خوب لذت ببرید
چشمام سنگینه. نه کاملاً بسته، نه کاملاً باز. مثل این که ته یه استخر عمیق باشم و صداها از سطح آب میاد پایین. «فشارش ۸ روی ۶۰ شده دکتر...» صدای پرستاره. سریع. نگران. یه دست سرد میذاره رو مچم. نبض میگیره. میدونم دست کیه. آکوما انگشتاش یه ذره میلرزه. «پسرم... نترس... بابا اینجاست...» صداش گرفته. میخواد محکم باشه ولی میتونم بلرزه صداش رو حس کنم. یه لحظه فشار رو سینهام زیاد میشه. ماساژ قلب. قفسه سینهم داره له میشه. میخوام فریاد بزنم ولی صدا از گلوم درنمیاد. «یک... دو... سه... چهار...» آکوما داره میشماره. نفسش بریده. بین کلمات میتونم نفسهای بریدهش رو بشنوم. یه پدر که داره با دستای خودش قلب پسرش رو به حرکت درمیاره. اشک از گوشهی چشمام میاد پایین. یا شاید مال خودم نیست. شاید مال این بدنه. شاید مال هیدوی واقعی.
«بیست و سه... بیست و چهار...» یه مکث. سکوت. بعد یه ضربان ضعیف. «آفرین پسر... آفرین... برگرد پیش بابا...» میخوام بگم «من اینجام بابا... من نرفته بودم...» ولی لبام تکون نمیخوره. فقط میتونم بشنوم. حس کنم. باشم توی این تاریکی که بوی عرق و اشک و الکل میده. نمیتونم باور کنم که یه پدر چقدر عاشق پسرش میتونه باشه ؟! داره تلاشش آکوما میکنه تا جسم هیدوی پسرش زنده نگه داره...اما... اگه بفهمه من آلیا هم نه هیدوی چی ؟! بازم انقدر دلسوزانه حرف میزنه؟ نگران پسرش میشه یا بیخیال؟
واقعا لعنت به من چرا یه نویسنده آشغ*ال بودم چرا پدر هیدوی آخرش مرد چرا از کلمات به درستی استفاده نکردم...لعنت به من عوضی... صدای مبهم بابا هیدوی میاد که دم گوشم آروم زمزمه می کنه « پسرم ... بابا نمیزاره بری ...لطفا زود بیدار شو » پس الان قلب هیدوی کار میکنه فقط بیهوش؟! چشمای جسم هیدوی بسته هست.. اما صدای حرف زدن پرستار مرد با بابا هیدوی میشنوم..که درباره قلب بابا هیدوی هست
هنوز چشمام بستهست ولی گوشام خوب کار میکنه. صداها واضحتر شدن. پرستار میگه: «آقای دکتر... خودتون باید استراحت کنین. قلب شما هم...» آکوما قطعش میکنه: «قلب من هیچی نیست. پسرم مهمه.» «فشار خون شما بالاست. اگر ادامه بدین...» «گفتم هیچی نیست!» داد زد. اولین باره میشنوم آکوما داد بزنه. حتی توی داستانی که خودم نوشتمش... توی اون صحنهای که هیدوی باهاش دعوا کرد... اونجا هم آکوما داد نزد. فقط سکوت کرد و رفت. ولی الان داره داد میزنه. چون پسرش داره میمیره. سکوت میشه. بعد صدای آهستهی پرستار: «باشه دکتر... ولی حداقل قرصاتون رو فراموش نکنین.»
قدمها دور میشه. در بسته میشه. بعد یه دست میاد رو پیشونیم. گرم. یه ذره خشن. دستای یه جراح «هیدوی... پسرم... میدونم میشنوی منو... میدونم اون حرفایی که تو ماشین زدی از ته دلت بود...» صداش میلرزه. انگار داره گریه میکنه ولی نمیخواد صدا بده. «منم متأسفم پسرم... اگه بیشتر بودم... اگه کمتر کار میکردم... شاید تو اینجوری نمیشدی...» اشک از گوشه چشمام میاد بیرون. مال خودمه. مال آلیاست. نه مال هیدوی. آکوما انگشتاش رو میکشه رو گونهم. اشکم رو پاک میکنه. «گریه نکن پسر... بابا اینجاست... بابا تا آخرش پیشت هست...»
خیلی زیباسستتتتت✨✨💖💖
قشنگه منتظر ادامه هستم