𝖣𝖾𝗍𝖾𝖼𝗍𝗂𝗏𝖾 𝖠𝗇𝖽 𝖳𝗁𝖾 𝖲𝗁𝖺𝖽𝗈𝗐~
باران از ساعتی پیش بی وقفه می بارید. قطرات آب، یکی پس از دیگری، خودشان را به شیشه پنجره می کوبیدند و آرام روی آن پایین می لغزیدند؛ انگار چیزی در آن سوی شیشه، با سماجتی عجیب قصد داشت وارد اتاق شود. هر چند ثانیه یکبار نور چراغ خیابان از میان پنجره عبور میکرد و برای لحظه ای میز کارآگاه را روشن می ساخت؛ میز چوبی قدیمی ای که روی آن، جز یک چراغ مطالعه، فنجانی قهوه و پرونده ای قطور، چیز دیگری به چشم نمیخورد. کارآگاه فنجان را برداشت و جرعه ای نوشید. قهوه سرد شده بود. هوای کشید و بی تفاوت آن را کنار گذاشت و دستش را روی جلد پرونده گذاشت. روی جلد، تنها یک جمله نوشته شده بود: «پروندهی سایه» او پرونده را باز کرد. در اولین صفحه، مشخصات مظنون نوشته شده بود؛ مظنونی که بیشترین شباهت را به همان سایه ای داشت که مدت ها بود، قدمبهقدم و بیآنکه دیده شود، او را تعقیب میکرد. سازمان فدرال او را میخواست. مرده یا زنده فرقی نداشت. اگر سایه را پیدا میکرد، پول خوبی نصیبش میشد. اما چیزی در این پرونده وجود داشت که ارزشش از هر جایزه ای بیشتر بود، یک راز. و کارآگاه همیشه به رازهایی علاقه داشت که نمی خواستند کشف شوند.
کاراگاه نگاهش را روی نخستین خطوط چرخاند. نام مظنون: Samin سن کنونی: ۱۸ سال تاریخ تولد : 3 اردیبهشت 1387 محل زندگی: شیراز رشته (دیپلم) : ریاضی فیزیک قد: حدود ۱۷۵ سانتیمتر وزن: متغیر کارآگاه ابرویش را بالا انداخت. «وزن متغیر؟» چند لحظه مکث کرد و به خط بعد رسید. ویژگی های ظاهری: چشمانی به رنگ کنده درخت، موهایی به رنگ پر کلاغ، دو آینه برای جلوههای ویژه روی چشمانش چهره ای خسته، اما با لبخندی که همچون گل شکفته ای، خستگی را برای لحظه ای از صورتش کنار می زد. کاراگاه خودکارش را چرخاند و به خواندن ادامه داد. چند صفحه گذشت. هرچه بیشتر می خواند، ابروهایش بیشتر در هم میرفت. در گوشه یکی از برگه ها، فهرستی از نام ها نوشته شده بود. نام هایی که ظاهرا همگی متعلق به یک نفر بودند : بامبو، عباس، فامیل ممد، لوکی، خدای شرارت، S، بامبوعلی و... کارآگاه به انتهای فهرست نگاه کرد، سه نقطه. انگار حتی نویسنده پرونده هم از شمردن هویت های این شخص خسته شده بود. طبق اطلاعات موجود، سایه در وضعیت فعلی دست کم شانزده هویت مختلف داشت و این، تنها یکی از عجیب ترین بخش های پرونده بود. سابقه حضور او در باند تستچی نیز حدود شش سال تخمین زده شده بود. «شش سال؟» کارآگاه لحظه ای مکث کرد، بعد چند صفحه به عقب برگشت. یک جمله نظرش را جلب کرده بود. دوباره آن را خواند و انگار چیزی در آن جمله وجود داشت که با یکی از ویژگی های مظنون جور در می آمد؛ چیزی که هنوز نمیتوانست اسمش را پیدا کند.
