سلام خب بچه ها این اولین داستانه منع امیدوارم که خوشتون بیاد و ممنون میشم اگه با لایک و کامنت های زیباتون حمایتم کنید مرسی و بگم که بگم کپی ممنوعه این داستان رو کلا فقط خودم نوشتم کپی هم نیست بیخودی نگید کپی هااا و اصلا کپی هم نکنید کپی ممنوعه خب بریم واسه داستان کیوت های من ⚡⚡ فرزندان من عزیزانم گل های ناز من من همتون رو که فالو کردیم فالو کردم حالا اگر احیانا متاسفانه یادم رفته فالوتون کنم یا فالو نشدین بگین که من فالو بنمایم عاشقتونم❤️❤️❤️
( از زبان لیدی باگ یا همون مرینت ) : اوووووف 😪 امروز روز آخریه که توی پاریس میمونم سه روز پیش من و کت هویت هاکماث رو کشف کردیم هنوزم باورم نمیشه که 😞 تو تموم این مدت با پدر کسی می جنگیدم که حاظر بودم جونمم براش بدم ( نکته منظورش ادرین هست ؛/ خب بابا توعم کمتر حرف بزن نویسنده ./ برو بابا عع . /خب حالا چرا غمگینش کردی؟ /بقیشو بخون میفهمی ) دوباره از زبان مرینت 👇 حالا دیگه نه پدرم رو دارم نه مادرم 🥺😔😔😞خانواده الیا بهم پیشنهاد دادن با اونا زندگی کنم اما من نمیخام حتی تو پاریس باشم 💔💔💔🥀🥀🥀
قراره برم به چین ؛ اره شانگهای میرم پیش عمو چنگ عموی مادرم چون دیگه نه پدری دارم نه مادر نمیدونم چرا و واسه چی اما هردو اونا ناگهان مردن 💔💔🥀🥀🥺🥺 چرااااا!!!؟؟؟؟؟؟ اونم درست بعد از اینکه با معجزه گرها امیلی اگرست مادر ادرین رو زنده کردیم 🐞🖤😿🐾 نمیدونم شاید اون ها همون قربانی های آرزو ی. گابریل بودن من ناراحتم 😿 اما پشیمون نیستم چون حالا عشق رو به خونواده معشوقم برگردوندن❤️🙃🙂🥲
( از زبان من؛. نویسنده :)❤️❤️ مرینت داشت وسایلش رو واسه شانگهای توی همون چمدون صورتیه جمع میکرد 🧳🧳🧳🧳🧳🧳🧳🧳🧳🧳🧳💺💺💺💺💺🌐🌐🌐🌐🌐 حالا از زبان مرینت: اما حیف که باید برم و حیف که ادرین هیچ وقت نفهمید چقدر عاشقش بودم 😭😭😭😭😭😭با گریه همه این حرف ها رو میگه (توجه توجه❗❗❗❗❗مرینت ۱۶ سالشه و ادرین ۱۷ و بقیه همکلاسی هاشون هم تو همین سن ها ) که یهو تیکی صدام کرد تیکی: مرینت ! مرینت ! مرینت مرینت: بله تیکی تیکی :مرینت حالا که هاکماث پشیمون هست و دیگه شروری هم نیست و معجزه گر ها رو پس گرفتی تو و کت نوار باید هویتتون رو به همه بگین مرینت: اما تیکی من وقت ندارم دو ساعت دیگه پروازم به شانگهای هست
تیکی : مرینت اما لازم نیست تو مراسمشون هم باشی میتونی هویتت رو بگی و بعد با هم بریم ( کوامی ها) کالکی کوامی اسب🦄🐴🦄: اره درسته تیریکس کوامی روباه 🦊🦊🦊: منم موافقم
از زبان ادرین : من واقعا باورم نمیشه که پدرم هاکماث باشه اما مهم الان اینه که مادرم به لطف بانوی زندگیم به زندگی برگشته ما هم خیلی خوشحالیم ❤️❤️❤️❤️❤️ من با همه هماهنگ کردم هم به عنوان ادرین و هم کت نوار حتی از الیا و بقیه هم کمک گرفتم چون قراره یه سورپرایز بزرگ واسه بانوم توی روز کشف هویت درست کنم 🌟✨🌟✨🌟😍🤩🤩🤩🤩🤩
