میانِ ما نه فاصله، که حریمیست بیعبور تو در حوالیِ منی، من در حوالیِ تو، دور.
دلتنگی همیشه از غیاب زاده نمیشود؛ گاهی از حضوریست که به وصال نمیانجامد. از بودنِ انسانی که آنقدر به تو نزدیک است که نمیتوانی نبودنش را باور کنی، و آنقدر دور که نمیتوانی بودنش را به آغوشِ آرامش بسپاری. شاید غریبترین فاصله، همین باشد؛ فاصلهای که نه در امتدادِ جغرافیا، که در ژرفایِ میانِ دو انسان شکل میگیرد؛ جایی که هیچ مسافتی وجود ندارد، اما هیچ راهی نیز برای رسیدن وجود ندارد.
او نزدیک است؛ همین نزدیکی گاهی بیرحمانهترین بخشِ ماجراست. میدانی؛ در همین جهان، در همین روزها، در امتدادِ همین زمانِ مشترک زندگی میکند. شاید چند قدم، چند خیابان، چند ساعت، یا حتی چند کلمه با تو فاصله داشته باشد؛ اما میانِ شما چیزیست که نمیتوان نامش را فاصله گذاشت. حریمیست نامرئی، مرزی بینشانه، دیواری که آجر ندارد و با این حال، از هر دیواری استوارتر است. تو آن سویش ایستادهای و او این سویش؛ آنقدر نزدیک که حضورش را حس کنی، آنقدر دور که دستت به هیچچیز جز تصورش نرسد...
چه تناقضِ غریبیست که آدم بتواند از کسی دلتنگ شود که هنوز وجودش در حوالیِ زندگی جریان دارد. این دلتنگی، سوگِ فقدان نیست؛ سوگِ ناتمام ماندنِ امکانِ نزدیکیست. دلت برای کسی تنگ میشود که از تو نگریخته، اما به تو نیز نرسیده؛ کسی که غیبتش مطلق نیست و حضورش کامل. و شاید همین نیمهبودن است که اندوه را عمیقتر میکند؛ زیرا چیزی که کاملاً از دست رفته، روزی به خاطره بدل میشود، اما چیزی که هنوز ممکن به نظر میرسد، مدام در ذهن بازمیگردد و از نو سؤال میشود.
گاهی فقط دانستنِ اینکه او نزدیک است کافیست تا تمامِ آرامشِ ظاهرت فروبریزد. نه به این دلیل که انتظارِ آمدنش را داری؛ بلکه چون میدانی فاصله، دروغِ کوچکی بیش نیست. او آنقدر نزدیک هست که اگر جهان اندکی دیگرگون میشد، شاید تمامِ این نرسیدنها هرگز اتفاق نمیافتادند. و همین «شاید»، همین امکانِ محال، گاهی از هزاران فقدان سنگینتر است!
من از دوریِ او دلتنگ نیستم؛ از نزدیکیای دلتنگم که هرگز به رسیدن بدل نشد. از حضوری که سهمِ من از آن، تنها ادراکِ بودنش بود؛ از لحظههایی که میتوانستند شکلِ دیگری داشته باشند و نگرفتند؛ از کلماتی که در حنجره ماندند و هرگز از مرزِ سکوت عبور نکردند. گویی میانِ ما، نه فاصله، که انبوهی از ناگفتهها انباشته شده است؛ آنقدر بسیار که گاهی گمان میکنم اگر تمامِ این سکوتها زبان میداشتند، خودشان میتوانستند روایتی از این همه نرسیدن بنویسند.
شاید بعضی آدمها به زندگیِ ما نمیآیند که به ما برسند؛ میآیند تا معنایِ "نزدیک بودن بدون داشتن" را به ما بیاموزند. میآیند و چنان در حاشیهی جانمان ریشه میدوانند که حتی فاصله نیز قادر به بیرون راندنشان نیست. میمانند، نه در کنارمان، بلکه در لایهای پنهان از وجودمان؛ جایی میانِ خاطره و انتظار، میانِ خواستن و پذیرفتن، میانِ آنچه هست و آنچه هرگز نخواهد شد.
و شاید دلتنگیِ حقیقی همین باشد: اینکه کسی آنقدر نزدیک باشد که نتوانی او را از جهانِ خود حذف کنی، و آنقدر دور که نتوانی او را در جهانِ خود داشته باشی. اینکه نه فقدان بتواند تو را از او جدا کند، نه حضور بتواند تو را به او برساند. مجاورِ او باشی، اما بیوصال؛ همزمان در یک جهان، و در دو جهانِ کاملاً جدا. و چه فاصلهی عجیبیست! فاصلهای که هیچ راهی برای پیمودنش وجود ندارد، جز دل؛ و دل، هرقدر که میرود، باز هم به همان نقطه بازمیگردد: جایی درست کنارِ او، و درست به اندازهی یک نرسیدن، دور از او.
خیلی خیلی زیبا بود🛐🛐
نظر لطفتهه✨✨
بالاخره منتشر شد هورا
این اون نیس ولی مرسی🤣🥀
یعنی تصمیم نداره منتشر شه ☹؟
قشنگ بود
مرسیی
قلمت🛐♾
💘💘💘
خیلی زیباا و دلنشین بود خسته نباشیی✨
مرسیی
محشر بی نظیر شهشهانی
بوسبوس