به احترام ناظر عزیز، متن معرفی خالیست.
میخواستم فراموش کنم. من میخواستم همه ی گردوغبارهای روی قلبم را به آغوش باد بسپارم، اما هرچه ایستادم، حتی نسیمی هم نوزید تا غبارهایم را با خود ببرد. میخواستم به عالم پروردگار روم زیرا دیگر نمیدانستم شب و روز چگونه او را مناجات میکردم؟
آن شب، خسوف خورشید تنها نور ماه را نربود؛ برق چشمانم را هم هلاک کرد. آن شب، زیر نور ماهی بودم که نمیدانستم آخرین بار چگونه میتابید. آن شب اجل را دیدم، بارها و بارها، تسمه اش روی دوشش بود ولی مرا به دا/ر نمی آویخت. او تنها آنجا بود و با چشمان سیاهش به روحم نگاه میکرد که دیگر نمیدرخشید، روحی خاموش در کالبدی زنده.
اجل را التماس کردم، به پای فرشتگان افتادم و در درگاه شیطان ضجه زدم که درخت وجودم را بخشکانید، ولی آنها خشک که نکردند هیچ، به پای درختم آب ریختند. من قدم برنمیداشتم؛ هرچه داشتم در قدمهایم میریختم تا شاید بتوانم به جلو بروم. باید حرکت میکردم، اما گام برداشتن چنان دردناک بود که ناچار شدم زمین را با سینهام بشکافم و خودم را به جلو بکشانم.
بعد هم دوباره انعکاست را روی قلبم حس کردم، سایه وجودت را، گرمای دستانت را روی موهایم احساس کردم. تو در بدترین ظلمات این زندگانی ننگین، دوباره ظاهر شدی. هیچگاه گریه نکرده بودم ولی آن شب گریستم. تو میبایست ننگ وجودم میبودی ولی تنها گرمایی که حس میکردم رد دستانت بود.
تو مرا نبو/سیدی، تو مرا در آغوش گرفتی. یادت مانده بود که همیشه در آرزوی چه بودم. در آغوشم گرفتی و موهایم را نوازش کردی و اجازه دادی اشک هایم روی لباست بغلتند. من آن شب دوباره اجل را دیدم ولی اینبار چشمان بی فروغش برقی از زندگی داشتند.
ما همیشه خورشید و ماه بودیم، نور و سایه. نور تو را قرض میگرفتم تا ببینم چه بر تن دارم. در پی لکه های ننگی بودم که تو دستانت را روی آنها گذاشتی تا من از دیدنشان عاجز شوم. تو بذر نفرت از خودت را در ذهنم کاشته بودی چون میدانستی پشت سر گذاشتن یک سایه محو، برایم از دفن کردن پروانه هایی زنده راحت تر است. ولی من هیچگاه تورا یک سایه ندیدم، من همه چیز را در ذهنم حک کرده بودم. بذر نفرتت به نوری بدل شد؛ نوری که پروانهها را واداشت تنها سریعتر بال بزنند.
به گمانم میدانستی من در کالبد پوچم به خزان بدل شده ام، به گمانم میدانستی صحرایی خشک شده ام که نور آفتاب را برای بازماندگان به سراب بدل میکند تا تنها دفن نشوند. تو بازگشتی؛ هرچقدر هم که نمیخواستم، این کار را کردی. عاجز بودم از آنکه جلوی خودم را بگیرم، جلوی پروانههایم را. کلاغ های روی بام پروانه هایم را برایت نگه داشتند، نگه داشتند تا بفهمند زنده بودن چگونه است.
ما اکنون اینجاییم، کسی که بی خبر دری را زده و کسی که بی خبر در را گشوده. نمیدانستم مهمان قلبت میشوم و تو هم نمیدانستی استقبال از یک غریبه میتواند او را آشناتر از زنجیرهای آویخته قلبت کند. پریزاد من! من اینجا میمانم. شاید روزی بخواهم رخت بربندم و این دیار را ترک کنم، ولی فعلا صبر میکنم. برایم کمی صبر کن؛ بگذار مهمان ناخواندهات آرامآرام رشتههای قلبت را ببافد. رشتههای آویخته ی وجودت را درهم میبافم و اگر رشتهای پاره دیدم، رشتههای قلبم را چاک میدهم تا ترمیمش کنم.
پریزاد من! دستم را بگیر. دستان هر دویمان به خون یکدیگر آغشته است و قلبهایمان هنوز از رشتههای پاره پرند. ما هر دو میدانیم که قول دادهایم تا پایان این مسیر دست همدیگر را رها نکنیم. و اگر روزی باد وزید و گردوغبارهایمان را با خود برد، بگذار این بار چیزی را با خود نبرد. نه دست تو را از دست من، نه پروانههایمان را از قلبهایمان....
آن شب، خسوف خورشید تنها نور ماه را نربود؛
----
دوستان متن اولی که نوشتم درواقع کسوف خورشید بود.
ناظر گیر داد عوضش کردم ولی ب نظر میاد اینجاش ادیت نخورده، 3 بار ادیت زدم وگرنه دوباره میذاشتمش تو صف.
خیلی زیبا بود🛐✨
مرسییتنبمتبم 😭
بسیار عالی بود خسته نباشییی!
مرسی نازنازکم 🤏🏻
واییی حاجی عالی بود
بوس بهت دخترکم 🤏🏻😭
این متنت هم محشر بود مثل همیشه 🌌
تشکرر
بهبههههه
😭🤏🏻✨
بینظیر بود خسته نباشی🛐🛐🛐
فدات بشمممم
نخستتتتتتت
عالییییییییی خسته نباشیییییی قلمت🛐🛐🛐
بلهه
وای عزیزکم بوس بهت مرسی لطف داریی :)