(بچه ها مرینت به هیچکس نگفته که میخاد بره حتی به الیا که تنها کسیه که هویتشو میدونه و الان الیا هم به دیدنش نمیاد چون نمیخاد سوپرایزهاشون لو بره یه وقت . اما مرینت که نمیدونه پس افسرده و ناراحته و داره میره برای همیشه الیا داره برای بهترین دوستش مرینت یا همون لیدی باگ کلی سورپرایز با بقیه تدارک می بینه برا همین دیگه دنبال مرینت نمیاد فعلا🌟✨🌈💫⚡🌈⭐🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈) و بگم که این داستان کاملا برای منع کپی ممنوعه کپی کنی من می دونم با تو 😑😑‼️❗❗‼️❗😡😡😡😡💯💯💯❌❌حالا خودمونیم ها ولی همچین تعریفم ندارع داستانم ها چی بگم والا😐😐😐😐❌❌❌❌ ادامه از زبان ادرین : اما انگار همش احساس میکنم که یه چیزی کمه 🥀🖤💔 چون توی قلبم یه طوری ناراحته همه وجودم میگه که باید خوشحال باشم اما انگار. احساس میکنم توی یه جای این دنیا یکی خیلی از من ناراحته💔💔💔🖤🥀🥀🥀🥀🖤🖤🖤🖤🙁😕😕😟🥺( منظورش مرینته که الان ناراحته خو اره دیه پ به جز اون کی ناراحت بود تو داستان ؟!!) خو برو بعدی ادامش رو خیلی جالب قرار بکنم البته لطفا شما هم توی کامنت ها نظر هاتون رو برای ویرایش یا چگونگی ادامه داستان بگید
از زبان مرینت یا لیدی باگ: خوب امروز روز کشف هویته همه هستند نادیا الیا گابریل و امیلی وای امیلی واقعا زیباست وقتی می بینمش یاد ادرین می افتم🤩🤩🤩🤩🤩 اما حیف که ادرین هیچ وقت برای من نمیشه حداقل برای مرینت نمیشه💔💔 اما ادرین نیست ؟ پس کجاست؟ یعنی اون به لیدی باگ هم علاقه نداره؟ لیدی باگم مثل مرینت براش یه دوسته؟؟گاهی فکر میکنم اصلا نه وقتی لیدی باگم مهم هستم نه وقتی که مرینتم؟!!!!! تو همین فکر ها بودم که یهو .........._________________ پایان پارت یک ببخشید اولین داستانمه اگه بد هست به خوبی خودتون ببخشین😅😅😅😅😅 لایک و کامنت یادتون نره حتی اگه یه ذره هم خوشتون اومد لطفا لایک کنید مرسی از همتون عاشقتونم بوس بوس ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ چالش: لطفا نظرتون رو توی کامنت ها بگید و بگین دوست دارید داستان چجوری پیش بره و یه چالش دیگه هم دارم تا حالا شده معلم مدیر یا یکی از کارکنان مدرسه بهت بگه چشم سفید؟؟😐😐😐🤣😁😁😁
عالی واقعا منم مثل تو یک داستان نویسیم خوبه ولی به پای تو نمیرسه.مایل به فرند❤️¿
😿😿😿 یه عالمه یاد خودم افتادم که مادرم یه بار از دم مرگ برگشت خیلی دردناکه حالا دوتاشون یه جا بمیرن که فاجعه است یعنی مامانم یه عالمه تنگی نفس گرفت آخه مریض شده بود خیلی حالش بد بود امید وارم هیچ وقت تجربه نکنید
راستی من تازه عضو تستچی شدم و یکی دوتا تست گذاشتم اگه یه نگاهی بندازی خیلی خیلی خوشحال میشم😊😊
خوب بد
عالی بود 👌👌👌👌
مرسی🤍💕🤍
عالی بود پارت بعد بعدرا زودتر بزار😙🙏🙏
گذاشتم گلم دوتا پارت بعد تو بررسی هست🤍💕🤍
عاااالی
مرسی 🤍💕🤍
عالی عاجی
البته اگر ناراحت نمی شی بهت بگم عاجی هاااا
نه عزیزم خیلی هم خوشحال میشم🤍💕🤍😊