نمیدانم چه کسی هستم.
نمیدانم چه کسی هستم. سالهاست که میان کتاب های تاریخ گم شده ام. قلبم، که زمانی پر از مهربانی و گرمی و امید بود حال تبدیل به سنگی سفت و سخت شده است. آیا تا به حال از دیگران پرسیدی که چرا اینگونه شده اند بدون اینکه بخواهید آن فرد را قضاوت کنید؟ خیر. ذات انسان همین است. انگار نیرویی محرک آنهارا وادار به همین کار میکند. من هم همین بودم.
من هم همین بودم. من قضاوت نکردم عوضش مهربانی کردم. محبت کردم. اماّ جوابش چیزی جز ٕ تلخی و سردی نبود. همه ی آنها با تندخویی با من رفتار کردند. اشتباه نکنید.زمانی که گفتم نمیدانم کیستم یعنی دیگر درون خودم را نمیشناسم. نمیدانم واقعاً قبلاً چگونه خوشحال و شاداب بودم یا چگونه به دیگران محبت میکردم تنها چیزی که میدانم و از آن آگاه هستم این بوده که جواب مهربانی همیشه با مهربانی نیست.
من زمانی کودکی بودم. بسیار سرزنده و شاداب. قبل از آنکه بزرگ شوم و با حقیقت تلخ زندگی رو به رو شوم. کودک که بودم، زمانی که شب پرده ی سیاهش را بر کل دنیا می افکند، خیره به ستاره ها نگاه میکردم که مانند پولک هایی بودند درون لباسی گران قیمت. به آنها نگاه میکردم و خیال پردازی میکردم.
به آینده ام می نگریستم. بسیار مشتاق بزرگ شدن بودم. دلم میخواست بدانم قرار است زندگیم ده سال دیگر ، بیست سال دیگر به چه شکل باشد. در خیالاتم غرق میشدم. تصوراتم اینگونه بود. قرار بود فرد بزرگی شوم. قرار بود بهترین آدم روی هستی شوم. قرار بود...
بزرگ تر که شدم دانستم که تمام اینها تصورات خام بچگیم بود. دانستم که قرار نیست در این دنیا که چرخش بر روی ثروت می چرخد و علم در آن جایگاهی ندارد، همه چیز بر وفق مراد انسان پیش رود. انسان همواره دلش راحتی و آسانی میخواهد. یعنی میکند از روش هایی پیش رود تا سختی زیادی نداشته باشد. من هم جدا از انسان ها قرار نگرفته بودم.
اوایل با خود گفتم نگرانش نباش. همه چی درست میشود. بی صبرانه منتظر راه های آسان تری بودم. بعد از یک مدت دانستم که باید تلاشم را بیشتر کنم. اینکار هم کردم. ولی باز هم به موفقیت دست پیدا نکردم. همانگونه که درخت رشد میکند، من هم رشد کردم و بزرگ تر شدم. به آدم های اشتباه محبت های بی جایی کردم و مهربانیم را در جای نادرستش خرج کردم. آن موقع هم هنوز کمی امید مانند شعله ی یک شمع ، درونم باقی مانده بود که سوسو میزد. امّا بزرگ تر شدم.
بزرگ تر شدم. بزرگ تر شدم و بزرگ تر شدم و تا به اینجا رسیدم. متوجه شدم تمام آن خیالات،تصورات،مهربانی ها و همه و همه چیزی جز ٕ تفکرات بیهوده نبود. و حالا من مانده ام و دنیایی که همه در آن ، مرا به دست فراموشی سپرده اند...
بسیار شاهکار بود خسته نباشی.
بسیار بسیار زیبا بود....
خسته نباشید.
خیلی ازتون ممنونم.