سلام بچه ها ، روز های پایانی تابستون رو بهتون تسلیت میگم، تابستون خوبی رو کنار هم داشتیم،توی مهر ماه فعالیت هامون کمتر میشه تستچی خیلی خلوت میشه ،ولی میدونم حتی توی کلاس های درسم به یاد تستچی ممد،حنا و اپراتور تستچی هستیم و هر وقت وقت داشته باشیم به تستچی سر میزنیم و........ خب بریم سراغ رمانمون😢✨🪄🌚📖
🪄 «رازِ کتاب و صدای گرگ سفید» درِ سیاه کاملاً باز شده بود. چهار دختر روبهروی تاریکی ایستاده بودند. پسر چشمطلایی آن سوی در قرار داشت و بدون اینکه پلک بزند، به طناز نگاه میکرد. اما قبل از اینکه طناز قدمی بردارد، ویانا ناگهان کتابش را محکم بست. «نه.» همه به طرفش برگشتند. طناز پرسید: «چی شده؟» ویانا نفس عمیقی کشید. «ما نباید هنوز وارد این اتاق بشیم.» کایرا اخم کرد. «چرا؟» ویانا کتاب را دوباره باز کرد. صفحهها خودشان ورق خوردند و روی صفحهای کاملاً سفید متوقف شدند. بعد جوهری آبیرنگ روی کاغذ ظاهر شد. «وقتی پنجمین نگهبان بیدار شود، چهار نگهبان دیگر باید نام واقعی او را بدانند.» سلما نزدیکتر شد. «نام واقعی؟» ویانا سر تکان داد. «فکر کنم این پسر فقط میخواد ما باور کنیم که اون همون کسیه که پنج سال پیش میشناختیم.» طناز به پسر نگاه کرد. «پس شاید واقعاً خودش نباشه.» پسر لبخند زد. اما این بار لبخندش عجیب بود. «ویانا... هنوز هم زیادی سؤال میپرسی.» ویانا با تعجب عقب رفت. «تو منو میشناسی؟» پسر جواب داد: «من هر چهار نفرتون رو میشناسم.»
ناگهان کتاب ویانا به شدت لرزید. صفحهای از آن جدا شد و در هوا معلق ماند. روی صفحه، چهار نماد ظاهر شدند. 🦁 🐺 🐦⬛ 🐉 و بعد... یک دایرهی سیاه در وسط آنها شکل گرفت. ویانا آهسته گفت: «این نقشه نیست...» سلما پرسید: «پس چیه؟» ویانا به صفحه خیره شد. «این خاطرهست.» همان لحظه، تصویر درون صفحه شروع به حرکت کرد. چهار کودک را نشان میداد. طناز. کایرا. ویانا. سلما. اما این بار ویانا چیزی را دید که هیچکدام متوجهش نشده بودند. او به تصویر نزدیک شد. «صبر کنید...» دستش را روی صفحه گذاشت. «ما فقط چهار نفر نبودیم.» طناز گفت: «چی؟» ویانا تصویر را بزرگتر کرد. پشت سر چهار کودک، سایهی یک نفر دیگر دیده میشد. سلما با حیرت گفت: «پنجمین نفر...» ویانا سر تکان داد. «نه.» همه ساکت شدند. ویانا به سایه اشاره کرد. «این شخص پشت سر ما نیست.» «پس کجاست؟» کایرا پرسید. ویانا آرام جواب داد: «داخل خاطرهی ماست.» ناگهان سایه سرش را بلند کرد. چشمهایش طلایی بود. اما چیزی عجیبتر وجود داشت. صورتش شبیه هیچکدام از دخترها نبود. پسر چشمطلایی پشت در گفت: «بالاخره پیداش کردی.» ویانا با شجاعت گفت: «تو پنجمین نگهبان نیستی.» پسر برای اولین بار ساکت شد. سلما لبخند کوچکی زد. «فکر کنم ویانا مچت رو گرفت.» اما ناگهان زمین زیر پایشان لرزید. غــــــــرش! سنگهای سقف شروع به ترک خوردن کردند. کایرا فریاد زد: «باید بریم!» طناز دستش را روی کلید گذاشت. «ولی هنوز حقیقت رو نفهمیدیم!» سلما ناگهان به دیوار نگاه کرد. چشمهایش گرد شد. «نه... حقیقت همینجاست.» او به سمت دیوار دوید. روی سنگها، نقش یک گرگ سفید ظاهر شده بود. نماد مونویل.
