این پارت نهم داستانه.امیدوارم لذت ببرید.
از زبان آدرین :مرینت در رو بازکرد و گفت :سلام آدرین. منم گفتم : سلام مرینت .بعد پدر و مادر مرینت از ما با ماکارون های بسیار خوشمزه پذیرای کردن.بعد رفتیم تو اتاق مرینت .گفتم:اااا،مرینت.این همه عکس از من تو اتاقت چیکار میکنه؟مرینت قرمز شد ولی پاسخی نداد?. بعد بهش گفتم : نظرت چیه به پدر و مادرت بگیم کی هستیم.مرینت:نه این فکر بدیه چون ...چون که اگر اونا بفهمن ما کی هستیم شاید خطرناک باشه.منم دیگه بحث رو ادامه ندادم.
از زبان آدرین :
وقتی رسیدم خونه ناتالی جلوی درب و گفت پدرتون تو اتاقش منتظرته آدرین.بعد که رفتم تو پدرم گفت: متاسفانه خاله امالی فوت کرده و فیلیکس قرار پیش ما بمونه.آدرین:چیی، خاله امالی فوت کرده امکان نداره. آخه،آخه اون که خیلی جوون بود. پدرم چیزی نگفت ولی صورتش میگفت که خیلی ناراحت بود . منم رفتم تو اتاقم دیدم که فیلیکس خیلی ناراحته مثل داره مثل ابر بهاری گریه میکنه. رفتم پیشش و گفتم فیلیکس واقعا متاسفم. گفت اول پدرم حالا هم مادرم?، متاسف بودن تو به چه دردم میخوره. بعد رفت اونور. بهش گفتم فیلیکس منم واقعا برای فوت خاله آمالی متاسفم اما ، اما به به قول خودت متاسف بودن ما به چه دردی میخوره. ما باید ناراحت نباشیم. فیلیکس ممنون آدرین واقعا حرفی که زدی بهم کمک کرد.
آدرین: بعد با فیلیکس صحبت کردم و قرار شد از فردا به مدرسه ما بیاد.فردا که به مدرسه اومد . بعد که مرینت اونو دید اومد و بهم گفت : این همون پسر خاله ت نیست که میخواست با ارباب شرارت همکاری کنه. بعد بهش گفتم که مادرش مرده و قراره چند وقتی پیش ما بمونه، به خاطر همین منم راضیش کردم که بیا. مدرسه ما . مگه مشکلی داره؟ درسته اون موقع مشکل داشت ولی الان درست شده . مرینت منو کشید کنار و گفت وقتی که خودشو شکل تو درآورده بود می خواست منو ببوسه.و سوال اینجاست که از کجا فهمیده تو عاشق منی. به خاطر همین من بهش مشکوکم.
بعد با کلی زحمت مرینت رو راضی کردم که فیلیکس عوض شده و دیگه اون فیلیکس قبلی نیست و مطمئناً دیگه درست شده.مرینت :باشه حالا که تو میگی قبوله . بعد رفتیم سر کلاس.بعد کلاس به مرینت گفتم امشب ساعت ۷ رو برج ایفل میبینمت و بعد با فیلیکس به سمت خونه حرکت کردیم.وقتی رفتیم خونه فیلیکس گفت :میشه بری و تخته شطرنجت رو بیاری تا بازی کنیم.بعد رفتم بالا تا پیداش کنم.پلگ اومد بالا و گفت آدرین بدبخت شدیم.
گفتم :چی شده پلگ پنیرت گم شده. نه خیلی بدتر پسر خالت معجزه گر پروانه را برداشت و گذاشت تو جیبش فکر کنم میخواد ازش استفاده کنه. اگر از راز معجزه گر ها باخبر بشه چی. باید بهش بگین پلگ و گر نه بدبخت میشیم. اگر پسرخالم دوباره به آدم بدی بشه فکر کنم دوباره باید با ارباب شرارت و شرور هاش بجنگیم. بعد رفتم پایین و گفتم فیلیکس یک چیزی روی میزم بود که گم شده. تو ندیدیش؟ فیلیکس گفت: نه من ندیدمش چه اندازهای بود.گفتم: یک چیز کوچولو شبیه پروانه بود. و گفت من ندیدمش.بعد رفتم بالا و به پلن گفتم باید این رو به دختر کفشدوزکی بگیم.بعد دیدم ساعت ۶:۳۰ و یاد قرارمون با دختر کفشدوزکی روی برج ایفل افتادم.
تبدیل شدم و رفتم رو برج ایفل. دختر کفشدوزکی زودتر از من اومده بود و من هم ماجرا رو تعریف کردم و اونم گفت : میدونستم که فیلیکس هنوز آدم بدیه و ما باید اون معجزه گر رو ازش بگیریم و گرنه امکان داره از اون معجزه گر استفاده کنه و دوباره شرور بسازه ، ما دوباره ما مجبور بشیم که با شرورها بجنگیم. بعد گفتم یه فکری دارم اگر ما بتوانیم آن را خانه کنیم که این چیز خطرناک استفاده ازش باعث میشه اتفاق های بدی بیوفته شاید معجزه گر را به من بده.
بعد گربه سیاه تایید کرد و گفت فکر خوبی به بانوی م بهم گفت :فکر نکنم که معجزه گر کفشدوزک بهت این قدرت ایده دهی خوب رو داده باشه .چون تا حالا دیدم که تو حالت عادی ات هم چنین ایده های خوب دادی.بعد خندید و منم گونه اش رو بوسیدم.بعد از هم خداحافظی کردیم.خواستم برم خونه که یهو...
لطفا نظراتتون رو کامنت کنید.
فردا منتظرتون هستیم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
عالی مثل همیشه ولی یه سوال مگر دختر کفشدوزکی معجزگر پروانه رو از کلویی نگرفت پس چرا معجزگر داخل خونه آدرین بود
سلام .ممنون که خوندید.تو قسمت بعد این قضیه توضیح داده می شه.
من اولین کسیه که خوندم
دروغ نگو چرا میگم دروغ نگو چون بعضیا ۳ ساعت پیش دادن و تو ۴ ساعت پیش?