این داستان زندگی یه دختر به نام الناست که به طور اتفاقی صاحب یه قدرتهایی میشه..... پس از اون با ماجرای های زیادی روبه رو میشه اما در یکی از این اتفاقات پسری را می بینه که.....?
داشتم وسایل را داخل ماشین میزاشتم که یهو یکی منا صدا زد یه لحظه شوکه شدم پشت سرم را نگاه کردم ....اما کسی نبود تو این فکر بودم که یهو پدرم گفت:وسایل را گزاشتی؟ النا:اره بابا گزاشتم...کی راه میوفتیم؟ پدرم:صبر کن مادرت بیاد راه میوفتیم ...سوار ماشین شدیم هندزفری را توی گوشام گزاشتم و آهنگ مورد علاقم را گزاشتم قرار بود با خانواده مادرم بریم مسافرت اما هرچه قدر به مقصد نزدیک میشدیم
اما هر چه قدر نزدیک مقصد میشدیم حال من عجیب تر میشد رسیدیم و همه وارد ویلای پدربزرگم شدیم من و دختر خالم و دختر داییم توی یه اتاق بودیم پس از شام با دخترا نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن لورا ( دختر خالم ) : هیییی کاش الان اون اینجا بود من: کی؟ کاساندرا(دختر داییم): عشقش را میگه! من : شما ها هم خلید آخه دختر ۱۵ ساله را چه به عاشقی لذت نوجونیتون را ببیرید لورا: یعنی تو عاشق نشدی؟من : اگه مثل تو خلم؟؟!
نصف شب بود که یهو یکی منا صدا زد پاشدم و اطرافم را نگاه کردم لورا و کاساندرا خوابیده بودن کسی بیدار نبود یهو از لای پرده ( پنجره رو به دریا بود)درخشش آبی رنگی را حس کردم بی سر و صدا به سمت ساحل رفتم ولی دیگه خبری از اون درخشش نبود که ناگهان
یه خانم سفید پوش را پشت سرم دیدم از ترس جیغ زدم ولی انگار اون خانمه صدام را خفه کرده بود(نمیتونستم صحبت کنم)... گفت:دلیل این نگرانی چیه عزیزم؟ تو دختر واقعی من هستی نگران نباش یه مادر به دخترش صدمه نمیزنه بعد یهو با صدای بلندی گفت: واتر ..و نیرویی اسرار آمیز از جنس آب به درون قلبم فرو رفت بعد خانمه گفت این نیروی آب یکی از چهار عنصر اصلیه تو باید
سه عنصر دیگه را پیدا کنی .... ما یه خانواده چهار نفره بودیم پدر تو در درونش عنصر آتش را داشت من عنصر آب را برادرت عنصر خاک را و خواهرت عنصر هوا را به دلیل عشق زیادی که در خانواده ما بود عنصر پنجمی زاده شد اون عنصر عشق بود که در واقع تو بودی ❤این قدرت ها نسل به نسل منتقل شده ولی در زمان ما ارواح سیاه که از قدرت عناصر تغذیه میکردن بیدار شدن و جنگی بین ما صورت گرفت پدرت برادرت و خواهرت برای همیشه مردن و عناصر اونها در ابتدای جهان پنهان شدن تو باید با استفاده از عنصر آب و عنصر خودت بقیه را پیدا کنی و جلوی ارواح سیاه را بگیری
۴عنصر به وجود آورنده جهان هستند اگر نابود بشن به دنبال انها دنیا هم نابود میشه هر کی این ۴ تا را با هم داشته باشه قدرت کنترل جهان را هم خواهد داشت من که تا اون موقع گیج و منگ بودن گفتم چرا خودت اینکارو نمیکنی از یه دختر ۱۵ ساله چه انتظاری داری؟؟؟ گفت: من نمیتونم چون توانایی کنترل ۴ تاش را ندارم ولی تو داری تو ساخته شده از عشقی و یهو ناپدید شد
با فکری پر از سوال به اتاقم برگشتم ولی نتونستم بخوابم نزدیکای صبح کمی خوابم برد ...
النا النا بیدار شو ...باشه باشه بیدار شدم رفتم پایین دست و صورتم را بشورم آب را که باز کردم و دستم را زیرش گرفتم یهو فشار آب به اندازه فشار یه رود شد و به همه پاشید مامانم و خالم هم خیس شدن مامانم گفت : چیکار میکنی النا الان که وقت آب بازی نیس گفتم ببخشید و از شستن دست و صورتم منصرف شدم
بعد از ظهر همه رفتیم لب دریا تا آب بازی کنیم که یهو داییم به من آب پاشید منم حواسم نبود یه مشت آب برداشتم بهش پاشیدم ولی ای کاش
نظرتون را توی کامنت ها بنویسید ممنون که داستانم را خوندید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
خیلیییی قشنگهههه ادامه طولانی تر بنویس چه وضعشه
این داستان رو از خودت نوشتی؟
قشنگ بود خوشم اومد ممنون زودتر قسمت بعدی رو بزار