اما زیر آن، نوشتهای تازه پدیدار میشد: «نگهبان دوم، آنچه دیگران فراموش کردهاند را به یاد خواهد آورد.» سلما آرام گفت: «نگهبان دوم... منم.» نور زرد و سفید از نماد گرگ بیرون زد. چشمهای سلما برای لحظهای درخشان شد. و ناگهان— خاطرهای به ذهنش برگشت. یک اتاق کوچک. پنج سال قبل. سلما، طناز، ویانا و کایرا آنجا بودند. اما این بار طناز نبود که کلید را در دست داشت. سلما بود. سلما در خاطره با صدای لرزان گفت: «اگه طناز کلید رو پنهان کنه، همه فکر میکنن تقصیر اونه.» ویانا گفت: «اما این تنها راهه.» کایرا پرسید: «و بعدش چی؟» سلما به پسر چشمطلایی نگاه کرد. «بعدش... من باید کاری کنم که هیچکدوممون یادمون نمونه.» طناز کوچک با وحشت گفت: «سلما، تو نمیتونی این کارو بکنی!» سلما در خاطره اشکهایش را پاک کرد. «باید بتونم.» خاطره ناگهان قطع شد. سلما در زمان حال روی زمین افتاد. طناز فوراً کنارش زانو زد. «سلما!» سلما چشمهایش را باز کرد. چند لحظه طول کشید تا دوباره نفس بکشد. بعد به طناز نگاه کرد. «من یادم اومد...» ویانا کنار او نشست. «چی؟» سلما با صدایی آرام گفت: «پنج سال پیش... من خودم خاطراتمون رو پاک کردم.» سکوت. حتی کایرا هم چیزی نگفت. طناز دست سلما را گرفت. «چرا؟» سلما سرش را پایین انداخت. «چون اون شب...» صدای پسر چشمطلایی از پشت در آمد: «چون من از شما خواستم این کار رو بکنید.» سلما ناگهان سرش را بالا آورد. «نه.» پسر لبخند زد. «سلما... تو هنوز آخرین قسمت رو یادت نیومده.» سلما اخم کرد. «چه قسمتی؟» پسر به کتاب ویانا نگاه کرد. «اینکه چه کسی خاطرات شما رو پاک کرد.» ویانا کتابش را بالا گرفت. صفحهی سفید دوباره پر از نوشته شد. این بار فقط یک جمله: «خاطرات توسط یکی از چهار نگهبان پاک شد.» چهار دختر به هم نگاه کردند. و سپس... نامی آرامآرام روی صفحه ظاهر شد. «ویانا لاول.» ویانا خشک شد. «چی...؟» کتاب ناگهان از دستش افتاد. و از پشت در، صدای خندهی پسر چشمطلایی بلند شد. «حالا نوبت توست که حقیقتت را به یاد بیاوری، ویانا.»
🪄 «خاطرهای که ویانا فراموش کرده بود» ویانا همچنان به کتاب خیره مانده بود. نام خودش روی صفحه میدرخشید. «ویانا لاول» «نه...» صدایش آرام بود. «این نمیتونه درست باشه.» طناز فوراً جلو آمد. «ویانا، بهش دست نزن.» اما ویانا انگار صدای او را نمیشنید. خم شد و کتاب را برداشت. همین که انگشتش به جلد کتاب خورد، تصویر کوتاهی جلوی چشمانش ظاهر شد. یک راهروی تاریک. صدای قدمها. و خودش. اما کوچکتر. حدود پنج سال قبل. ویانا در آن خاطره تنها نبود. سلما، طناز و کایرا هم پشت سرش ایستاده بودند. ویانا کوچک چیزی را در دست داشت. یک چوب جادویی. صدایی از پشت سرش گفت: «مطمئنی میخوای این کار رو بکنی؟» ویانا برگشت. اما چهرهی آن شخص دیده نمیشد. ویانا کوچک گفت: «اگر این خاطرهها باقی بمونن، اون در دوباره باز میشه.» کایرا پرسید: «پس باید چی کار کنیم؟» ویانا به طناز نگاه کرد. «باید همهچیز رو فراموش کنیم.» تصویر ناگهان محو شد. ویانا با وحشت چشمهایش را باز کرد. «من...» سلما دستش را گرفت. «چی دیدی؟» ویانا نفسنفس زد. «یه خاطره.» کایرا پرسید: «چی توش