صدای رعد ناگهان اتاق را لرزاند. نور سفید صاعقه برای کسری از ثانیه از پنجره وارد شد و تمام اتاق را روشن کرد. کارآگاه خودکارش را برداشت و کنار یکی از بخش های پرونده علامتی کوچک گذاشت: علایق و ویژگیها طبق گزارش ها، سایه فردی باهوش و با استعداد بود، اما همچنان از آن نوع تنبلی که احتمالا اگر قرار بود دنیا را نابود کند، اول پنج دقیقهی دیگر می خوابید، انرژی اش اما تمام نشدنی بود. خلاقیتش مرزی نمی شناخت و خیال پردازی، شاید یکی از جدی ترین فعالیت های روزانه اش بود. مظنون عاشق حیوانات و طبیعت بود و شجاعت نسبتا زیادی داشت. و عجیب تر از همه اینکه ناراحت کردنش کار ساده ای نبود. از کجا به آن نتیجه رسید؟ در پایین صفحه، هشدار کوچکی با حروفی ریز نوشته شده بود: «به سختی می توانید او را ناراحت کنید.» کارآگاه چند ثانیه به جمله خیره ماند، بعد دفترچه شخصی اش را باز کرد و چند صفت سایه را روی آن نوشت : باهوش، خلاق، پرانرژی، خیالپرداز، مهربان، شجاع، احتمالا دارای هوش هیجانی بالا... قلم برای لحظه ای متوقف شد. سپس خط دیگری اضافه کرد: «صحبت کردن با او آسان است، اما از شروع مکالمه گریزان است و ادامه دادن آن اغلب چالشی برایش محسوب می شود.»
کاراگاه به خواندن ادامه داد. طبق گزارش ها، مظنون تقریبا با هر کسی می توانست ارتباط برقرار کند. کافی بود کسی دربارهی یکی از علایقش حرف بزند تا ناگهان آن آدم بدون آنکه خودش بفهمد چگونه وارد گفت و گویی طولانی درباره موضوع مورد علاقه مظنون شود. کارآگاه لبخند کوتاهی زد. این سایه چندان هم اهل پنهان ماندن نبود. بعد به سطر بعد رسید و لبخندش محو شد. «حواسپرتی: زیاد.» خط بعد «تمرکز و پشتکار: ضعیف.» کارآگاه چند ثانیه به این دو جمله نگاه کرد، سپس آرام گفت: «آها... بالاخره یه نقطه ضعف.» اما پایین تر، جزئیات بیشتری نوشته شده بود. ظاهرا نظم بیش از حد حوصله مظنون را سر میبرد. محیط های بیش از اندازه مرتب و منظم، به جای آنکه او را آرام کند، کلافه اش می کردند. کارآگاه نگاهی به میز خودش انداخت. پرونده ها مرتب و شماره گذاری شده بودند. خودکارها در جای مخصوص خودشان قرار داشتند. فنجان قهوه دقیقا کنار چراغ مطالعه بود، همه چیز سر جای خودش بود. لحظه ای فکر کرد. بعد برای نخستین بار در زندگی حرفهای اش به این نتیجه رسید که شاید مرتب بودن میز، همیشه هم نشانه خوبی نباشد.
صفحهی بعدی عنوان دیگری داشت: مهارت ها و توانایی ها. کارآگاه کمی جلوتر خم شد. فهرست کوتاه شروع میشد، اما خیلی زود دیگر کوتاه نبود، بسکتبال، اسکیت، بدمینتون، گیتار الکتریک، طراحی گرافیک، طراحی سایت، ادیت و مهارت کار با چندین نرمافزار مختلف. کارآگاه نوک خودکارش را روی کاغذ گذاشت. کنار بعضی از این موارد، توضیحات کوتاهی نوشته شده بود. «مدرک فنی و حرفه ای گرافیک.» کمی پایینتر «آشپزی: بد نیست.» کارآگاه مکث کرد. «بد نیست؟» چند ثانیه به جمله خیره شد، بعد زیر لب گفت: «این دیگه چه جور سطح بندیه؟» با این حال ادامه داد. هرچه بیشتر میخواند، تصویر عجیب تری از مظنون در ذهنش شکل میگرفت؛ انگار با آدمی طرف بود که نمی توانست تنها یک مسیر را انتخاب کند. ورزش، موسیقی، هنر، فناوری، طراحی و در کنار همه این ها، علاقه به یادگیری چیزهایی که هنوز فرصت یادگرفتنشان را پیدا نکرده بود. سوارکاری، تتو، هیرکات، باریستایی و حتی حوزههای مرتبط با امنیت و فناوری. کارآگاه این بار جدی تر شد و زیر همه آن ها نوشت: «کنجکاوی شدید.» لحظه ای فکر کرد. بعد جمله دیگری اضافه کرد: «احتمالا یک زندگی برای امتحان کردن تمام چیزهایی که می خواهد کافی نیست.»
