سکوت، فاصله و انتظار، رنگی میگیرند و حضوری پیدا میکنند. زبانی ساده اما لایهدار، با تصاویری چون پنجره، مه، آب و خاطره، حالوهوایی میان خواب و بیداری میسازد. اینجا چیزی گفته نمیشود، اما همهچیز شنیده میشود💤
شب بود. آسمان نفس نمیکشید و پشت پنجره، چیزی شبیه دریا خوابیده بود. ماه نبود؛ فقط سکوتی بود که رنگ داشت. نه سیاه، نه روشن. باد آمد و بوی نم. صدای موج نبود، اما انگار کسی از آنسوی مه صدا میزد. کسی که نامش را نمیدانستی. چراغی روشن شد، بعد خاموش. و آن سکوتِ رنگی دوباره برگشت؛ مثل خاطرهای که نمیرود، مثل نگاهی که فراموش نمیشود. صبح که شد، پنجره خیس بود. شاید از باران.
باد خوابید و پنجره تاریکتر شد. آن حس سنگینتر نشست،جایی میان سینه و گلو. کسی راه میرفت. صدای پا نبود، اما حضورش بود. مثل بویی که از اتاقی خالی میآید، مثل اسمی که روی زبان میچرخد و گفته نمیشود. ساعت ایستاده بود و عقربهها خسته. آنسوی شیشه، دشتی بود که آب در آن نفس میکشید. نه موج، نه طوفان؛ فقط تپشی آرام، مثل نبضِ کسی که خوابیده. شیشه سرد بود، سردتر از آن که فکرش را بکند. و در آن سرما چیزی بود شبیه آرامش. آرامشی که میترساند.
بعد چشم بست. و پشت پلکهایش، باز همان بود. همان سکوت، همان فاصله، همان چیزی که نه میرفت، نه میماند. نفس کشید. هوا مزهٔ نم داشت، مزهٔ چیزی که سالها پیش رفته بود. و او هنوز همانجا ایستاده بود، رو به شیشه، رو به آن دوردستِ بینام. صبح که شد، پنجره خیس بود. قطرهها آرام میلغزیدند، مثل کلماتی که کسی نگفته بود.
لبخند زد. لبخندی که مالِ خودش نبود، مالِ همان شب بود، مالِ همان سکوت. بعد دست کشید روی شیشه، خطی کشید در بخار، و باز پاک کرد. چیزی ننوشت. آفتاب آمد، اما گرم نبود. نور، رنگِ خودش را نداشت. مثل کسی که وارد اتاقی شود و بداند جایی برایش نیست. او رفت. بیصدا، مثل همان کسی که شب آمده بود. و پشت سرش، پنجره ماند و قطرهها، و آن خطِ پاکشده که دوباره بخار گرفت. هیچکس نفهمید. حتی خودش.
سالها بعد، همان اتاق. همان پنجره، اما پیرتر. شیشه ترک خورده بود و باد از آن میگذشت، بیآنکه کسی را صدا بزند. کسی آمد. ایستاد همانجا که او ایستاده بود. دست کشید روی شیشه. سرد بود، آشنا. و در آن سرما، چیزی را حس کرد که نمیفهمید. مثل بویی که از سالها پیش میآید. مثل نامی که یادت نیست، اما قلبت میشناسد. چشم بست. و پشت پلکهایش، مه بود. و آنسوی مه، سایهای که راه میرفت، بیصدا. کسی که نامش را نمیدانست، اما انگار همیشه منتظرش بود. چشم که باز کرد، هیچکس نبود. فقط پنجره، و آن دوردستِ بینام، و رنگی که هنوز، میان خواب و بیداری، نفس میکشید.
نشست روی زمین، روبهروی پنجره. زانوها را بغل کرد و منتظر ماند. نمیدانست منتظر چه. یادش آمد چیزی گفته بود، سالها پیش. چیزی شبیه وعده. اما کلمات را یادش نبود، فقط طعم تلخشان مانده بود. پیر شد. اما پنجره همان بود. و هر شب، دست میکشید روی شیشه. سرد، همیشه سرد. و آرام میگفت: «هنوز اینجایی؟» هیچوقت جوابی نیامد. تا آن شب آخر، که دستش روی شیشه ماند، و چشمهایش، پشت پلک، باز همان مه را دید. و این بار، سایه ایستاده بود..منتظر.
مه کنار رفت. و آنسوی شیشه، نه دریا بود، نه دشت. فقط نوری بود آرام، به رنگ همان چیزی که تمام عمر دنبالش بود. و در آن نور، صدایی شنید. صدای خودش، از سالها پیش، که میگفت: «من همینجا هستم.» لبخند زد. آخرین لبخند. و برای اولین بار، شیشه گرم بود.
دستش را برداشت. شیشه دیگر سرد نبود. و آن نور، آرامآرام، مثل نفسی که بعد از سالها آزاد شود، از لای ترکها بیرون خزید و اتاق را پر کرد. سایه نزدیک شد. نه ترسناک، نه غریبه. مثل کسی که سالها منتظرت مانده و حالا فقط لبخند میزند. دستش را دراز کرد. و او دستش را گرفت. سبک شد. سبکتر از همیشه. انگار تمام آن سالها، فقط وزنِ انتظار بود، و حالا، رها شده بود. پنجره ماند. قطرهها ماندند. اما اتاق، این بار، خالی نبود.
سایه نزدیکتر شد. کنارش نشست، شانهبهشانه. و او سرش را گذاشت روی آن سایه .. روی چیزی که نمیدانست چیست، اما همیشه میشناخت. نفسش آرام شد. گفت: «خیلی منتظر ماندم.» سایه جواب داد، نه با کلمه، با نوری آرام. و او فهمید. همهچیز را فهمید. آن وعده، آن نام، آن شبها. همهاش همین لحظه بود. چشم بست. و این بار، مه نبود. فقط او بود، و آن نور، و دوردستی که دیگر دور نبود. پنجره ماند. اما او رفت مثل کسی که بالاخره خانهاش را پیدا کرده.
چشم باز کرد. هیچکس نبود. نه سایه، نه نور. فقط پنجره، و آن سکوتِ رنگی که هنوز نفس میکشید. دستش را برد روی شیشه. سرد بود. سردتر از همیشه. و جای دستش، همانجا ماند — تنها. نگاه کرد به اتاق. خالی. به دوردست. خالی. به خودش. و برای اولین بار، فهمید که آن سایه، آن نور، آن صدای آرام همهاش خواب بود. خوابی که سالها با او ماند، و حالا رفته بود.
فرصت ناظریییی