بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت .. _ سعدی
این است بدترین و مسخره ترین عادت انسان؛ میدانی چیست؟ وقتی راه را گم میکند بجای لحظه ای ایستادن و تأمل تندتر میرود .. تا به حال شده است دست مادر خود را در کودکی رها کنید و یک لحظه غفلت شما را میان این اجتماع بدون پناهگاهتان رها کند؟ ان لحظه همه ی ما گریه کرده ایم و تند تند راه رفته ایم لحظه ای درنگ نکردیم تا مادرمان خود به سراغ جای اول اید و ما را بیابد .. زندگی انسان همان سکوت پر پیچ و خم ایست که گم شدن در ان فقط و فقط فرار را به همراه دارد و این یعنی فرو رفتن در عمق "فاجعه"!
اما انچیز که گم شدن در ان ترسناک ترین و فاجعه بار ترین و قطعا زیباترین اتفاق زندگینامه یک انسان خواهد بود؛ سکوت اوست! ما اغلب راجب چیزهایی که بیشترین افکار مارا تشکیل داده اند کمتر سخن میگوییم.. زیرا نمیخاهیم زیرا نمیتوانیم زیرا از، ازدست دادن میترسیم و میترسیم که نکند انسانها اگر لب به سخن باز کنیم، از خود کنند، عزیز خسته ی مارا ؛ پس در سکوت خاکستری خود غرق میشویم و ارام ارام ابر ها در اسمان عزا میگیرند که ایکاش شب با تو مهربان باشد دوست من، تویی که در روز لب به سخن بازنکردی تا مبادا عزیزانت را برنجانی .. ایکاش هوای ابری عصر حال تورا بهتر کند، ایکاش مفهموم ابری شدن چیز دیگری بود اما، اما افسوس که افسون میکند افسوس که چشمانش ابری ترین اسمان عالم هستی را صد هیچ شکست میدهد. چشمانی که کمی "نامردی" ست اگر بگویم اما وقتی گریان میشوند بجای غم زیبایی در انها موج میزند چه کنم؟ اخر مگر نمیگویند ما برای عشق به این جهان پا گذاشته ایم؟ پس چطور دوسداشتن چشمان او گناه است!
و به وقت دلتنگی فرقی نمیکند کجا باشی: پشت پنجره اتاقی در پاریس_در خیابان های ارام تهران یا روی پلی معلق در جنگل های افریقا؛ به هر حال، قطعا غروبی برای تماشا خواهی یافت! مگر من چه میخاستم؟ ساده ترین چیز ها، کتاب هایم را میخاهم، هوای ابری، سکوت، چک چک باران و استکانی چای .. من بید مجنون تو بودم.. سایه می انداختم بر روی روحت تا ارام شوی عزیزکم؛ مگر نمیدانی بید های مجنون به راستی مجنون اند، جنون انها از جنس سکوت است از جنس محافظت،، فکری که مرا وادار کرد شب ها کنار درختان بید قدم بزنم تا کمی از فکرش بگذرم اما او.. چنان هوا بود برای درخت؛ وسط خیابان مرا به گریه انداخت و هر بار ارزو میکردم ای کاش من هم به هیچ چیز اهمیت نمیدادم و حقیقت این بود،هیچ راه فراری نبود و من .. اما اما اهمیت میدهم! بسیار هم اهمیت میدهم!
به راستی انان که حرفی برای گفتن دارند هرگز حرف نمیزنند. انان حرف هایشان را با سکوتشان میزنند و درست است! بستگی دارد شما که باشید .. اگر بتوانید خواهید خواند رفتار این خسته ی مجنون را. اما شخصیت من دفتریست باران خورده و رها شده در باد میان هوای ابری، تو مرا نخواهی شناخت چون من در صد راه با انچه تو دیده ای توفیق خواهم کرد؛ هیچکس "من" واقعی را ندیده و همان بهتر که هیچکس مرا نبیند اینطور فکر های بیش از حد من کمتر خواهند شد، شخصیت پیچیده ساده نمای من ارام خواهد گرفت. بارش ابر های بهاری چشمانم خواهد ارامید .. درد دلی بود بی مقصود، تنها بگویم خاکستری است هر انچه میان من و من است و من هیچ میلی به ارامیدن در اجتماعی که بیمار است برای اجتماعی بودن ندارم؛ ای عزیز خسته از سفر -
ناظر بودم🌹
فرصت خون آشامی 🌝
شاهکار بوددد
سکوت خاکستری ؛ به لیست بهترینها افزوده شد.
توسط هه جو؛
ـ
مرسی خوشگلکم؛
سکوت خاکستری ؛ به لیست جالب افزوده شد.
توسط Maya
ـ
فدات بشم ممنون؛
خیلی قشنگ بودد
فداتبشم مرسی از نگاه زیبات.
🌛🌜
نازنازناز وای؛)
چه ترکیب جالبی شد ولی!