صفحه دیگری هم وجود داشت، روابط و ویژگی های اجتماعی مظنون به خانواده اهمیت زیادی میداد، عاشق بچه ها بود، از محدود شدن تنفر داشت و آزادی عمل را ترجیح میداد، مستقل بودن هدف زندگی اش بود، حیوانات را دوست داشت، و نسبت به دوستانش اهمیت ویژه ای قائل بود. اما در همان صفحه، فهرستی از چیزهایی که با آن ها ارتباط نمی گرفت نیز وجود داشت. از غیبت کردن خوشش نمی آمد. از رفتارهای بچگانه، و تلاش برای جلب توجه بیزار بود. از کسانی که مشکلات شخصی شان را بی دلیل به نمایش می گذاشتند نیز چندان خوشش نمیآمد. در گوشه صفحه جمله ای نوشته شده بود: «اگر از رفتاری خوشش نیاید، لزوما به این معنی نیست که از خود شخص متنفر است.» کارآگاه دوباره آن را خواند. این جمله را دوست داشت. پشت آن همه شوخی، شیطنت و بی خیالی، نوعی مرزبندی مشخص وجود داشت. کسی که می توانست با تقریبا هر کسی کنار بیاید، برای خودش خط قرمزهایی هم داشت. کارآگاه زیر آن نوشت: «سایه، آنقدر ها هم که به نظر میرسد بی قید نیست.»
صفحه بعد عنوانی ساده داشت: تحلیل شخصیتی. کارآگاه دفترچه اش را دوباره باز کرد. طبق اطلاعات موجود، تیپ شخصیتی مظنون: ENFP — 7w8 چند خط پایین تر، توضیح دیگری دیده میشد. الگو های رفتاری مشابه: هرمس، خدای یونانی. کارآگاه لحظه ای سکوت کرد و سپس لبخند زد. «هرمس؟» نگاهی به فهرست ویژگی ها انداخت. پرانرژی، کنجکاو، اهل ارتباط، خلاق، بیقرار و البته کمی دردسر ساز. کارآگاه سرش را تکان داد. «خب... قابل درکه.» سپس دفترچه را بست. اما هنوز چیزی در ذهنش گیر کرده بود. یک حس مبهم. مثل خاطره ای که آن را می شناسی، اما هرچه دست دراز می کنی تا آن را بگیری، از میان انگشتانت فرار میکند. او هنوز نمیدانست چرا.
صفحه علایق، از تمام صفحات قبلی شلوغ تر بود. کارآگاه با دیدنش چند ثانیه ساکت ماند و بعد شروع کرد به خواندن : خفاش، مار، سیب زمینی سرخ کرده، میلک شیک، شیرینی و طعم شیرین، پاییز، بهار، بچه ها، خانواده، ساحل، جنگل، مکان های متروکه، تئوری و فکت های عجیب غریب، موجودات تخیلی، اساطیر، افسانه ها، شخصیت شناسی، مارول، هری پاتر، ویژوال ناول، فیلم و سریال و انیمیشن، انیمه، اکثر گیم ها، میراکلس، مستند های جنایی و حیاط وحش، اسکورپرو، فندوم های ترسناک، تاریخ، کمیک بوک و مانگا، فیگور، چیزای فانتزی، خنجر، مانهوا، سوارکاری، تتو، ادیت، نقاشی، ژورنال، لگو، اسکیت بورد، گیتار الکتریک، فراری، رولز رویس، بایرن مونیخ، فرمول یک و دابلیو دابلیو ای کارآگاه آرام آرام سرش را بالا آورد و به صفحه نگاه کرد. سپس، دوباره به فهرست نگاه کرد. «این یه پرونده هست یا یه لیست خرید؟» لبخند کوتاهی زد، اما لبخند خیلی زود محو شد. چون پایین فهرست، جمله ای نوشته شده بود که عجیب تر از همهی آن ها به نظر میرسید: «و باقی مواردی که ذکر نشده.» کارآگاه به سه کلمهی آخر خیره ماند. حس می کرد پرونده عمدا چیزی را از او پنهان می کند. هر بار که تصور می کرد به پایان نزدیک شده، دری دیگر باز میشد و پشت هر در... چیز تازه ای منتظرش بود.
