خب امیدوارم خوشتون بیاد و مثل قبلب ها زود منتشر بشه ممنون بابت توجهتون به پارت چهارمم
فصل چهارم: چه کسی آنقدر زود اعتماد می کنه؟! بالاخره بحث های بین نیکا و جاناتان تمام شد و راه افتادند. جاناتان با چشم های بسته می توانست کل دنیا را بگردد! نیکا وقتی فهمید که دید جاناتان بدون نقشه، با چشم های بسته و حس بویایی و اتکاء به ذهنش، می تواند دل را به دریا بزند و وارد جنگل هایی شود که تا به حال نرفته. مثل جنگل براتزل وود که اکنون در آن، در حال قدم زدن به سوی غار اژدها بودند. نیکا هنوز کمی تردید داشت که می شود به جاناتان اعتماد کرد یا نه. هنوز شک داشت که شاید خواب باشد. شاید اصلا آرشام نیکا را به دنبال جاناتان فرستاده بود تا اورا سربه نیست کند. آخر چه کسی بدون نقشه وارد جنگل می شود؟ نیکا یاد خط های آخر داستان ( شاه مهربان) افتاد. زمزمه کرد:
« در آخر سلطنتی باقی نموند. ولی شاه زندگی شادی رو در کنار خوانواده اش گذرونده بود. همین براش کافی بود تا به زندگیش در حومه کشور ادامه بده. گرچه افرادی بودند که می خواستن اونو و سلسله اش رو سرنگون کنن. ولی هیچ کس جلو دار افراد دانا و مهربون نیست. پایان…..» یعنی شاید آرشام و جاناتان قصد جانش را داشتند؟ آخر چه کسی آنقدر زود اعتماد می کند؟ نیکا هنوز پشت سر جاناتان راه می رفت. تا جاناتان جلو تر باشد و راه را نشان دهد. البته نیکا می ترسید جاناتان از پشت به او خنجر بزند. برای همین پشت راه رفتن عاقلانه تر بود. نیکا همین طور که با چشم هایش تک تک حرکات جاناتان را زیر نظر داشت، پرسید: «جاناتان......چرا اینقدر زود بهم اعتماد کردی؟ شاید من جاسوس می بودم، یا یک دزد که خنجر رو دزدیده و داره بهت دروغ میگه.... یا.......» جاناتان رویش را بر نگرداند. فقط از حرکت ایستاد و گفت : «چون تو بوی وسایل اسکات رو میدی.» - «منظورت چیه؟» - آرشام هنوز لباس فرم و اولین چوب جادو اسکات رو نگه میداره. منم یک بار اونا بو کشیدم. بوش خیلی شبیه تو بود.» مکث : «وقتی داشتی خودت و خوانوادت رو معرفی می کردی توی چشم هات صداقت دیدم. وقتی خواستی عازم سفر بشی توی چشمات شجاعت دیدم. برای همین بهت اعتماد کردم. حالا چرا می پرسی؟ »
چشم های نیکا برق زد. چون جوابش را گرفته بود. فهمید که اشکال ندارد به جاناتان اعتماد کند. سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد : «همین طوری .» جاناتان چشمش به یک درخت افتاد که برگ هایش اندازه صورت انسان پهن بود. با اشتیاق دفترچه اش را باز کرد و به سمت درخت دوید:« نیکا عجله کن! بیا این درخت رو ببین! اسمش اسکاندیناصوردیمانـه!» نیکا گیج شد: «چیچی دیمان ؟ ؟» - «این اسم علمیشه..... اسم دیگش( کپیـه) چون هر چیزی رو که لمس کنه شکلش کپی میشه روی برگ! میدونستی پتروس لاوین ١۵٣ سال پیش این درخت رو کشف کرد و اندی کارس باهاش اولین پرتره رو از خانم کلر........» نیکا که گیج شده بود ناخواسته داد زد : «بسه!» جاناتان تازه با خودش آمده بود. گوش هایش خوابید :« اوه! ببخشید زیاده روی کردم.» بعد یکی از برگ های درخت را احتیاط کند و رو به نیکا گرفت:«میشه صورتت رو بزنی به برگ؟» نیکا این کار را با تردید انجام داد و دید که خطوط طلایی روی برگ نمایان شدند و یک چهره رو ساختن. چهره نیکا. تصویر خیلی تمیز و ظریف کشیده شده بود. شاید حتی از خود نیکا هم زیبا تر.......... - «اینم برای جبرانش شاهزاده نیکا.....» نیکا که غرق در شگفتی شده بود سعی کرد خودش را جمع کند و اصلا برایش مهم نبود جاناتان او را چه صدا می کند ولی.............. - «چند دفعه بگم با من مثل شاهزاده ها رفتار نکن!؟» جاناتان لبخندی زد و عذرخواهی کرد. بعد پرتره را لوله کرد و به نیکا داد. سپس چند برگ دیگر کند تا در راه همراهش باشد. آن ها دوباره به راه خود ادامه دادند. البته که جاناتان هر دفعه که گیاه خاصی میدید، توقف می کرد و با برگ ها آن هارا چاپ می گرفت و در دفترچه اش چیزی می نوشت.
خب از این به بعد فصل و پارت های کوتاه تری داریم و امیدوارم دوست داشته باشید و اگر پارت بعدی رو هم خواستید بگید
نظرات بازدیدکنندگان (0)