بود؟» ویانا به آرامی جواب داد: «من میخواستم خاطراتمون پاک بشه.» طناز سرش را تکان داد. «اما چرا؟» ویانا چیزی نگفت. چون درست در همان لحظه، صدای پسر چشمطلایی از پشت در شنیده شد: «چون تو تنها کسی بودی که میتونستی حقیقت رو به یاد بیاری.» ویانا به طرف او برگشت. «تو کی هستی؟» پسر لبخند زد. «هنوز نمیدونی؟» ویانا محکم گفت: «نه.» پسر یک قدم جلو آمد. نور ماه سیاه روی صورتش افتاد. «پس کتابت رو باز کن.» ویانا کتاب را باز کرد. صفحهها با سرعت ورق خوردند. این بار هیچ نوشتهای ظاهر نشد. فقط یک تصویر. یک درخت بزرگ. چهار دختر کوچک زیر آن نشسته بودند. و پسر چشمطلایی کنارشان بود. اما چیزی عجیب بود. روی گردن پسر، همان نماد ماه سیاه دیده میشد. سلما با تعجب گفت: «اون... یکی از ما بوده؟» کایرا جلو رفت. «نه.» ویانا به تصویر خیره شد. «صبر کنید.» انگشتش را روی تصویر گذاشت. «این تصویر پنج سال پیش نیست.» طناز پرسید: «پس کیه؟» ویانا رنگش پرید. «این تصویر... قبل از اون شبیه که خاطراتمون پاک شد گرفته شده.»
کایرا گفت: «یعنی؟» ویانا آرام جواب داد: «یعنی این پسر قبل از اینکه ما خاطراتمون رو از دست بدیم، کنارمون بوده.» پسر خندید. «بالاخره داری یادت میاد.» طناز جلو رفت. «پس چرا هیچکدوممون تو رو یادمون نیست؟» پسر نگاهش را به طناز دوخت. «چون تو خودت خواستی منو فراموش کنی.» طناز خشکش زد. «من؟» پسر سر تکان داد. «تو از همه بیشتر اصرار داشتی.» کایرا با عصبانیت گفت: «دروغ میگی!» پسر به کایرا نگاه کرد. «تو هم قول دادی.» کایرا ساکت شد. سلما پرسید: «چه قولی؟» پسر جواب نداد. در عوض، دستش را بالا آورد. ناگهان چهار نماد روی دیوار روشن شدند. 🦁 🐺 🐦⬛ 🐉 و بعد نماد پنجم در وسط آنها ظاهر شد. 🌑👁️ زمین دوباره لرزید. اما این بار فقط یک لرزش نبود. از داخل قلعه صدای زنگ بزرگی به گوش رسید. دونگ... ویانا با ترس گفت: «این زنگ مدرسهست.» طناز گفت: «اما چرا اینجا صداش رو میشنویم؟» ویانا به کتاب نگاه کرد. صفحهی آخر آرامآرام پر از نوشته شد: «وقتی نشان پنجم بیدار شود، قلعه نیز به یاد خواهد آورد.» سلما آهسته گفت: «یعنی قلعه هم خاطراتی داره؟» کایرا به اطراف نگاه کرد. «و اگر خاطراتش برگرده...»
ناگهان تمام دیوارهای تالار شروع به درخشیدن کردند. تصاویر قدیمی یکی پس از دیگری روی سنگها ظاهر شدند. چهار دختر کوچک. درِ سیاه. کلید طلایی. و پسر چشمطلایی. اما آخرین تصویر باعث شد همه ساکت شوند. در تصویر، پنج کودک جلوی در ایستاده بودند. چهار دختر... و یک پسر. اما پشت سر آنها، سایهی موجود دیگری دیده میشد. موجودی بزرگتر. با چشمهایی طلایی. ویانا زیر لب گفت: «ما فکر میکردیم اون پنجمین نفره...» طناز پرسید: «پس اون سایه چیه؟» پسر چشمطلایی برای اولین بار ترسید. چشمانش از درخشش افتاد. آرام گفت: «اون... دلیل واقعی پاک شدن خاطرات شماست.» ناگهان پشت سر پسر، تاریکی شروع به حرکت کرد. و صدایی از اعماق راهرو شنیده شد: «پیداتون کردم.» چهار دختر به هم نزدیک شدند. و پسر چشمطلایی برای اولین بار به جای لبخند، با ترس به پشت سرش نگاه کرد. ادامه دارد...
بی محتوا 🪄✨📖🌑
پارت بعدیییی
خواستار قسمت های بعدی