سلاااااااااام خوبیددددددددددد؟ سلامتیدددددددد؟ دیگه معطل نکنیم بریم سراغ پارت مون
🪄 «کسی که پشت در منتظر بود» صدای پشت در که تمام شد، تالار در سکوت فرو رفت. کایرا حتی نفس هم نمیکشید. طناز یک قدم به سمتش رفت. — کایرا... تو واقعاً قبلاً اینجا بودی؟ کایرا آرام سرش را تکان داد. — آره... ولی فقط یه تکههایی ازش یادمه. سلما با نگرانی پرسید: — چند سالت بود؟ کایرا چشم از در برنداشت. — خیلی کوچیک بودم... شاید پنج یا شش سالم بود. ویانا سریع کتابش را ورق زد. — صبر کنید! شاید کتاب چیزی دربارهی این موضوع نوشته باشه. صفحهها با سرعت زیادی ورق خوردند تا اینکه ناگهان متوقف شدند. یک تصویر قدیمی روی صفحه ظاهر شد. تصویر چهار کودک بود که جلوی همین درِ سیاه ایستاده بودند. اما صورت یکی از بچهها تار شده بود. ویانا با تعجب گفت: — چهار نفر... طناز نزدیکتر شد. — صبر کن... روی لباس هر چهار کودک، همان چهار نشان دیده میشد. شیر بالدار. گرگ سفید. کلاغ. اژدها. سلما آرام گفت: — یعنی این اتفاق قبلاً هم افتاده؟ ویانا سرش را تکان داد. — احتمالاً خیلی سال پیش. کایرا به تصویر خیره شده بود. ناگهان دستش لرزید. — اون... منم. سه دختر به او نگاه کردند. طناز پرسید: — مطمئنی؟ کایرا به کودک داخل تصویر اشاره کرد. — این گردنبند... گردنبندی کوچک با یک سنگ نقرهای دور گردن کودک بود. کایرا دست برد و گردنبند خودش را از زیر لباس بیرون آورد. همان سنگ. طناز با حیرت گفت: — پس این گردنبند از همون موقع همراهت بوده؟ کایرا جواب نداد. درِ سیاه دوباره لرزید. دوم... دوم... دوم...
این بار صدای پشت در آرامتر بود: «چهار نگهبان بازگشتهاند... اما یکی هنوز حقیقت را نمیداند.» ویانا ناگهان به کتاب نگاه کرد. — بچهها... — چی شده؟ ــ سلما پرسید. ویانا صفحه را نشان داد. متن جدیدی روی کتاب ظاهر شده بود: > «آنکه حقیقت را به یاد آورد، در را باز نمیکند؛ او راه را نشان میدهد.» طناز آهسته گفت: — پس کایرا قرار نیست در رو باز کنه... کایرا به چهار قفل نگاه کرد. — نه. بعد به سمت دیوار کنار در رفت. دستش را روی سنگی قدیمی گذاشت. ناگهان دیوار شروع به درخشیدن کرد. یک نقشهی مخفی روی سنگها ظاهر شد. راهی از تالار به سمت قسمت دیگری از قلعه کشیده شده بود. ویانا با هیجان گفت: — این یه مسیر مخفیه! سلما گفت: — یعنی باید از اینجا بریم؟ کایرا آرام گفت: — فکر کنم. طناز جلو آمد. — پس بریم. کایرا این بار جلوی او را نگرفت. فقط برای لحظهای به طناز نگاه کرد و گفت: — طناز... — چی؟ کایرا مکث کرد. — اگه چیزی که پشت این دره خطرناک باشه... طناز لبخند کوچکی زد. — تنها نمیریم. سلما دست طناز را گرفت. — چهار نفریم. ویانا هم کتابش را بست. — و این بار میدونیم دنبال چی هستیم. کایرا برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد. چهار دختر کنار هم ایستادند. چهار نشان روی دیوار دوباره روشن شدند. شیر بالدار. گرگ سفید. کلاغ. اژدها. و در همان لحظه، از انتهای راه مخفی صدای یک کودک به گوش رسید: — طناز... طناز خشکش زد. صدای کودک دوباره تکرار شد: — من منتظرت بودم. چهار دختر به تاریکی انتهای راه خیره شدند. اما این بار... صدا از پشت در نیامده بود. صدا از داخل قلعه میآمد. ✨ ادامه دارد...
