او را که مینگرم، واژهها پیش از آنکه متولد شوند در سکوت میمیرند...
چگونه از او بنویسم، وقتی واژهها پیش از رسیدن به نامش، معنای خویش را گم میکنند؟ چگونه بگویم زیباست، وقتی «زیبایی» در برابر او تنها واژهایست که سالها پیش از دیدنش ساخته شده و اکنون از گفتنِ آنچه میبینم عاجز است؟ چگونه از چشمهایش بگویم، وقتی هیچ دریایی آنقدر عمیق نیست که بتوانم گمشدنم را در آن تشبیه کنم؟ و هیچ آسمانی آنقدر وسیع نیست که حضورش را در آن جای دهم؟البته نه، چشمهایش را نباید به دریا تشبیه کرد؛ دریا دستکم کرانهای دارد و من در نگاه او حتی راه بازگشت را نیز گم کردهام! اکنون من ماندهام و کاغذی سفید، و نامی که هر بار مینویسمش، تمامِ جملهها بعد از آن ناتمام میمانند.
او را نمیشود به ماه تشبیه کرد؛ ماه تنها در شب میدرخشد و او در تاریکترین گوشههای آدم نیز روشناییِ خودش را دارد. نمیشود او را به بهار تشبیه کرد؛ بهار فصل است و میگذرد، اما چیزی در او هست که زمان از عبورش عاجز میماند. نمیشود گفت شبیه باران است؛ باران میبارد و تمام میشود، اما او گویی سالهاست در روح من میبارد و هنوز هیچ خشکیای را مجالِ بازگشت نداده است. نمیشود گفت شبیه شعر است؛ شعر را میتوان خواند، میتوان حفظ کرد، میتوان به پایان رساند، اما او را هرچه بیشتر میشناسم، تازهتر میشود؛ انگار آغازش را میبینم، بیآنکه هرگز به پایانش برسم.
او را نمیشود نوشت؛ این را هر بار که قلم به دست میگیرم، دوباره میفهمم. واژهای مینویسم و میبینم کوچک است؛ واژهای دیگر، و میبینم کم است؛ تشبیهی میسازم و پیش از آنکه تمام شود، خودم ویرانش میکنم. چه فایده دارد بگویم نگاهش آرام است، وقتی آرامش در برابر آن نگاه، خودش را نمیشناسد؟ چه فایده دارد بگویم لبخندش زیباست، وقتی زیبایی شاید تنها نامی باشد که انسان برای ناتوانیِ خودش در توضیح یک احساس گذاشته است؟
او حتی شبیه خودش هم نیست؛ چرا که «شبیه» بودن، یعنی چیزی پیش از او وجود داشته باشد که بتوان او را به آن سنجید، و من هرچه میگردم، چیزی پیدا نمیکنم. او معیارِ هیچ چیز نیست؛ خودش همان چیزیست که معیارها را بیاعتبار میکند. اگر بخواهم او را با هزاران تصویر توصیف کنم، باز هم در آخر تنها یک تصویر باقی میماند: خودش. و اگر تمام فرهنگِ لغات را پیش پای او بگذارم، باز هم میان تمام آن کلمات، جای خالیِ بزرگی باقی خواهد ماند؛ جای خالیِ واژهای که برای او ساخته نشده است.
شاید باید گفت او از جنسِ کلمه نیست. از جنسِ لحظهایست که ناگهان قلب، پیش از عقل، چیزی را میفهمد. از جنسِ مکثیست که میان دو نفس اتفاق میافتد؛ از جنسِ نوری که نمیدانی از کجا آمده، اما وقتی میآید، تاریکی دیگر همان تاریکیِ پیشین نیست. او را نمیتوان تعریف کرد؛ تعریف، مرز میگذارد، و او برای من بیمرزترین معنای جهان است. هر بار که میخواهم از او بگویم، در نهایت به سکوت میرسم. شاید سکوت، صادقانهترین توصیفِ او باشد؛ زیرا سکوت دستکم ادعای دانستن ندارد. من میتوانم ساعتها دربارهی او بنویسم و در پایان، تمامِ آن نوشتهها را کنار بگذارم و تنها بگویم: «او.» همین یک واژه، با تمامِ کوچکیاش، برای من سنگینتر از هزاران بیت است؛ زیرا پشت این دو حرف، جهانیست که هیچ زبانی توانِ ترجمهاش را ندارد.
او را نمیشود توصیف کرد؛ نه به این دلیل که زیباترینِ عالم است، نه به این دلیل که بی نقص ترین آدمهاست، بلکه چون چیزی که من در او میبینم، در هیچ واژهای وجود ندارد. شاید دیگران به او بنگرند و فقط یک انسان ببینند؛ اما من در او چیزی میبینم که زبان از نامیدنِ آن عاجز است. چیزی میانِ زیبایی و معنا، میانِ آرامش و آشوب، میانِ رؤیا و حقیقت؛ چیزی که هرچه بیشتر به آن نزدیک میشوم، کمتر میتوانم توصیفش کنم.
و شاید تمامِ تلاش من برای نوشتنِ او، از ابتدا اشتباه بوده است. شاید او را نباید نوشت؛ باید فقط نگاهش کرد، فقط به خاطر سپرد، فقط در گوشهای از قلب نگه داشت و پذیرفت. می دانید، این آدم خود شعری است؛ شعری که شاعرش را نمیشناسم، زبانی که دستورش را نمیدانم، معنایی که با هر بار خواندنش، تازهتر میشود. او همان شعرِ نانوشتهایست که هرچه مینویسم، به آن نمیرسم؛ همان واژهای که در هیچ زبانی پیدا نمیشود؛ همان معنایی که هر فرهنگ لغتی در برابرش سفید میماند.
و من، هر بار که قلم را برای وصفش برمیدارم، در نهایت یک چیز مینویسم: "او." و باز میفهمم که همین هم برای توصیفش زیادی کم است.
اول شدمم
واقعا زیبا بود....زبانم قاصره...از میزان محشر بودنش نمیتونم چیزی بگم....عالی
نظر لطفتونههه💘
فداتون بشممم حقیقته
خیلی خیلی زیبا بود🛐🛐
نظر لطفتهه✨
قلمت برای بار هزارم🛐♾🛐♾🛐♾🛐♾
💘💘💘