قسمت دوم ادرینت.امیدوارم خوشتون بیاد.
به کاگامی گفتم منو ادرین عاشق هم بودیم فقط نمیدونستیم چجوری بهم بگیم.کاگامی گفت امروز فردا مشخص میشه...رفتم به سمت پارک.الیا هم اونجا بود.براش تعریف کردم.گفت منو نینو هم قراره به مراسم رقص بیایبم.اونجا همو میبینیم.رفتم خونه.لباس قرمزم رو پوشیدم و یه کفش مشکی.ادرین به من زنگ زد.گفت بانوی من من جلو درم و منتظر شما هستم.رفتم پایین...
از دید ادرین
مرینت خیلی زیبا شده بود.لباس قرمزش خیلی اونو جذاب کرده بود.دستش رو گرفتم و سوار ماشین شدیم.با خودم گفتم بهتره یه شاخه از دست گل رز رو بهش بدم.یه شاخه برداشتم و گذاشتم رو موهاش.حالا خیلی زیبا شده بود.گفت آو ادرین...تو خیلی خوبی?❤
یهو یه ماشین زد به ماشین ما.از دید مرینت.شیشه ها شکست و ادرین یهو فریاد زد.ماشین چندین دور چرخ زد.بادیگاردش خیلی وقت پیش از ماشین پرت شده بود.الان منو ادرین تو ماشین بودیم.ماشین وایستاد.من بزور پیاده شدم و رفتم کمک ادرین.دیدم دست ادرین خونی بود.شیشه به دستش رفته بود...
کمکش کردم بیاد بیرون گفتم ادرین باید بریم بیمارستان.گفت ولی مراسم،مراسم برای تو بود.گفتم یعنی چی؟گفت مراسم رو من برای تو تشکیل داده بودم.گفتم ولی نمیشه بیا بریم دکتر.گفت اگه الان یه باند بخریم میتونم این زخمو بپیچونم لباسمم کثیف نشده.گفتم ولی...گفت لطفا بیا.گفتم باشه ولی خیلی کم...
یه باند همیشه تو کیفم بود.شیشه رو در اوردم و دستش رو باند پیچی کردم.خودمم هیچی به غیر از چندتا کبودی نشده بود.رفتیم به مهمونی.به سمت الیا و نینو رفتیم.نینو گفت چه زوج خوبی.من قرمز شدم.اهنگ ملایم پخش شد.منو ادرین رقصیدیم.
سرم رو گذاشتم رو شونه ادرین اونم منو از کمر بغل کرد.باهم میرقصیدیم.یهو کلویی و کیم رو دیدم.کیم برای رقص با کلویی التماس میکرد و کلویی هم مثل همیشه.مراسم تموم شد.منو ادرین زخم و زیلی راه میرفتیم.به سمت رود خونه رفتیم.هی به زخمامون میخندیدیم.اون میگفت فک کنم این به این معنیه که منو تو واسه هم نیستیم?گفتم عههه شوخیشم مسخره هست?گفت باشه باشه ببخشید.
ادرین به من گفت بانوی من دوست دارید فردا ساعت 6 عصر همو تو همینجا ببینیم؟گفتم خوبه ببینیم.گونم و بوسید و منو خونه رسوند.مامانم گفت خوشبخت بشی دوخترم☺گفتم مامان این یه دوستی ساده هست.گفت باشه باشه میبینیم.
از دید ادرین...خونه رفتم خودمو رو تخت پرت کردم.پلگ گفت شاید بهتره به این کوامی بدبخت گرسنه پنیر کممبر دوست هم فک کنی.گفتم راستی اصلا یادم نبود.یه پنیر بهش دادم.گفت بهتره حواست باشه که تو هویت لیدی باگو میدونی و بهتره که یه راز نگهش داری.گفتم پلگ حواسم هست ادامه داد درضمن تو یه خونه مخفی داری.اونم مخفی نگه دار.گفتم مامان پلگ میدونم.پلگ اعصابش خورد شد.از دید مرینت...
صبح شد.رفتم کامپیوتر رو روشن کردم و تقویم رو نگاه کردم.تولد ادرین امروزه.شاید میخواد جشن بگیره?تیکی گفت حرفت بی معنی بود.انقدر مشغول طراحی و دوختن کادو ادرین بودم حواسم نبود ساعت 5 و نیمه!با همون لباس همیشگیم رفتم اونجا که یهو کاگامی رو دیدم که...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جالب بود و زودتر بعدی رو بساز چون منتظرم
تو خیلی خوبی?