اینم بخش چهارم داستان.ممنون بابت وقت گذاشتن.امیدوارن لذت ببرید.لطفا نظرات فراموش نشه.??
همین که برگشتم برم به بچه ها کمکم کنم که اون گل رو شکست بدن دیدم بزن بکش تموم شد???با خودم گفتم(اخه چرا????بابا من بزن بکش رو دوست دارم)و شروع کردم به فحش دادن.???جالبه خودم رو فحش میدادم???.در هر حال ناراحت بودم.
همه داشتن حرف میزدن که دیدیم هوا داره تاریک میشه.هیکاپ به مرینت گفت(میتونی چند تا چوب گیر بیاری؟)مرینت سرش رو خاروند (چرا؟)خنده اش گرفت(داره تاریک میشه.توی تاریکی شب به نور نیاز داریم.)مرینت که تازه همه چی رو گرفته بود گفت(ای وای ببخشید??????)که صدای راپونزل اومد(من اوردم.?شما در حال عیبجویی بودین)نشستم روی سنگ.حال و حوصله ام کلا رفته بود،که یه هو صدای مریدا بلند شد(نظرتون در مورد یه کم غذا چیه؟)اسم غذا رو که شنیدم چشام برق زد??(من که گشنه ام.???خیللللییییییی)
یه نگاه به غذا کردم یه نگاه به ظرف??بعد اروم به بقیه نگاه کردم.رنگ همه پریده بود?!!!بعد به بالای سرم نگاه کردم دیدم مریدا ملاقه به دست بالای سرم وایساده????ابدهنم رو قورت دادم(خدایا به جوانیم رحم کن???)
پرسیدم(مریدا حالا من باید اول بخورم؟?)با اخم گفت(بله.شما اولید.هر چی باشه تو از همه گشنه تری?)به غذایی که مریدا پخته بود نگاه کردم.با یه نشت گل و گیاه که دم دستش بود یه غذای من دراوردی درست کرده بود که توی ظرف جلوی من داشت قل قل میکرد??
السا پرسید(حالا چی قاطیش کردی؟)درحالی که به ظرفم خیره مونده بودم گفتم(مگس و سوسک!!!!!!!)????داشت اشکم در میومد.توی غذا قشنگ سوسک داشت بال بال میزد????》
از زبان السا《همه نگران بودیم و میخواستیم یه جوری مریدا رو بپیچونیم که بیخیال اون غذا که از توش سوسک در اومده بود بشه ولی نمیشد.??در حال تلاش بودیم که من صدایی شنیدن(السااااا!السااااا!)صدای انا بود!!?
رفتم نزدیک درختها که دیدم صدا از لابه لای درختها داره میاد!)بی توجه به بقیه رفتم دنبال صدا(الساااا،السااا)نمیدونم چقدر ولی خیلی دویدم(انا،انا کجایی؟?)نگران انا بودم.اون همش به خاطر من تو دردسر میوفته، اما تنها کسیه که منو باور داره?که یه نفر رو دیدم.چون تاریک بود درست معلوم نبود،ولی میتونستم حدس بزنم ادمه.دویدم سمتش(انااا??)ولی وقتی بهش رسیدم.....??
》از زبان رویا《داشتیم حرف میزدیم و کم کم مدفق شدیم که غذا رو از ذهنش بیرون کنیم?که من خواستن یه کم حس و حال تدگرس رو وارد جمع کنم?گفتم(راستی بچه ها،تا حالا اسم زامبی رو شنیدید؟)و شروع کردم به قدم زدن دور تا دور اونا.???گفتم(جک و مرینت هیچی نمیگید.یه چالش واسه شما????)مریدا که دید من دارم ترسناک حرف میزنم پرسید(مگه زامبی چیه؟)
رفتن جلوی درختها(زامبی ها یه مشت ادن هستن مثل من وشما ولی ترسناکتر،اونا اکثرا صورت ک بدنشون ناقصه و همینطور علاقه مندند که ادم بخورن????)وقتی نگاهشون کردم ترسیده بودن.》از زبان جک
《ما همه فهمیده بودیم که رویا قصدش ترسوندن ماست کلی در عین حال که داشت حرف میزد و زامبی ها رو توضیح میداد یه نشت ادم رو دیدیم که دارن از دورو بر به ما نزدیک میشن???》
از زبان رویا《وقتی دیدم ترسیدن با خودم گفتم من چه قده خفنم???(نگو از یه چی دیگه ترسیده بودن?)راپونزل در حالی که عقب عقب میرفت پرسید(اونا ؟)متعجب نگاهش کردم(???)و وقتی پشتم رو نگاه کردم....(واییی،برو کنار....)السا بود
با هم برخورد کردیم و مرت شدیم روی زمین.داغ کروم(چرا هی من؟????)و خواستم بازم خودم رک فحش بدم که راپونزل با چشمای متعجبش پرسید(اینا زامبین؟)به روبه روم نگاه کروم(اینا؟اونم زامبی؟بابا اینا به این نازی رو داری با زامبی مقایسه میکنی؟؟)و نزدیک یکی از اونا شدم.یه مشت چند تا ادم کوچولو بودن که پنج تا پنج تا رو هم ایستاده بودن و شکل یه ادم گنده رو درست کرده بودن.صورتش رو لمس کردم(دختر کوچولو چه نازی!?)السا گفت(نه رویل مراقب باش?)که یه هو اون کوچولو منو گرفت و پرتم کرد سمت درخت????
امدوارم خوشتون اومده باشه.?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (2)