🪄«صدایی از گذشته» چهار دختر در ابتدای راه مخفی ایستاده بودند. هیچکس حرف نمیزد. صدای کودک دوباره در راهرو پیچید: — طناز... بیا جلو... طناز آرام گفت: — این صدا... منو میشناسه. سلما دستش را گرفت. — پس تنها نمیری. کایرا به تاریکی خیره شد. — صبر کنید. همه ایستادند. — این راهرو رو یادمه. ویانا با تعجب پرسید: — تو اینجا هم بودی؟ کایرا سرش را تکان داد. — نه... ولی یادمه که یه بار از یه راه شبیه این فرار کردم. طناز پرسید: — از چی؟ کایرا جواب نداد. ناگهان صدای بالزدن از بالای سرشان آمد. فشـــــش! چهار پرندهی کوچک و نورانی از سقف عبور کردند و جلویشان به شکل چهار نماد درخشیدند. ویانا با هیجان گفت: — اینها فقط نماد نیستن... او کتابش را باز کرد. در صفحهای که قبلاً خالی بود، جملهای ظاهر شد: > «هر نشان، یک خاطره را نگهبانی میکند.» سلما گفت: — یعنی اگه نشانها رو پیدا کنیم، خاطراتمون هم برمیگرده؟ ویانا آرام گفت: — شاید. طناز به نماد شیر بالدار نگاه کرد. — پس باید اولین خاطره رو پیدا کنیم. در همان لحظه، نماد شیر بالدار روی دیوار به حرکت درآمد. نور قرمز و طلایی آن روی زمین افتاد و مسیری را روشن کرد. کایرا با نگرانی گفت: — این مسیر... طناز نگاهش کرد. — چی؟ کایرا آهسته گفت: — به اتاق خاطرات میرسه. سلما با تعجب پرسید: — اتاق خاطرات؟! کایرا سرش را تکان داد. — جایی که خاطرات جادویی رو نگه میدارن. چهار دختر وارد راهرو شدند. هرچه جلوتر میرفتند، صداها واضحتر میشد. خندهی بچهها... صدای دویدن... و بعد صدای زنی که از دور فریاد میزد: — نباید بذارید در باز بشه! طناز ایستاد. — این صدا رو میشناسم... ویانا پرسید: — از کجا؟ طناز جواب نداد. چون ناگهان تصویری جلوی چشمش ظاهر شده بود. دختربچهای با موهای طلایی تیره... کنار یک دختر بلوند ایستاده بود. دختر بلوند... کایرا بود. اما عجیبتر از همه این بود که هر دو کودک، همان گردنبندهای جادویی را به گردن داشتند. طناز با حیرت گفت: — کایرا... کایرا برگشت. — چی دیدی؟ طناز آرام جواب داد: — من و تو... قبلاً همدیگه رو میشناختیم. چهرهی کایرا سفید شد. در همان لحظه، در انتهای راهرو دری نقرهای ظاهر شد. روی در نوشته شده بود: «خاطرهی اول: طناز و کایرا» و درست وقتی طناز دستش را به سمت دستگیره برد... صدای همان کودک دوباره شنیده شد: — اگر وارد شوی، همهچیز را به یاد میآوری... حتی چیزی را که قرار بود هرگز به یاد نیاوری. دست طناز روی دستگیره ثابت ماند. کایرا آرام گفت: — طناز... در رو باز نکن. طناز برگشت.
سلما گفت: — یعنی اگه نشانها رو پیدا کنیم، خاطراتمون هم برمیگرده؟ ویانا آرام گفت: — شاید. طناز به نماد شیر بالدار نگاه کرد. — پس باید اولین خاطره رو پیدا کنیم. در همان لحظه، نماد شیر بالدار روی دیوار به حرکت درآمد. نور قرمز و طلایی آن روی زمین افتاد و مسیری را روشن کرد. کایرا با نگرانی گفت: — این مسیر... طناز نگاهش کرد. — چی؟ کایرا آهسته گفت: — به اتاق خاطرات میرسه. سلما با تعجب پرسید: — اتاق خاطرات؟! کایرا سرش را تکان داد. — جایی که خاطرات جادویی رو نگه میدارن. چهار دختر وارد راهرو شدند. هرچه جلوتر میرفتند، صداها واضحتر میشد. خندهی بچهها... صدای دویدن... و بعد صدای زنی که از دور فریاد میزد: — نباید بذارید در باز بشه! طناز ایستاد. — این صدا رو میشناسم... ویانا پرسید: — از کجا؟ طناز جواب نداد. چون ناگهان تصویری جلوی چشمش ظاهر شده بود. دختربچهای با موهای طلایی تیره... کنار یک دختر بلوند ایستاده بود. دختر بلوند... کایرا بود. اما عجیبتر از همه این بود که هر دو کودک، همان گردنبندهای جادویی را به گردن داشتند. طناز با حیرت گفت: — کایرا... کایرا برگشت. — چی دیدی؟ طناز آرام جواب داد: — من و تو... قبلاً همدیگه رو میشناختیم. چهرهی کایرا سفید شد. در همان لحظه، در انتهای راهرو دری نقرهای ظاهر شد. روی در نوشته شده بود: «خاطرهی اول: طناز و کایرا» و درست وقتی طناز دستش را به سمت دستگیره برد... صدای همان کودک دوباره شنیده شد: — اگر وارد شوی، همهچیز را به یاد میآوری... حتی چیزی را که قرار بود هرگز به یاد نیاوری. دست طناز روی دستگیره ثابت ماند. کایرا آرام گفت: — طناز... در رو باز نکن. طناز برگشت. — چرا؟ کایرا با ترس به در نگاه کرد. — چون... من یادم اومد پشت این در چه اتفاقی افتاد. ✨ ادامه دارد...
پارت بعدی لطفا😭😭😭
عالی بود هنرمند💚💙🤍🧡💛💚💙🤍🧡💛
مرسی سیسی🎀✨