حس میکنم خیلی داستان بدی دارم مینویسم😭😂💔 آخه آوا، تو رو چه به نویسندگییی راستیی پارت قبل رو داخل لینک پیشنهادی قرار میدممم
+ اون فقط یه واکنش غریزی بود، وگرنه محاله که من از کسی بترسم! جان کلافه از کش اومدن این مکالمهٔ بینتیجه غر زد: _ باشه اصلاً هرچی تو بگی. بههرحال که قبول نمیکنی ترسیدی! بئاتریس خواست جواب بده که ناگهان چشمش به یه گوشی مدل بالا، روی پای جاناتان افتاد. با تعجب گفت: + هِی؛ به من نگو که این گوشی خفن مال توئه! آخه گوشی به چه درد تو میخوره؟! _ اینقدر به من "هِی" نگو. نکنه یادت رفته من کیَم؟! با لحنی تهدیدآمیز هشدار داد.
بی کمی خودش رو جمع کرد و دیگه حرفی نزد. همون لحظه زنگ در به صدا دراومد و معلوم شد دوستای بئاتریس رسیدن.. بی هول شده و استرسی، تقریباً فریاد زد: + وای جان! دوستام اومدن. اگه تو رو ببینن بد تموم میشه.. برو یه جا قایم شو! بدو! جاناتان اعتراض کرد: _ چی؟ نکنه الان از من انتظار داری مثل نوجوونایی که موقع حرف زدن با دوستدخtarشون گیر میافتن برم قایم بشم؟! اصلا...
+ واااییی بدو دیگه. مگه نمیبینی عجله دارم و باید در رو براشون باز کنم..؟ جان بیخیال شونه بالا انداخت: _ خب باز کن.. + الهی چوب مسیح بخوره تو فرق سرت ذلیلشده. آدمو مجبور به چه کارا که نمیکنی! گوشهٔ لب جان برای لحظهای کوتاه کش اومد. اما خیلی زود دوباره قیافهٔ جدی به خودش گرفت.
بئاتریس با حرص موهای بازش رو محکم به عقب پرت کرد و در رو با شدت باز کرد. با تمام توانش سعی کرد لبخند بزنه و با خوشرویی گفت: + رزا، کاترین، خوش اومدین! رزا و کاترین وارد خونه شدن و همینطور که با چشمای قلبی داشتن به خونهٔ قشنگ دوستشون نگاه میکردن، ناگهان چشمشون به جاناتان افتاد. هر دو با جیغ و داد شروع به فریاد زدن کردن: کاترین: این هیولای انساننما چیه دیگهههه؟؟! رزا: آی ننههه، کمککک! این چیهه؟! بئاتریس چشماشو توی حدقه چرخوند و بعد نگاهش رو به جان دوخت؛ نگاهی که انگار با تمام وجودش میگفت: 《دیدی؟ نتیجهٔ قایم نشدنت همین شد!》 جان هم فقط با همون قیافهٔ جدی و خونسرد، بهش خیره موند.
بی بعد از اینکه اون دو تا رو به آرامش دعوت کرد؛ تا جایی که میتونست، شروع به توضیح دادن ماجرا کرد. _ عجبببب! _ تو هم احمقیا داداش. خب پرتش کن از خونهات بیرون دیگه! جاناتان که همونجا نشسته بود و تمام مدت شاهد حرفهای بهاصطلاح "گل و بلبل" دوستای بی بود، با لحنی کاملاً خونسرد گفت: _ من اینجا نشستما..! لااقل جلوی خودم این حرفا رو نزنین!
کاترین گلویی صاف کرد و سعی کرد مؤدبانه و رسمی با جان صحبت کنه: _ آقای جاناتان؛ اینجا خونهٔ بئاتریسه و خوشش نمیاد که شما اینجا بمونید، پس لطفا از اینجا گم بشی- چیزه، نه... منظورم اینه که بیرون برید. جاناتان با نگاهی حاکی از تاسف به دختر خیره شد، دستبهسینه و با لحنی محکم و جدی، کوتاه جواب داد: _ خود بئاتریس با حضور من توی این خونه مشکلی نداره!
عالی عالی عالییی
چقدر قشنگههه داستانت
لحن و سبک نوشتاریت واقعا خاصه و مخاطب میتونه راحت باهاش ارتباط بگیره
من واقعا لذت بردم میشه لطفا ادامه شو بزاری بانو؟
(اصلا هم روی جاناتان کارواش نزدممم)
من رو جاناتان داستانت کارواش زدم 🌚
مگه میشه عاشق این نشد؟!!
عالی بودددد
بههه هر پارت جدیدش یه اسلی جدیدهه😭😭🛐🛐
پشمم فکرنمیکردم دوستاش بتونن جاناتانو ببیننن
ادامه ندی نصف شب با جاناتان میام بالا سرت🤡
خیلی خوبهههههههههه
آبسسد داستانت شدما-
حاجی من خیلی میدوستممممم
عالییییی عزیزدلم فرصصت؟؟