گیلیلیلی نمیدونم بخش معرفی چی بنویس_
گویی امروز، جهانِ عالمیان به رویم گشوده شده است. همیشه میان آدمهایی بودم که مرا نمیدیدند و زیر پا خرد میکردند. در جهانی زندگی میکنم که نوک پرندگانش با تکهای نخ بسته بودند تا هنگام طلوع خورشید آواز سر ندهند. من در آن جهانی که هیچکس نمیدانست وجود دارد زندگی میکردم و در عالم پوچ خود بودم. تو به این جهان، وجود بخشیدی.
همیشه در کنار پروانههایم بودی. همیشه آن نت بینقصی بودی که هرچه تلاش میکردم نمیتوانستم خلق کنم. پریزادی بودی که فرشتگانِ بیلیاقت طردت کرده بودند؛ پریزادی که هنوز نمیدانست از مردمانِ خاکستریرنگ، فراتر است. شاید تو تنها پریزاد من بودی. هیچگاه نمیدانستم پروانههایم از کجا به پرواز درمیآیند و به سویم میآیند؛ اما اکنون میبینم که تو در آنها روح میدمیدی.
به من قول داده بودی دستم را رها نمیکنی، که همانقدر که میدوی بگذاری من هم همراهت بدوم. ما اینجاییم، در دشتی که تازه شکفته، میان ستارههایی که نمیدانیم کی خاموش میشوند. تو همیشه ستارهی قطبی من بودی، دنبالت میکردم حتی مقصدم ناکجاآباد موعود میبود.
من در اقیانوسی مشکیرنگ که نور خورشید به آن نمیرسید غرق میشدم. تکهیخی ترکخورده مرا به قعر جهنم میکشاند و این عالمیان بودند که مرا در آنجا زنجیر میکردند. ولی تو پریزادی بودی که دستانم را گشود و آنقدر لبخند بر لبانم نقاشی کرد که درد دستبندها را فراموش کردم. من همیشه محو تو بودم، جز صدایت چیزی در گوشهایم طنین نمیانداخت، جز چشمهایت چیزی به چشمانم نمیآمد.
دیگران هم بر لبانم لبخند نقاشی میکردند، اما لبخندی که پریزادم بر لبانم میکشید، در رگهایم حل میشد و با خونم در تمام تنم جریان مییافت. پروانهها با تمام وجودشان پرواز میکردند. پریزادم، شاید فرشتگان در طرد تو اشتباه نکرده بودند؛ شاید تو هرگز برای آسمان ساخته نشده بودی. شاید جای تو همینجا بود، میان خاکستریانی که رنگ را از یاد برده بودند، پرندگانی که آواز را گم کرده بودند و پروانههایی که از پرواز میترسیدند. من هیچگاه نفهمیدم چرا از میان تمام جهانها، جهان مرا برای ماندن انتخاب کردی.
اگر روزی دیگر در این جهان نباشی، ستارهها همان ستارههایند، دشت همان دشت است و پروانهها هنوز به سویم میآیند. اما هیچکدام نمیدانند تو که بودی. هیچکدام نمیدانند که روزی، در میان تمام عالمیان، کسی پیدا شد که مرا از نو آفرید.
پریزادم، اگر روزی ستارهی قطبی هم خاموش شود، اگر دشت بار دیگر به خواب رود و پروانههایم راه آسمان را از یاد ببرند، من هنوز اینجا خواهم بود. نه برای آنکه بازگردی؛ نه برای آنکه دستم را بگیری. میمانم تا به یاد بیاورم که روزی، کسی مرا دید؛ صدای پرندههای خاموشم را شنید و به جهانی که وجود نداشت... جان بخشید.
خسته نباشی ،چه قلمی ..🌷
ممنونم 🫂
حاجی عالی بود
یعنی از عالی بالاتر داشته باشیم اونههه
قاشقتم زن 🫵🏻
زیبا بوددد
ممنونممم ✨
خیلی قشنگ بود.🌚واقعا آفرین بهت.🛐🛐
وای بوس بهتت 😭
بسیار زیبا و عالی بود نگارشش
خسته نباشی ✨
ممنونم چشمات قشنگ میبینه ✨
چقد قشنگ مینویسیییییی وای
خسته نباشی آفرینن💕
فدات شممم نازمم چشمات قشنگ میبینن 😭😭😭😭
🛐🤌🏻
دبیرمون خدایی از نوشته هات خیلی خوشش اومده
فردا باید ببرم اینم براش بخون-
وای فدایی داری هانی 🌚🤏🏻
سال پیش یکیشو خواستم واسه معلمم بخونم و اینجوری بود ک نههه
چرا؟ چون من دانش اموز فیوریتش نبودم ✅
به به عالیییی
بوس برای شماا
خیلی زیبا بودد
لطف داریی بوجوموجوو 😭
یکی از بهترین و پر معنا ترین شعر هایی بود که خوندم خیلی قشنگ بود متناش شاعرانه و پر معنا خیلی قشنگ بود✨🌌
فدات بشم نازنازکم 😭