سلام بچه ها چخبر خوبید ، یه خبر بد پنج روز به یک مهر مونده و شاید فعالیت هامون توی ماه مهر کمتر بشه ،ولی من سر هر فرصتی میام و پارت های جدید رو منتشر میکنم✨🪄🎀🌑📖
🪄: «خاطرهای که نباید برمیگشت» کایرا جلوی در نقرهای ایستاده بود. صورتش دیگر آن آرامش همیشگی را نداشت. طناز پرسید: — چی یادت اومد؟ کایرا چند لحظه سکوت کرد. — پنج سال پیش... من و تو اینجا بودیم. سلما با تعجب گفت: — ولی شما همدیگه رو قبل از این مدرسه نمیشناختید! کایرا آرام جواب داد: — منم همین فکر رو میکردم. ویانا کتابش را محکم در دست گرفت. — پس چرا خاطرهتون پاک شده؟ کایرا به در نگاه کرد. — چون چیزی پشت این در بود که نباید کسی میدید. ناگهان دستگیرهی در خودش چرخید. تق... همه عقب رفتند. در بهآرامی باز شد. داخل اتاق، چهار آینهی بزرگ قرار داشت. هر آینه یکی از نمادها را داشت: 🦁 شیر بالدار 🐺 گرگ سفید 🐦⬛ کلاغ 🐉 اژدها ویانا آهسته گفت: — اینها آینههای خاطراتن... یکی از آینهها روشن شد. تصویری در آن ظاهر شد. دختربچهای با موهای طلایی تیره در اتاق ایستاده بود. طناز. کنارش دختر بلوندی قرار داشت. کایرا. اما این بار تصویر واضحتر بود. کایرای کوچک چیزی را در دست داشت. یک کلید طلایی. طناز گفت: — اون کلید... کایرا زمزمه کرد: — کلید درِ فراموششده. تصویر ادامه پیدا کرد. دختربچهی طناز به کایرا گفت: — باید قول بدی هیچوقت به کسی نگی. کایرای کوچک جواب داد: — قول میدم. ناگهان صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد. هر دو کودک برگشتند. اما تصویر در همان لحظه قطع شد. اتاق تاریک شد. سلما با نگرانی پرسید: — کی وارد اتاق شد؟ کایرا سرش را پایین انداخت. — نمیدونم... ویانا به آینه نزدیک شد. — صبر کنید! روی سطح آینه نوشتهای ظاهر شده بود: > «خاطرهی اول کامل نیست.» طناز اخم کرد. — یعنی هنوز یه چیزی رو یادمون نمیاد؟ ویانا سر تکان داد. — یک نفر از اون خاطره حذف شده. همه ساکت شدند. ناگهان چهار آینه با هم روشن شدند. در آینهی سلما، یک جنگل مهآلود دیده شد. در آینهی ویانا، کتابخانهای عظیم. در آینهی کایرا، همان درِ سیاه. و در آینهی طناز... یک پسر بچه دیده شد. پسر روبهروی طناز ایستاده بود. صورتش در سایه پنهان بود. طناز آرام گفت: — اون کیه؟ پسر سرش را بلند کرد. چشمهایش... طلایی بود. همان چشمهایی که در اتاق قبلی دیده بودند. پسر لبخند زد. و گفت: — بالاخره منو یادت اومد، طناز. طناز یک قدم عقب رفت. — من... تو رو نمیشناسم. پسر جواب داد: — هنوز نه. بعد آینه ترک برداشت. تَق! یک تکهی کوچک از آینه روی زمین افتاد. روی پشت آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
ویانا با وحشت گفت: — پنجمین نشان؟! سلما گفت: — ولی ما چهار نشان داریم! کایرا به تکهی آینه خیره شد. — پس... طناز آهسته جملهاش را کامل کرد: — ما چهار نگهبان نیستیم... همان لحظه، صدای زنگ مدرسه از بالای سرشان به گوش رسید. اما این زنگ با زنگهای معمولی فرق داشت. صدایی عمیق و ترسناک... و بعد تمام شمعهای اتاق همزمان خاموش شدند. در تاریکی، صدای پسر دوباره شنیده شد: — یکی از شما... پنجمین نشان را با خودش آورده.
