به تو بگه مامان بزرگ
سارا گفت عمرا حداقل دیگه الان مطمئنم تا ابد پونزده ساله می مونم . رینو پوزخندی زد و گفت اره منم همین حرفا رو می زدم . سارا به اینو نگاه کرد . توهم همین حرفا رو میزدی ؟ منظورت چیه ؟ رینو دست هایش را به دو طرف تکان داد و گفت اااا هیچی هیچی ... سارا کمی مشکوک شد اما زیاد کنجکاوی نکرد
نوری از راهروهای تاریک به داخل ساتع شده بود سارا... این چیه ؟ به دنیای مردگان خوش اومدی ..
سارا وارد سالن بزرگی شد که پر از میز های کهنه ی چوبی بود وافراد مختلفی با لباس های عجیب روی انها نشسته بودند .. سارا با تعجب گفت عکس خیلی هاشونو روی دیوار دیده بودم .... رینو گفت اره الان عکس خودتم روی اون دیواراست
این داستان ادامه دارد
ببخشید اگه کوتاه بود امیدوارم لذت برده باشی
پایان قسمت ۳
پشمامم?