ساعت از نیمه شب گذشته بود، باران هنوز می بارید. کارآگاه برای چند لحظه چشم هایش را بست، شاید بهتر بود پرونده را برای فردا بگذارد. شاید اصلا ارزش این همه وقت را نداشت. چه کسی علاقه دارد اطلاعات شخصی یک سایه را بخواند؟ اما دستش، بی اختیار به سمت آخرین صفحه رفت. صفحه ای که تا آن لحظه بازش نکرده بود، آرام آن را ورق زد و خواند. تنها یک جمله در آن نوشته شده بود : «تو هرگز مرا نخواهی گرفت.» کاراگاه این بار دیگر پلک نمی زد، بلکه همان جا نشسته بود و به جمله خیره مانده بود؛ انگار ذهنش از پذیرفتن چیزی که چشم هایش دیده بودند، سر باز می زد. «نمیگیرمت؟ به همین خیال باش.» سپس هوفی کشید آرام پرونده را بست. صدای بسته شدن جلد در سکوت اتاق پیچید. او نفس عمیقی کشید، از جایش بلند شد و با قدم های شمرده به سمت گوشه اتاق رفت؛ نیاز داشت ذهنش را پیاده روی در این هوای بارانی خالی کند. هنگامی که به نزدیکی کمد دیواری رسید ناگهان چشمش به آینه قدیمی خورد که زیر نور کم رنگ چراغ خیابان، ساکت ایستاده بود. مکث کرد و دستش را روی لبه میز کنار آینه گذاشت و به انعکاس خودش درون آینه خیره شد. انگار چیزی فرق داشت، یک حس و یا شاید یک تکه گمشده از پازل...
چند ثانیه در سکوت گذشت. پس از آن کاراگاه ناگهان برگشت، پرونده را برداشت و بازش کرد. صفحات را یکی یکی ورق زد. نام ها، هویت ها، ویژگی ها، علایق، مهارت ها، القاب و.... همهچیز در ذهنش شروع به چرخیدن کرد و بعد ایستاد. یک جزئیات کوچک، یک تناقض و یک آشنایی عجیب. ناگهان حقیقت، درست مثل صاعقهای که آسمان تاریک را می شکافد در ذهنش روشن شد. چشم هایش دوباره به آینه افتاد. کارآگاه آرام زمزمه کرد: «مظنون...» صدایش در اتاق گم شد. نگاهش هنوز به انعکاس خودش دوخته شده بود. «مظنون پرونده کسی نبود که تمام این مدت دنبالش می گشتم.» سپس سکوت، صدای باران و صدای ساعت در پس زمینه اکو میشد. در آینه، انعکاس چشمانی که حالا حقیقت را می دانستند. لبخند بسیار کمرنگی روی لب هایش نشست. حقیقت ساده تر از چیزی بود که فکر می کرد و شاید به همین دلیل، عجیب تر بود. او نمی توانست مظنون را پیدا کند. حتی اگر هم می توانست او را تحویل نمیداد. چرا ناگهان از همه چیز دست کشید؟ زیرا سایه ای که تمام این مدت در تعقیبش بود، خودش بود!
خیلی باحال نوشته بودی
نمیدونم چجوری راجبش حرف بزنم اما انتظارشو نداشتم وایبش رفت تو رگام خیلی فوق العاده ای؟!))
عکس بیوت رو میپرستم🛐
راستی یه لقب دیگه هم داری:ممدی🤣🤣🤣
وای وای😂😂😂
عباس بامبوووووو
عالی بود
خوشبختم از آشنایی
بلیییی ممنونمممم
نظرت چیه بریم با هم یه باند مافیا یا جنایی بزنیم؟ از بچگی آرزوم بود.. تو هم که خودت استادی و با استعداد
علایقمونم تو این زمینه شبیهه
ولی جدا از همه چیز عالی تر از هر عالیای بود!
(حس میکنم بیام کنارت باید گردنمو مثل چی بالا ببرم تا ببینمت-💔)
یه سوال.. از موتور خوشت میاد؟
(چقدر حرف زدم!)
ایول بریمممممم من اساسین بشم
اخی😂
موتور عشقمههههه
حلههه (اطلاعات و زمان تشکیل رو به صورت محرمانه برات میفرستم😶🌫🥷🏻)
ایولا پس با موتور میریم
بههههه
هورا کاوازاکی میشناسم بریم بدزدیم
دمت گرم پس نصف شب منتظرتم
چشم همون جای همیشگی
فقط عباس بامبو میتونه بیویی به این شاهکاری بنویسه🛐
شاهکار شمایی
بنازم به این انسان جن زدهش نکنم جن نیستم
خدا رو میخوای جن زده کنی؟ 😔
😔Absolute Cinema
Absolutely masterpiece 😔
به به بیوی جدید عباس👏🏻
جدی جدی خیلی خلاقانه بود دمت گرم
تشکر تشکر