🪄: «نشان پنجم» اتاق در تاریکی فرو رفته بود. هیچکدام از چهار دختر جرئت نمیکردند تکان بخورند. صدای پسر هنوز در گوششان بود: — یکی از شما... پنجمین نشان را با خودش آورده. سلما با صدای لرزان گفت: — یعنی یکی از ما... از اول میدونسته؟ کایرا سریع جواب داد: — نه. اگه میدونست، چرا باید با ما بیاد؟ ویانا گفت: — شاید خودش هم خبر نداره. طناز دستش را روی قلبش گذاشت. قلبش تند میزد. — بچهها... — چی؟ ــ سلما پرسید. طناز به گردنبندش اشاره کرد. گردنبند کوچکی که از روز دریافت نامه همیشه همراهش بود، حالا نور طلایی ضعیفی از خودش منتشر میکرد. کایرا با دیدن آن خشکش زد. — این... طناز پرسید: — چی شده؟ کایرا نزدیکتر آمد. — من این گردنبند رو قبلاً دیدم. ویانا فوراً کتابش را باز کرد. — کجا؟ کایرا به گردنبند خیره شد. — توی همون خاطرهای که دیدیم.
سکوت. طناز به آینهی ترکخورده نگاه کرد. — یعنی این گردنبند... پنجمین نشانه؟ ناگهان صدای تق! از داخل دیوار آمد. سنگهای دیوار کنار رفتند و یک محفظهی کوچک پنهان آشکار شد. داخل آن، یک تکه سنگ سیاه قرار داشت. روی سنگ، نمادی عجیب حک شده بود: یک ماه سیاه که وسط آن یک چشم طلایی قرار داشت. ویانا با تعجب گفت: — این توی هیچ کتابی نیست... سنگ ناگهان از جا بلند شد و به سمت طناز پرواز کرد. — طناز! ــ سلما فریاد زد. اما سنگ قبل از اینکه به او برسد، در هوا متوقف شد. نور طلایی از گردنبند طناز بیرون زد. دو نور به هم برخورد کردند. ووووش! تمام اتاق روشن شد. و برای چند ثانیه، تصویر چهار کودک در هوا ظاهر شد. طنازِ کوچک. کایرای کوچک. و دو کودک دیگر... یک دختر با موهای تیره و یک دختر با موهای خرمایی. سلما نفسش بند آمد. — اونها... ویانا آرام گفت: — ما هستیم. طناز با حیرت گفت: — یعنی ما هم قبلاً اینجا بودیم؟ تصویر تغییر کرد. چهار کودک دستهایشان را روی چهار نشان گذاشتند. اما یک سایهی بزرگ پشت سرشان ایستاده بود. همان چشمهای طلایی در تاریکی میدرخشیدند. صدای پسر شنیده شد: — آن شب، شما چهار نفر در را بستید... تصویر ناگهان قطع شد. — اما پنجمین نفر، داخل ماند. کایرا با وحشت گفت: — پنجمین نفر؟! صدای پسر خندید. — و حالا... او بیدار شده. همان لحظه، زمین زیر پایشان لرزید. چهار نشان روی دیوار خاموش شدند. اما نماد پنجم... چشم طلایی داخل ماه سیاه... روشن شد. طناز به گردنبندش نگاه کرد. روی سطح آن، برای اولین بار یک نوشته ظاهر شده بود: > «طناز بلکوود، کلید را به یاد بیاور.» طناز زیر لب گفت: — چه کلیدی؟ و از پشت سرشان صدایی آرام آمد: — کلیدی که خودت پنج سال پیش پنهانش کردی. چهار دختر آرام برگشتند... اما این بار هیچکس آنجا نبود. فقط روی کف اتاق، یک کلید طلایی افتاده بود. ✨ ادامه دارد...
نظرات بازدیدکنندگان (0)