اما من باید رفتن تو را زود تر میفهمیدم باید میفهمیدم.
اما باید میفهمیدم... باید از همان روزی که سکوتت از حرفهایت بیشتر شد، از همان لحظهای که لبخند زدی اما چشمهایت دیگر همراه لبخندت نبودند، میفهمیدم چیزی در میان ما آرامآرام دارد تمام میشود. باید میفهمیدم آدمها همیشه با یک خداحافظی نمیروند؛ گاهی مدتها پیش از رفتنشان در سکوت از تو فاصله میگیرند و تو، آنقدر به بودنشان عادت کردهای که حتی وقتی روبهرویت ایستادهاند، صدای دور شدنشان را نمیشنوی.
باید میفهمیدم وقتی دیگر از فردا حرف نمیزدی، وقتی «ما» کمکم از جملههایت افتاد و جای آن را سکوت گرفت. باید میفهمیدم وقتی دستت را پس کشیدی و من برای آرام کردن خودم هزار دلیل کوچک ساختم؛ خستگی، دلگیری، حواسپرتی... جز همان یک حقیقتی که دلم نمیخواست ببینمش. چه عجیب است آدم؛ وقتی از حقیقت میترسد، گاهی زیباترین دروغ را برای خودش میسازد و آنقدر به آن پناه میبرد که حتی صدای شکستن قلبش را پشت دیوارهای امید نمیشنود.
حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم رفتنت از آن روز آخر شروع نشده بود. تو بارها رفته بودی و من هر بار با خاطرهای از تو دوباره بودنت را باور کرده بودم. در خندههایت سایهای از خداحافظی بود، در سکوتت هزار حرف نگفته، و در چشمهایت پاییزی دور که من، از سرِ دلبستگی، بهار صدایش میکردم. من همهی نشانهها را دیده بودم؛ فقط نخواسته بودم بفهمم. چون بعضی حقیقتها آنقدر سنگیناند که آدم ترجیح میدهد نفهمد، تا مجبور نشود با رفتن کسی که دوستش دارد روبهرو شود.
باید میفهمیدم آن آخرین خداحافظی فقط یک کلمه نبود. باید میفهمیدم آن نگاه کوتاهت شاید آخرین تصویری بود که از من با خودت میبردی. کاش همان لحظه زمان برای چند ثانیه میایستاد؛ کاش میدانستم این آخرین باریست که صدایت را میشنوم. شاید میگفتم نرو، شاید دستت را میگرفتم، شاید تمام حرفهایی را که ماهها در سینهام پنهان کرده بودم به یکباره میگفتم. اما من سکوت کردم. و حالا فهمیدهام بعضی سکوتها تمام عمر در گوش آدم فریاد میزنند.
حالا دیگر میفهمم... میفهمم چرا دلم آن روز بیدلیل گرفته بود، چرا نمیخواستم خداحافظی تمام شود، چرا چیزی درونم مدام میگفت این رفتن شبیه رفتنهای قبلی نیست. من آن روز حقیقت را حس کرده بودم، فقط جرئت باور کردنش را نداشتم. و حالا ماندهام با تمام نگاههایی که نفهمیدم، تمام حرفهایی که نپرسیدم، تمام «کاش»هایی که هیچ راهی به گذشته ندارند. اما باید میفهمیدم... باید میفهمیدم که بعضی آدمها پیش از آنکه از زندگیات بروند، آرامآرام از قلبت خداحافظی میکنند؛ و تو تازه وقتی میفهمی که جای خالیشان از خودشان بزرگتر شده است.
همه چیزش عالی بوددد 😭😭🫠🫠❤❤❤
مرسییی
پنلوپه کاورشههه
چون تو گفتی گذاشتمممم
آرهه مرسیییی ذوقققق😭😭😭❤❤❤
چه خفننننن
مرسیییی
وای ذوققققققثثقثثثثثثقققققققق
سپاس گذارمممم
عالی بودددد
من چپتر های آخر رو نتونستم بخونم آخرش چیشد؟؟ بالاخره یوون رو کشتن؟
بسیار عالی و زیبا
خسته نباشی ✨
مرسیی
قلمت.🛐
قلمت جدی پرستنیدنیه.
خسته نباشی.
با خواندن نوشته هات،روزم ساخته میشه.
عههه لطف داریییی
مرسیییییی
وایییی