ممنون بابت نظرات خوبتون واقعا خوشحالم کردید??منم سعی میکنم ادامه داستانو زود بزارم???
از زبان آدرین/مرینت یه لحظه ایستاد و بعد چند ثانیه بیهوش شد.سریع رفتم بغلش کردم.باورم نمیشد تمام مدت لیدی باگ عاشقم بوده و نفهمیدم.سریعا رفتم آب آوردمو زدم به صورتش وقتی به هوش اومد چند ثانیه تو چشمای هم نگاه کردیم اما انگار مرینت خجالت کشید و سریع بلند شد.یکم ایستاد تا حالش بهتر شه . بعد که انگار متوجه قضیه شد سریع گفت:آها چیزه آدرین ..یعنی چیز....اممم...من منظورم اینه که از آدین متنفرم... نه نه متنفر نیستم ولی دوستش ندارم آخه...
پریدم وسط حرفش. دستمو دور کمرش حلقه کردم و یه بوسه چند لحظه ای به لب هم داشتیم میکردیم که (?بر خرمگس معرکه لعنت?)پلگ: اهم . خب آدرین راستش هنوز منو قند عسل و ویز اینجاییم و داریم میبینمتون. اگه کاری دارین میتونین بزارین برای بعد.مرینت سریع هول شد و ازم فاصله گرفت.با لحن عجیبی گفت: اما..اما تو ..آخه با کاگامی..نمیشه آدرین . من نمیخام رابطتونو بهم بزنم?گفتم: نه نه مرینت. من میخام رابطمو با کاگامی بهم بزنم بخاطر عشقم که تو هستی . من از زمانی که لیدی باگو دیدم عاشقش شدم و الان که دیذم تو مرینتی شگفت زده شدم.
از چشم مرینت/تیکی نزاشت آدرین حرفشو تموم کنه و گفت: مرینت !مرینت!شب شده.حالا پدر و مادرت میان تو اتاقت تا برای شام صدات کنن.قیافه تیکی?قیافه من? قیافه آدین?آدرین گفت :اما بانوی من کاشکی بیشتر پیشم میموندی.منم گفتم باشه پیشی ولی برای بعد. آدرین دستمو گرفت و گفت :مرینت من دوستت دارم. منم خب راستش نمیدونستم چی بگم و لپام سر شده بود که یدفه:مرینت مگه با تو نیستی دارم میگم بدو بریم...
:باشه تیکی باشه. و یه لبخند اینجوری? به آدرین زدم و رفتم . این رویایی ترین شب زندگیم بود ولی نمیخاستم دل کاگامی بشکنه.وای خدا باید چیکار کنم. یعنی تمام وقتی که من به آدرین احساس داشتم اونم به من حسی داشته ولی من نمیدونستم که اونم به من حس داره . وای مرینت همه چیو قاطی کردی. بالاخره رسیدم خونه و پردیم تو اتاقم . گفتم:تیکی باورت میشه ؟?آدرین منو بوسید?اما نه اون به کاگامی حس داره☹️تیکی شما کوامی ها تاحالا عاشق هم شدید؟
تیکی:خب راستش تمام نگهبانا به گفتن که ما نباید عاشق بشیم. مرینت : آخه چرا ؟؟؟ + چون اگر هم عاشق بشیم و بخایم ازدواج کنیم، با به وجود اومدن یه فرزند ،همراه کوامی یه معجزه گری ساخته میشه که امکان داره هرکس ازون استفاده کنه ،یه بلایی سرش بیاد. -وای خدای من چطور؟ +قدرت بینهایتی توی معجزه گری که ساخته میشه به وجود میاد و همین باعث اختلال میشه. -چه جالب . اما چرا استاد فو اینو بهم نگفته بود؟ (مامان مرینت از بیرون اتاق):مرینت ! مرینت! دخترم بیا پایین برای شام. -اومدم مامان .
بعد از شام رفتم داخل رخت خوابمو به عکسای آدرین که روی دیوارم بود نگاه کردم . تیکی: مرینت . اون واقعا دوستت داره . -اما پس چرا وقتی کاگامی بوسش کرد ادامه داد به کارش؟ +خب شاید نمیدونسته که لیدی باگ آدرینو دوست داره . -آره تیکی شاید حق با تو باشه . (از نگاه آدرین)وقتی لیدی باگ رفت منم رفتم خونه و چند دقیقه بعد ناتالی برای شام صدام کرد. رفتم شام بخورم و ایندفه پدرم هم پیشم بود . تمام مدتی که داشتم شام میخوردم به وقتی که با مرینت گذروندم فکر میکردم . بعد از شام کاگامی اومد پیشم و باهم رفتیم داخل اتاقم . خواست بغلم کنه که یکم رفتم عقب.
اولش یکم جا خورد و بعد دوباره خواست بغلم کنه که باز هم رفتم عقب . بهش گفتم : راستش کاگامی میخام درمورد چیزی باهات صحبت کنم . میدونم که خیلی منو دوست داری و خب منم نمیتونم دلتو بشکنم . اما کاگامی ....چطور بگم؟ همونطور که پشت سرمو میخاروندم کاگامی گفت : مشکلی نداره آدرین . -چی؟ +میدونم که عاشق یکی دیگه ای و منو نمیخای. پس بزار به عنوان یه دوست معمولی پیشت باشم?خیلی خوشحال شدم ازینکه درکم کرد .حدود یک ساعت بعد کاگامی رفت و ناتالی هم رفت دسشویی.(?یکی نیس بگه الان دسشویی رفتنش چی میگه ?) داشتم میرفتم بخابم که دیدم لای در اتاق پدرم بازه و یدفه پلگ گفت: وایسا آدرن. اون نوروعه. -چی نورو؟ نورو دیگه کیه؟ +کوامی هاک ماث .دوباره که رفت ببینه چیزی نبود ولی من فک نمیکردم که پلگ راست میگه.یعنی فکر میکردم خیال کرده.
ببخشید که از سوال هفت تموم کردم.ولی قول میدم دفعه بعد از سوال هشتم یا نهم تمام کنم❤
?حتما نظر بدید پارت های بعدی رو هم زود میزارم.?
❤❤ممنون بابت حمایت هاتون و خوندن داستان❤❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیه😍
وای. معذرت از تمام کسانی که داستانو میخونن .داستان ترتیبش بهم خورده